خريد كارت شارژ

خريد كارت شارژ

تبلیغات


شعر كودكانه مترسك

ميون ِ يك مزرعه

مترسك  بي خيال

نشسته بود، رو سرش

گنجشكه شاد و خوشحال

مترسك پوشالي

با كلّه ي توخالي

با پيراهن راه راه

روي سرش يك كلاه

با چشماي شيشه اي

به مزرعه كرد نگاه

كلاغها دونه ها را

از دل خاك كشيدند

به نوكهاشون گرفتند

به خونه  شون رسيدند

گنجشك شاد و خوشحال

گفت:آهاي بي خيال

اينجا چكاره هستي؟

چرا بيكار نشستي؟

مزرعه  زير و رو شد

همه دونه ها چپو شد

چرا كاري نكردي؟

فقط نگاه مي كردي؟

 

مترسك پوشالي

با كله ي توخالي

بي خبروبي خيال

به اون گنجشك خوشحال،

گفت كه من مترسكم

درست مثل عروسكم

با هيچكي كار ندارم

پاي فرار ندارم

فقط اينو مي دونم

بايد اينجا بمونم

 

گنجشكه گفت مترسك

راستي تويي عروسك!

از تو كلاغ نترسيد

دونه ها را بيرون كشيد

 

مترسك از خجالت

سرش را انداخت پايين

كلاهِ روي سرش

افتاده بود رو زمين

+ شعرها و داستان هاي كودكانه ديگر را از همكار فرهنگي خوش ذوق خانم طهماسبي در ترانه هاي كودكان بخوانيد .



شعر كودكانه مترسك
شعر كودكانه مترسك

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

آزمايش علمي - اسمز براي كودكان

در اين آزمايش كودكان با فرآيند اسمز آشنا  مي شوند . با ساده ترين مواد لازم كه در هر خانه اي يافت مي شود مي توان كودكان را با اين فرآيند آشنا كرد . براي انجام اين آزمايش به سيب زميني ، دو ليوان ، مقداري آب و نمك نياز داريد . ابتدا دو ليوان را از آب پر كنيد . در يكي از ليوان ها سه قاشق نمك ريخته هم بزنيد تا نمك در آب حل شود . سيب زميني را به صورت خلال برش بزنيد . قسمتي از سيب زميني ها را در ليواني كه محتوي آب معمولي است قرار دهيد و قسمت ديگر را در ليواني كه نمك در آن حل شده است .

بيست دقيقه صبر كنيد . سپس سيب زميني ها را از ظرف خارج كنيد و از كودكان بخواهيد كه مشاهدات خود را نسبت به سيب زميني هاي آب معمولي و آب نمك بيان كنند و به مقايسه آن ها با يكديگر بپردازند .

در فرآيند اسمز ، آب هميشه از محيطي با غلظت نمك كم تر به محيطي كه نمك غلطت بيشتري دارد جابجا مي شود . در اين آزمايش آب نمك درون ليوان غلطت بيشتري نسبت به آب درون سيب زميني دارد ، بنابراين آب درون سيب زميني به محيط غليط تر ، يعني آب نمك جابجا مي شود . در نتيجه پس از خارج شدن آب سيب زميني ، سيب زميني ها نرم ، قابل انعطاف و وارفته ميشوند .

در عوض سيب زميني درون آب معمولي همچنان شكل قبلي خود را حفظ ميكند .

به اين ترتيب به ساده ترين شكل ممكن كودكان با مفهوم اسمز آشنا مي شوند .



آزمايش علمي - اسمز براي كودكان
آزمايش علمي - اسمز براي كودكان

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

roman ابريشم و عشق (19)


درست سه ماه بعد از مرگ عماد،دادگاه برگزار شد وبرخلاف انتظارم تو يه جلسه همه چيز به پايان رسيد.امير به اتهام قتل عمد محكوم شد.درخواست خونواده ي عماد مبني بر قصاص نفس تحت بررسي قرار گرفت و در نهايت صدور حكم به وقت ديگه اي موكول شد. بعد دادگاه بود كه اميرو با اون وضع نامناسب ودستبند به دست ديدم وبه حدي منقلب شدم كه نتونستم صداش بزنم.واون بي هيچ اعتراضي از كنارم گذشت ومن فقط تونستم اشك بريزم. وخاطرات اين چند ماه گذشته رو تو چند دقيقه مرور كنم. آقا احسان به ما رسيد و نگاه گذرايي بهم انداخت. _بهتره ديگه بريم. با پر روسريم اشكامو پاك كردم و نگاهمو به انتهاي راهرو دوختم.منتظر اومدن سميرا وشوهرش آقا مرتضي بودم.بايد باهاشون حرف مي زدم. حاجي مسير نگاهمو دنبال كرد وبا تعجب پرسيد. _چيزي شده؟! با ديدنشون بلافاصله گفتم:يه لحظه صبر كنين،الآن مي يام. به سمتشون رفتم وآقا احسان كه تازه متوجه تصميمم شده بود كلافه صدام كرد. _گلاره خانوم اين كارتون بي فايده ست...خواهش ميكنم برگردين. بي اعتنا به خواسته ش به طرفشون رفتم.بايد تا قبل از اومدن پدر عماد باهاشون حرف مي زدم. _سميراخانوم؟! باديدنم نگاهشو ازم گرفت وابروهاش تو هم گره خورد. با التماس گفتم:خواهش مي كنم يه لحظه به حرفام گوش بده. _واقعا حرفي هم مونده؟ اين سوال رو با نفرت پرسيد.اما من كوتاه نيومدم. _امير بي تقصيره.اين من بودم كه... حرفمو با تندي قطع كرد. _تو يا اون چه فرقي ميكنه...اين برادر بيچاره ي منه كه داره زير خروار ها خاك مي پوسه... هق هق گريه ش بلند شد.با وحشت به پشت سرش نگاه كردم.نمي خواستم پدر عماد متوجه حرفامون بشه. _ما هرگز نمي خواستيم همچين بلايي سر عماد بياد. صداش بلند شد. _اما اومد...خون برادرمو به ناحق ريختين.دعا ميكنم خدا تقاص دل شكسته مونو ازتون بگيره. باگريه ناليدم. _امير بي گناهه.ازش بگذرين....اصلا منو به جاش مجازات كنين.اون يه پسر بچه ست.تو خودت پسر داري مي دوني چقدر سخته. با خشم فرياد زد. _من يه برادرم داشتم.شماها ازم گرفتينش.مي دوني دارم چه عذابي مي كشم؟...نه نمي دوني ...امانگران نباش تا چند وقت ديگه تو هم اين درد مشترك رو تجربه ميكني. با وحشت يه قدم عقب رفتم. _حتي اگه بدوني عماد در حق من چه ظلمي كرده بازم نظرت همينه؟...اون همه چيزمو ازم گرفت سميرا.ديگه بودن با نبودنم هيچ فرقي نداره.اما امير...اون فقط شونزده سالشه...به خدا نمي خواست بلايي سرش بياره.اصلا مگه زورش به اون مي رسيد؟...عماد از خودش دفاع نكرد چون مي دونست مقصره. سميرا با حرفام تكان خفيفي خورد ونگاهشو ازم دزديد. آقا مرتضي مداخله كرد. _بهتره مزاحم نشين خانوم...از دست ما كاري ساخته نيست. قدم هاشونو تندتر برداشتن وبهم فرصت ندادن ديگه چيزي بگم. نا اميد وافسرده سوار ماشين آقا احسان شدم و اون بعد اينكه حاجي شريفي رو جايي كه مي خواست پياده كرد.منو به خونه رسوند. تو اين مدت كه پيگير پرونده ي امير شده بود همه جوره هواي خونواده مونو داشت.با تشويق هاي اون بود كه دو هفته بعد از سكته ي بابا دوباره پشت دار قالي نشستم و سفارش حاجي شريفي رو تموم كردم وتحويل دادم.يه جورايي بودنش تو اين وهله از زمان برامون يه نعمت بزرگ بود. ومن خودمو واقعا مديونش مي دونستم.   ***************************** گاهي احساس مي كردم اينهمه ابراز محبتش بي منظور نيست وهنوزم تمايل داره پيشنهادشو مطرح كنه.اما من با همه ي احترام وارزشي كه براش قائل بودم اجازه نمي دادم چيزي بگه. حقيقت اين بود كه نمي تونستم براش پاسخي داشته باشم.رازي كه عماد با رفتنش به گور برده بود حالا روي شونه هاي من واميري كه به خاطرش حتي جونشم پاي معامله گذاشته بود، سنگيني مي كرد.واين يعني بايد به هر درخواست به جا ونا به جايي كه عنوان مي شد جواب منفي بدم. ماشين رو سركوچه نگه داشت ونگاه كوتاهي بهم انداخت. _خودت كه ديدي هر كاري كردم نشد...اون خونواده به همين آسوني كوتاه بيا نيستن.اما قاضي نظرش مثبته.يعني احتمالش هست از قصاصش بگذرن.به سن قانوني هم كه نرسيده...من نسبت به اين پرونده خيلي اميدوارم. اين لحن صميمي كه مدت زيادي نبود به كار مي برد واون دلگرمي تو حرفاش نتونست آرومم كنه.مثل هميشه خراب وداغون بودم. _اگه راي به اعدامش بدن چي؟ _به حكم اعتراض ميكنيم. با نااميدي پرسيدم. _فايده اي هم داره. خيلي جدي جواب داد. _چرا نبايد داشته باشه؟...به فرض هم كه حكم دادگاه تجديد نظرم همون شد ما باز ميتونيم اعتراض كنيم. _به ديوان عالي؟! سرتكان داد .با ناراحتي گفتم:خيلي بعيده با اون اعتراضم حكم عوض شه. لبخند محوي به لباش كمي كش وقوس داد. _بهتره اينقدر زود قضاوت نكني واعصابتو به خاطرش بهم نريزي.ما هنوز نمي دونيم حكم اوليه چيه؟شايد اصلا قصاصي در كار نباشه.بايد با خونواده ي مقدم پناه دوباره حرف بزنيم.هيچ تضميني بالاتر از رضايت اونا براي حل اين پرونده وجود نداره. اينبار من بي هيچ حرفي سرتكان دادم.و اون بانگراني زمزمه كرد. _خيلي به خودت فشار مي ياري.اين اصلاً درست نيست.مريض مي شي. با نااميدي نگاهمو ازش گرفتم.اون از حال وروز من ودردي كه تو دلم داشتم چي مي دونست؟...مي تونست تصور كنه بهايي كه بابت اين اتفاق ناگوار داده بودم چقدر سنگين بود؟من داشتم با سكوتم به سرنوشت امير چوب حراج مي زدم وآبرو مي خريدم. هرچند شكستن اين سكوت هم بي فايده بود.تو دادگاه چي مي گفتم؟...اينكه همسر شرعي وقانونيم بهم تجاوز كرده؟...اينكه من با حضورش تو خونه مون وادار شدم تن به اين رابطه بدم؟...اينكه امير مرتكب يه قتل با انگيزه ي ناموسي شده؟ اصلا اگه مي گفتم باور مي كردن؟...يا عماد به خاطر اون رفتار زشت متهم مي شد؟... خونواده ش از قصاص ميگذشتن؟ اين سوال ها مدام ذهنمو مثل خوره مي خورد وچون جوابي براشون نداشتم احساس حماقت وناتواني مي كردم. درو باز كردم واز ماشينش پياده شدم.به نظرم رسيد بايد بابت اينهمه زحمتي كه كشيده ازش تشكر كنم.درسته نتونست كاري از پيش ببره.اما دفاعش از امير بي نقص بود. _به خاطر همه چيز ممنونم...فعلا خداحافظ. زير لب گفت:مراقب خودت باش. اين توجهشو ناديده گرفتم. درو پشت سرم بستم وبه سمت كوچه مون حركت كردم.نمي خواستم به اين ابراز محبت هاي گاه وبي گاهش دل ببندم. ماشينش حركت كرد ومن نفسمو با درماندگي فوت كردم.وكليد رو تو قفل در چرخوندم.با ورودم به خونه صداي صحبت مامان به گوشم رسيد ونگام به دوجفت كفش مردونه ي جلوي در هال دوخته شد. به كل از ياد بردم چطوري بايد حرفامو در مورد نتيجه ي دادگاه امروز جمع وجور كنم وتحويل مامان بدم.تا هيجان ناگورا بودن اين خبر از پا درش نياره... يكي اومده بود. يكي كه نگاش باهام هزار سال آشنا بود...اوني كه حضورش مثل نفس كشيدن ضروري بود...يكي كه تو روياهام از همه كس به من نزديك تر بود...كسي كه ضرباهنگ نفس هاش نويد يه زندگي دوباره بود. نمي تونستم باور كنم.بهراد اومده بود...   ***************************** نفهميدم چطور درو پشت سرم بستم وبه سمت خونه قدم برداشتم. حواسم پرت اون عطر آشنايي بود كه به مشام كشيدنش تپش قلبمو بيشتر مي كرد.واسه همين جلو پامو نديدم ومثل آدماي دست وپا چلفتي سكندري خوردم.مچ پام پيچيد وازدرد تير كشيد. خودمو به سختي به در هال رسوندم ودستگيره شو پايين كشيدم.با ورودم از جاش بلند شد.فرصت نبود همراهشو ارزيابي كنم. همه ي وجودم چشم شدوبهش خيره شدم.حس دلتنگي وعلاقه اي كه ماهها مي شد تو دلم سركوب شده بود يه گلوله بغض شد وتو گلوم گير كرد. _سلام گلاره خانوم. هيچ فكر نميكردم اينقدر بي تاب شنيدن صداش باشم.فقط نگاش كردم.نه زبونم چرخيد نه ذهنم بهم ياري رسوند كه جوابشو بدم. _حالتون خوبه؟ يه لبخند غمگين كنج لبش بود و تو چشماش يك دنيا التماس تا من چيزي بگم.بغض راه نفسمو بسته بود ونميذاشت حرفي بزنم.وگرنه بايد مي گفتم حالي ديگه بر من نمونده كه بدونم خوبه يا بد؟ مامان كه از نگاه مات وبهت زده ي من ته دلش خالي شده بود زير لب زمزمه كرد. _اتفاقي افتاده گلاره؟...نكنه دادگاه... باقي حرفشو خورد وتو چشمام زل زد.به خودم اومدم و گفتم:نه مامان جان نگران نباش.حالا سر فرصت براتون توضيح مي دم... رو به بهراد كردم و لبخند محو وگذرايي رو لبم نشست. _سلام آقا بهراد.خوش اومدين.خونواده خوبن؟استاد... سوالي كه مي خواستم بپرسم تو دهانم ماسيد منتظر به چشماش زل زدم. سرشو با ناراحتي پايين انداخت. _بابا فوت كردن.همون شب كه برگشتم. با ترديد پرسيدم. _فرشو ديدن؟! لبخند غمگيني زد وگفت:كنار همون فرش آخرين نفس هاشوكشيد. _خدا رحمتشون كنه. زير لب تشكركرد. همراهش كه يه پسر جوون بود از جاش بلند شد. _سلام خانوم. به اونم يه لبخند خوش آمد گويانه زدم وبهراد معرفيش كرد. _كوروش دوستم. _خوش اومدين...بفرمايين. دوباره شده بودم همون گلاره ي هميشگي.انگار لازم بود حضور بهراد بشه يه تلنگر و كاري كنه از اين رو به اون رو شم. نمي خواستم جلوش ضعف نشون بدم و اون تصوير قشنگي كه از خودم تو ذهنش ساخته بودم رو بشكنم.نمي خواستم بدونه ايني كه الآن جلو روش وايساده فقط يه مرده ي متحركه.يه بازنده كه همه ي زندگيشو پاي يه انتخاب عجولانه ويه تصميم احساسي باخته. كنار مامان وروبروي بهراد نشستم.نگام هنوز تو اون يه جفت چشم سياه،مات بود.اما سوال مامان باعث شد به خودم بيام. _نگفتي چي شد؟! نگاه مرددمو از بهراد وكوروش گرفتم وزير لب زمزمه كردم. _گفتم كه سر فرصت براتون توضيح مي دم. مامان دستمو گرفت وفشرد. _نگران نباش گلاره.آقا بهراد و دوستشون همه چيزو مي دونن...حاجي شريفي بهشون گفته. بهراد بلافاصله گفت:واسه همينم اينجاييم. يه دلگرمي قشنگ پشت اين جمله ي تاكيدي كه گفت وجود داشت.اما نمي دونم چرا نتونستم درست عكس العمل نشون بدم.سرمو پايين انداختم وبا دلخوري زمزمه كردم. _شمالطف دارين. با كمي مكث جواب داد. _وظيفمه. مامان به جام تشكر كرد.يه سكوت چند دقيقه اي ونگاه هاي پرسشگر اونا كه منتظر به من زل زده بودن وادارم كرد حرف بزنم. _چيز خاصي اتفاق نيفتاد.پرونده رو يه دور بررسي وشاهد هارو احضار كردن. با ترديد نگاهمو به چشماي نگران مامان دوختم.اون با ناباوري زمزمه كرد. _همين؟! _فكر كنم يه جلسه ي ديگه بايد تشكيل بشه. بهراد داشت عميقا نگام مي كرد از چهره ي گرفته ومتفكرش كاملاً مشخص بود حرفامو باور نكرده. خودمم باورش نداشتم.اما چيكار مي كردم؟تو اين موقعيت مگه مي تونستم حقيقت رو بگم. البته چيزايي كه گفتم دروغ نبود.به احتمال خيلي زياد راي صادره بابت اين پرونده برعليه اميرمي شد.وما به اعتقاد آقا احسان بايد اعتراض مي كرديم تا تو دادگاه تجديد نظر مورد بررسي مجدد قرار بگيره. با صداي ضعيف ونا مطمئن بابا كه داشت مامان رو صدا مي زد،از فكر وخيال بيرون اومدم. مامان از جاش بلند شد.سريع دستشو گرفتم. _يه وقت حرفي از دادگاه بهش نزني؟! با بغض گفت:خيالت راحت باشه.اصلا خبر نداره امروز دادگاه بوده. دستشو كمي فشار دادم. _قربونت برم خودتو كنترل كن...نذاربا ديدنت چيزي بفهمه.باشه؟ فقط سرتكان داد واز كنارم گذشت.به حدي تو اين مدت روحيه ي جفتشون ضعيف شده بود كه گاهي مجبور مي شدم مثل بچه ها نازشونو بكشم. **************************** به محض دور شدن مامان بهراد خم شد و آهسته زير لب زمزمه كرد. _چه اتفاقي افتاده گلاره خانوم؟...خواهش ميكنم به من بگين. بايد مي گفتم؟!...اونم به كسي كه حالا حضورش جز به خاطر حس انسان دوستي وكمك هايي كه در حق من وخونواده م كرده بود معناي ديگه اي نمي داد؟ _چرا بايد اتفاق خاصي بيفته؟من كه همه چيزو گفتم. دستاشو تو هم قلاب كرد،عقب كشيد وتكيه داد. _اما من باور نمي كنم؟ خيلي مطمئن تو چشام زل زده بود.سرمو پايين انداختم. _يعني مي گين دارم دروغ مي گم؟ _همه ي حقيقت رو هم نمي گين. مامان ازاتاق بيرون اومد وفرصت نشد جوابشو بدم. _يوسف از ديدنتون خيلي خوشحاله.ازم خواست حتما شمارو واسه ناهار نگه دارم. بهراد سريع عكس العمل نشون داد. _نه مزاحمتون نمي شيم. ابروهاي كموني مامان تو هم گره خوردوبا دلخوري لب ورچيد. _اين چه حرفيه بهراد جان...نترس يه لقمه غذاي فقيرانه كسي رو نمك گير نمي كنه. كوروش با يه لبخند مهربون جواب داد. _اختيار دارين حاج خانوم.ما كه از خدامونه.منتها مي خوايم مراعات حال استاد رو كنيم. _يوسف خوشحال ميشه بمونين...تورو خدا دعوتشو رد نكنين. كوروش به بهراد چشم دوخت و اون با ترديد گفت:آخه اينجوري... نگاهشو ازمن دزديد واين يعني اينكه فكر ميكرد من با حضورشون تو اين خونه چندان موافق نيستم. _بودنتون واسه بهتر شدن روحيه ي بابا خيلي خوبه. با خودم گفتم(اما به شرطي كه اين بودن فقط به امروز ختم نشه) از چيزي كه به ذهنم خطور كرد،حسابي جا خوردم.من نبايد همچين چيزيو مي خواستم.بودنش اينجا اصلا درست نبود اونم وقتي كه ريشه ي اين احساسات هنوز تو قلبم خشك نشده بود.و اون ديگه يه جوون مجرد به نظر نمي رسيد. نگام بي اختيار به دست چپش دوخته شد.اون داشت با كلي تعارف درخواست بابارو قبول ميكرد. مامان با شوق از جاش بلند شد تا دنبال تدارك ناهار بره.بايد كمكش ميكردم.اما نگام به جاي خالي حلقه تو دست بهراد مات بود.اونقدر توفكر وخيالم غرق شده بودم كه نفهميدم اون كي متوجه اين خيره شدن بي دليلم شده.فقط يه لحظه ديدم دستاش مشت شد و تا به خودم بجنبم وسرمو بالا بگيرم.بلند شد از كنارم گذشت وبه سمت آشپزخونه رفت. هنوز تو شوك مشت شدن دستاش وجاي خالي اون حلقه بودم كه كوروش بي مقدمه گفت:بهراد از شما خيلي تعريف كرده بود.طوريكه مشتاق بودم ببينمتون. تو لحن حرفاش ونگاهش هيچ چيز بدي وجود نداشت كه باعث شه واكنش بدي نشون بدم.اما خيلي سرد ورسمي گفتم:ايشون لطف دارن. از طرز برخوردم اصلا جا نخورد ودر عوض با خنده ي ريزي جواب داد. _ايشون لطف ندارن.سليقه دارن...معمولا هر چيزي توجهشو جلب نمي كنه. يه شيطنت مهار نشدني تو نگاش بود كه بي اراده منو به سر شوق مي آورد.واين اشتياق به اندازه ي لبخند رو لباش تاثير گذار بود. _پس من بايد خيلي خوش شانس بوده باشم. سرشو به حالت بامزه اي تكان داد وپوست بينيش چروك خورد. _من كه اينو به حساب خوش شانسي تون نميذارم. حرفاش كنجكاوم مي كرد. _چطور؟! خنده شو يه جورايي جمع كرد وبا شيطنت ابرويي بالا انداخت. _سليقه داشتن كه كافي نيست آدم بايد عرضه داشته باشه...الحمدالله تو اين يه نخ جنس مرغوبم اين بهرادي ما زير خط فقره.يعني من اگه جاش بودم... با چشمايي گرد شده بهش زل زدم. _بله؟!! سريع واكنش نشون داد. _نه من بي جا ميكنم جاش باشم...به عنوان مثال خواستم خدمتتون عرض كنم.وگرنه من با اين همه محسنات وخوبي ...شما خودتون كه واقفيد نيازي به نشون دادن اين لياقت وعرضه ندارم. _اما من حرفاي شمارو قبول ندارم. با تعجب پرسيد. _كدوم حرفا؟اينكه من اينهمه خوبم؟!! از عكس العمل هاش خنده م ميگرفت. _نه منظورم ميزان لياقت آقا بهراده...ايشون جوون واقعا شايسته ايه. مثل دختر ها پشت چشم نازك كرد. _شما تعريف نكنين كي بكنه. ريز خنديدم. _ولي من حقيقتو گفتم. _ازمن مي شنوين بهتره حرفتونو پس بگيرين.اين فقط دور نماش قشنگه. مي دونستم داره شوخي ميكنه.واسه همين سعي كردم زياد پيگيرش نباشم وحاضر جوابي نكنم. _حالا هرچي مبارك خودش وخانومش باشه. يه نيشخند تلخ رو لبش نشست. _خانومش؟...اون از اينم بي عرضه تر بود. بهت زده نگاش كردم. بود؟!!...ايني كه گفت يعني ديگه نيست؟... بي عرضه تر بود چه معني اي داشت؟...كوروش چطور به خودش جرات مي داد اينطور راحت از همسر اون انتقاد كنه؟ بهراد برگشت وبهم فرصت نداد به جواب اين سوال ها برسم. _گلاره خانوم مي تونم باهاتون يه لحظه تنهايي صحبت كنم. هنوزم اخم كرده بود.به جاي اينكه به من نگاه كنه كوروش رو زير نظر داشت. با ترديد گفتم:در چه موردي؟!...من بايد برم به مامان كمك كنم. ازجام بلند شدم. خيلي جدي گفت:با مادر حرف زدم واجازه ي اين صحبت رو گرفتم. كمي اين پا واون پا كردم و مرددبه چشماي منتظرش خيره شدم. _آخه واسه چي؟!! زير لب زمزمه كرد. _من بايد بدونم امروز تو اون دادگاه چه خبر بوده...خواهش ميكنم. نفسمو با درماندگي فوت كردم وبه سمت اتاق امير رفتم.پشت سرم وارد شد ودرو باز گذاشت.مثل هميشه با ملاحظه بود ومن واقعا مديون اين درك عميقش بودم. از وقتي عماد اون بلارو سرم آورده بود يه جورايي تو برخورد با جنس مخالفم معذب بودم واز توجهي كه حتي بي قصد ونيت نشون مي دادن زجرمي كشيدم. نگاه كنجكاوي به دور تا دور اتاق انداخت ومن براي رفع اين كنجكاوي خيلي خلاصه توضيح دادم. _اينجا اتاق اميره. تو دلم اعتراف كردم(و از وقتي كه رفته شده اتاق من.چون ديگه نمي خوام تو اتاقي كه يه هيولا همه ي زندگيمو ازم گرفت پا بذارم.) ****************************** رو تخت امير نشست ومن هم با فاصله كنارش نشستم. _خب؟!! منتظر يه پاسخ درست ومنطقي بود. _دونستنش به حال شما چه فرقي ميكنه...بهتره بيشتر از اين خودتونو درگير مشكلات اين خونواده نكنين. ابرويي بالا انداخت وطلبكارانه بهم زل زد. _اونوقت ميشه بدونم چرا؟ سرموپايين انداختم وآهسته گفتم:گفتنش فقط باعث ناراحتيه...كاري از شما ساخته نيست.هرچند ما همين الانش هم كلي بهتون مديونيم. جوابم اصلاً راضي كننده نبود وباعث شد كمي تندتر واكنش نشون بده. _ اما اين حق منه كه بدونم.حتي اگه ازم كاري بر نياد. نگاهشو ازم دزديد وبا دلخوري ادامه داد. _من هميشه خودمو عضوي از خونواده ي شما مي دونستم.صفورا خانوم مثل مادر برام عزيزه واستاد هم جايگاه خاص خودشو داره.اگه مي بينين اينجام واسه ابراز همدردي نيست.اومدم كه اگه بشه كاري انجام بدم. حرفاش واسه مني كه تو اين مدت مشكلات رو يه تنه به دوش كشيده بودم.مثل كور سوي اميدي تو اوج نا اميدي وتاريكي بود. _اوضاع اصلاً رو براه نيست.دادگاه اميرو محكوم به قتل عمد كرده و خونواده ي مقدم پناه هم درخواست قصاص كردن.البته راي نهايي هنوز صادر نشده اما چندان اميدوار نيستيم به احتمال خيلي زياد... فشار رواني بيان اين حقيقت به حدي روم زياد بود كه باعث شد ناخواسته سكوت كنم. _با خونواده ي اون شخص فوت شده حرف زدين؟ اشك تو چشام حلقه زد وبا تاسف سرتكان دادم. _حاضر نيستن به حرفامون گوش بدن…پدرش از خيلي قبل تر نسبت به من وخونواده م كينه داشت وحالا با اين اتفاق ممكن نيست رضايت بده. كلافه دستي به موهاش كشيد و نگاهشو ازم دزديد. _ من يه چيزايي سر بسته از زبون صفورا خانوم شنيدم اما دلم مي خواد شما بهم بگين قضيه از چه قراره. خجالت زده سرمو پايين انداختم وبه فرش بافت جوشقاني زير پام خيره شدم.يه جورايي حرف زدن در موردش برام سخت بود.نمي خواستم اينقدر تونگاش نااميد كننده به نظر بيام.اما... حالا كه اون مي خواست كمكمون كنه نبايد دست دست مي كردم وسرنوشت اميرو بازيچه ي غرور شكسته م قرار مي دادم.يه حسي بهم مي گفت اون مي تونه كاري كنه كه از هيچ كسي ساخته نيست. پس بذار با اين حرفا اين من باشم كه خراب شم. نه آينده وسرنوشت امير. _تقريباً سه هفته بعد رفتن شما من با كسي كه چهار سالي مي شد خواستگارم بود نامزد كردم.يه تصميم ظاهرا منطقي وعاقلانه...هيج علاقه اي لااقل از طرف من وجود نداشت .همينم بزرگترين ضربه رو بهم زد.من نسبت به تصميمم دچار ترديد شدم و اون چون مدعي بود خيلي بهم علاقه داره ترسيد وبي اعتماد شد.اين ميونم اون صيغه ي محرميت يه ماهه كه واسه شناخت بهتر وبيشتر ،بينمون جاري شده بود يه اهرم فشار واسه هردو وباعث وخيم شدن مشكلات ريز ودرشت بينمون شد. من فكر ميكردم چون هنوز هيچ چيز قطعي نيست مي تونم اگه بخوام زيرش بزنم و اون خيال ميكرد با اين محرميت همه چيز تموم شده ست.وديگه جايي براي مخالفت وجود نداره. نفس عميقي كشيدم واز پنجره ي اتاق امير به حياط كوچيكمون زل زدم. ـ خونواده ش به خصوص پدرش اصلا راضي به اين ازدواج نبودن.منم يه جورايي پشيمون شده بودم.همون موقع بابت گرفتن سفارش از حاجي شريفي با پدرش درگيري لفظي پيدا كردم.همينم بهانه ي لازمو دستم داد كه ازش جدا بشم.راستش اين جدا شدن به نفع هردومون بود.علاقه ي اون به تنهايي نمي تونست اين رابطه رو حفظ كنه.من وعماد واسه دوتا دنياي متفاوت بوديم.خواسته هامون،ديدگاهمون و علائق ريز ودرشتمون با هم فرق داشت.خلاصه اينكه با مامان حرف زدم وقرار شد اين نامزدي رو بهم بزنيم.مامان وبابا رفتن مشهد ومن با بي فكري همه چيزو به عماد گفتم.بعدشم كه... ********************************   هركاري كردم نشد خودمو كنترل كنم.زدم زير گريه...واسه م حرف زدن از اون اتفاقا كار آسوني نبود. با هزار زحمت هق هقمو تو گلو خفه كردم.نمي خواستم مامان يا بابا متوجه حال خرابم بشن. _من نمي خوام امير قصاص بشه...اون بي گناهه...همش تقصير من بود...فقط شونزده سالشه...اين حقش نيست. حرفهاي بريده بريده وابراز احساسات شديدم،باعث واكنش بهراد شد. _گلاره خانوم خواهش ميكنم خودتونو كنترل كنين...باور كنين همه چيز درست ميشه...بهتون قول مي دم. سرمو بلند كردم وبا چشماي خيسم بهش زل زدم...آخه چه جوري قرار بود درست شه؟...اون چطور مي تونست اميرو نجات بده.كاري كه آقا احسان با توجه به شغلش وبا همه ي تبحري كه توش داشت نتونست انجام بده. يه لبخند دلگرم كننده رو لبش نشست. وبا اطمينان سر تكان داد.چقدر آرامش تو نگاش بود. اشكامو با پشت دست پس زدم. _من نمي خوام بلايي سر امير بياد. با مهربوني گفت:پس بهم همه چيزو بگين...فكر مي كنم حرفاي ناگفته اي اين ميون وجود داره. نگاهمو با دستپاچگي ازش دزديدم. _كدوم حرفا؟...من كه همه چيزو گفتم. _مطمئنين؟! حرفي نزدم.دست دراز كرد وتي شرت ورزشي اميرو كه پيراهن تيم فوتبال بارسلونا بود از رو تخت برداشت.عادت داشتم هرشب اين تي شرت رو تو بغلم بگيرم و بخوابم.احساس مي كردم بوي اميرو مي ده. _پس يه چيزايي اين ميون هست...نمي خواين به امير كمك كنين؟ سريع واكنش نشون دادم. _ معلومه كه ميخوام اين چه حرفيه؟ _خب همه ي حقيقت رو بگين.چرا بايد همچين دعواي شديدي پيش بياد؟...چرا بايد امير اونقدر عصباني باشه كه همچين عكس العملي نشون بده؟ با من ومن گفتم:اما اين اتفاق يهويي شد...امير نمي خواست اون بميره. كلافه دستي به موهاش كشيد و واسه چند لحظه نفسشو تو سينه حبس كرد. _ ببين گلاره خانوم من خودم يه مردم.همجنسامو خوب مي شناسم...از چيزايي كه صفورا خانوم درمورد علت دعواي اون دوتا گفت اصلا قانع نشدم.شمام كه درموردش به كل صحبتي نكردين...ببينين حرف من اينه،فرض كنيم علت دعوا هموني باشه كه مادر ميگن.وامير به خاطر مزاحمت عماد واصراري كه براي بهم نخوردن اين نامزدي داشته وحتي تحت فشار قرار دادن شما باهاش گلاويز شده.خواسته يه جورايي اونو سر جاش بنشونه...خب اين غيرمنطقي نيست.اما چيزي كه اين ميون منو دو به شك ميندازه ميزان عصبانيت و واكنش تندي هست كه داشته.محاله امير به خاطر ايجاد مزاحمت،اونم از طرف كسي كه تا اون روز نامزد شما بوده اين قدر عصباني شه وطرفو نه به قصد كشت اما حسابي كتك بزنه.اون برخلاف سنش پسر عاقليه.مي دونم ممكن نيست يهو همه چيو زير پاش بذاره ويه همچين بلايي سرخودش بياره... راستش من با اين توضيحات اصلا قانع نمي شم.اونم وقتي كه خودم يكبار هدف اين خشم وبه اصطلاح غيرتي شدن امير قرار گرفتم.امكان نداره اون تا اين حد پيش بره وخودشو درگير كنه. كاملا زير نظرم گرفته بود.جفت دستام رو زانوم مشت شد.داشتم با خودم كلنجار مي رفتم.دلم ميخواست حرف بزنم وهمه چيزو بگم. اما قول امير كه نه، حس بدي كه از بيان اون اتفاق بهم دست مي داد دهانمو مي بست. تا كجا ميتونستم دووم بيارم وچيزي نگم؟...تاكي مي تونستم با سرنوشت امير بازي كنم؟...تا حكم دادگاه بدوي؟...تا بعد اعتراض به حكم اوليه؟...تا رفتن امير پاي چوبه دار؟ از فكري كه به ذهنم خطور كرد،عرق سردي روي ستون فقراتم نشست...نه من نميذاشتم يه همچين بلايي سر امير بياد. سكوت چند دقيقه ايم اونو به حرف آورد. _نمي خوام وادارتون كنم چيزي بگين.تصور مي كنم گفتنش براتون بايد سخت باشه اما واسه كمك به امير... نگاهش سخت وجدي شد. _ببينين من الآن يه سري سوال تو ذهنمه كه نمي تونم با حرفاي شما ومادر براشون جوابي پيدا كنم.اما فكر ميكنم دونستنش لازمه. چشمامو بستم وبه سختي گفتم:بپرسين...سعي ميكنم به همه شون جواب بدم.   قرار شد اول اين من باشم كه با اون حرف بزنم تا واسه گفتن همه ي حقيقت به بهراد آماده ش كنم.چون مطمئن بودم اگه خود بهراد اقدام مي كرد،امير محال بود چيزي بگه وبه كل منكر اين موضوع مي شد. ترس از وضعيت خطرناكي كه اون داشت وادارم مي كردپا روي همه ي غرور وآبرويي كه جلوي بهراد وبقيه داشتم بذارم وتلاش كنم امير از اين ماجرا نجات پيدا كنه. بهراد وكوروش فرداي اونروز به تهران برگشتن.چون اومدنشون خيلي ناغافل وبي خبر بود،امكان داشت بابت اين غيبت بدون اطلاع توبيخشون كنن. طبق معمول هميشه با اومدن روز ملاقات،آقا احسان دنبالمون اومد.يه سري لباس گرم و وسايلي كه مي شد به امير داد رو برداشتم و همراه مامان راهي زندان شديم. همسايه مون خانوم نصر ومادر شوهرش بي بي، قول دادن تا اومدنمون پيش بابا بمونن.اين خونواده بعد ماجرايي كه براي ما وامير اتفاق افتاد،حسابي هوامونو داشتن. مثل همه ي روزهاي ملاقات،از جلوي در زندان تا جايي كه به بلوار مطهري مي خورد و يه مسير صد وشصت ودوقدمي از كنار پارك مدخل بود، پر از رفت وآمد خونواده هايي مي شد كه دلتنگ ونگران وضعيت عزيزانشون تو اون محيط بسته بودن. گاهي لا به لاي حرفاشون چيزايي مي شنيدم كه ته دلمو خالي مي كرد وگاهي بهم اميد مي داد.ديگه عادت كرده بودم با اين وضعيت غير عادي ورفتار هاي سخت گيرانه ونا مهربانانه ي مسئولين اونجا كنار بيام.انگاري مجرم بودن امير و تموم كساني كه تو اون چهار ديواري زنداني بودن زبون ما خونواده ها رو كوتاه مي كرد. ملاقات باز هم از پشت شيشه بود.كلي مامان رو نصيحت كردم كه با ديدن امير گريه نكنه وبي تابي از خودش نشون نده.تضعيف روحيه ي اون بچه ،بدترين بدبياري اي بود كه تو اين وضعيت مي تونستم انتظارشو داشته باشم. بار اين مسئوليت سنگين هنوز رو شونه هام بود اما،با اومدن بهراد ديگه احساس نمي كردم دارم كم مي يارم وداغون مي شم.آرامش با حجم بيشتري تو قلبم جريان داشت. مامان با اينكه قول داده بود، باز نتونست جلو خودشو بگيره.از اون چشماي سرخ ومتورم كاملا مشخص بود گريه كرده.نمي تونستم بهش چيزي بگم.اون به انداز ي كافي تو اين قضيه خودشو مقصر مي دونست.وحالا با سرزنش من بيشتر ضربه مي خورد. پشت شيشه روي صندلي نشستم و گوشي كنار دستمو برداشتم.امير صورت گريون وناراحتشو پشت دستاي لرزونش پنهون كرده بود وبي صدا هق هق مي كرد.گوشي هنوز تو دستاش بود. _امير جان؟!...داداشي؟!...نمي خواي بامن حرف بزني؟ اشكاشو با پشت دست پاك كرد وآب دهانشو به سختي قورت داد.به حدي منقلب بود كه تو چشماي من نگاه نمي كرد.انگار خجالت مي كشيد جلو من تا اين حد خودشو روحيه باخته وضعيف نشون بده. واقعا گاهي جلوي اين منش جوانمردانه ورفتار بزرگوارانه ش كم مي آوردم واحساس مي كردم اين منم كه همه جوره ازش كوچيكترم. _سلام. صداي ضعيف و نا مطمئنش باعث شد به خودم بيام.يه لبخند محو رو لبام نشست. _حالت خوبه؟ با چشماي غمگينش فقط نگام كرد...يعني بايد تو اين وضعيت واقعا حالش خوب مي بود؟ مسير صحبت رو سريع عوض كردم _مي دونستي آقا بهراد اومده ؟ با صدايي كه از شدت بغض دو رگه شده بود جواب داد. _مامان يه چيزايي مي گفت. _قول داده كمكمون كنه. نا مطمئن پرسيد. _چطوري؟! اي كاش واقعا جوابشو مي دونستم. _فكر كنم بخواد از خونواده ي مقدم پناه رضايت بگيره. جرات نداشتم اسم عماد رو بيارم.مي دونستم با گفتنش اون سريع ناراحت مي شه وبه گريه مي افته. _به نظرت فايده اي هم داره؟! اينو با ترديد پرسيد.يه لبخند اطمينان بخش، چاشني حرفايي شد كه مي خواستم بزنم. _من كه خيلي اميدوارم...دلم تو اين قضيه يه جورايي روشنه. _خوبه. همين...اين تنها عكس العملي بود كه نشون داد.وبعدش بازم سرشو پايين انداخت. با ترديد به صحبتم ادامه دادم. _اون به علت اصلي درگيري شما شك كرده...مي دونه قضيه اوني نيست كه همه در موردش حرف مي زنن. با وحشت سر بلند كرد. _تو كه بهش چيزي نگفتي؟ _بايد مي گفتم اما... _تو به من قول دادي گلاره...به همين زودي فراموش كردي؟ با بغض ناليدم. _ما بايد بهش همه چيزو بگيم...اون اگه بدونه كمكمون مي كنه. _هيچ معلومه داري چي ميگي؟...فكر آبروي خودت وخونواده مون نيستي؟ من نمي خوام هيچ كس حتي آقا بهراد از اين موضوع سر در بياره. اشك تو چشام حلقه زد. _به چه قيمتي امير؟...به قيمت جون تو؟...نه من حاضر نمي شم همچين كاري بكنم.   ********************************   عصبي دستي به موهاش كشيد ونفسشو با حرص فوت كرد. _ بهش كه نگفتي؟! سر تكان دادم. _نه اما قول دادم كه تو بهش همه چيزو مي گي. خيلي تند واكنش نشون داد. _چي كار كردي؟!! سعي كردم آرومش كنم. _ببين امير چاره ي ديگه اي نداريم.خودتم مي دوني حرف زدن در اون مورد بيشتر ازهمه منو عذاب مي ده.اما من دلم مي خواد اين قضيه حداقل واسه آقا بهراد روشن شه.برام قبول اين موضوع سخته...عذاب آوره...تلخه.ولي چون مطمئنم مي تونه كمكت كنه حاضرم تن به اين خفتم بدم. _اما من حاضر نيستم...نمي خوام خواهرم جلو اون كوچيك شه. اشك مزاحمي كه تا زير چونه م جريان پيدا كرده بود با پشت دست پاك كردم. _چرا بايد كوچيك شم امير؟...تو اون قضيه من بي گناه بودم.مطمئن باش اگه يه روزي آقا بهراد كه هيچ همه ي مردم اين شهرم موضوع رو بفهمن.باز به خاطرش سرمو پايين نميندازم. حرفم لااقل براي خودم يه جورايي اغراق آميز بود.مطمئن نبودم اگه اين اتفاق مي افتاد،همچين عكس العملي نشون مي دادم.اما تو اون لحظه واسه آروم كردن امير ودادن اطمينان بهش گفتن اين حرفا لازم بود. _تو نمي توني منو با اين چيزا قانع كني.اگه قبول اين موضوع برات راحت بود،خودت در موردش با آقا بهراد حرف مي زدي. واسه چند لحظه تو چشماي معصومش زل زدم وبه فكر فرو رفتم.نمي تونستم به همين راحتي راضيش كنم.بايد دست روي يه نقطه ي حساس شخصيت امير ميذاشتم تا كوتاه بياد وچي بهتر از رگ غيرتش، كه زود به زود ورم مي كرد. نگاه سرزنشگرم رو بهش دوختم. _از تو توقع نداشتم امير...يعني خواهرت بايد در اين مورد با آقا بهراد حرف ميزد؟غيرتت قبول ميكنه من بابت اون موضوع بهش چيزي بگم؟ صورتش از شدت عصبانيت سرخ شد.حدس ميزدم حرفام تاثير خودشو گذاشته. _چرا بي خيالش نمي شي گلاره؟...دليلي نداره آقا بهراد چيزي بدونه.به فرضم كه فهميد،چه كمكي ازش ساخته ست؟...ما نمي تونيم اون قضيه رو ثابت كنيم.هيچ مدركي تو دستمون نيست.اونم يه جورايي شوهرت بوده پس... اونقدر محفوظ به حيا بود كه باقي حرفشو خورد وسرشو پايين انداخت.خودمم خيلي خجالت كشيدم. _ممكنه حرفاي تودرست باشه اما...اگه در موردش با خونواده ي مقدم پناه حرف بزنيم،شايد درك كنن ورضايت بدن. يه پوزخند تلخ رو لباش نشست. _خداييش خودت چقدر به اين قضيه اميدواري؟ _من نمي خوام دست رو دست بذارم امير. _ اين جواب من نبود. مصرانه گفتم:من جز اين جواب ديگه اي برات ندارم.نمي خوام تو چوب اشتباهات منو بخوري. _اما منم به اندازه ي خودم مقصر بودم.هرچقدرم كه توجيه كني ودليل بياري باز چيزي عوض نمي شه...من زدم يه آدمو كشتم گلاره. _عمدي كه نبوده...تو نمي خواستي يه همچين بلايي سرش بياري. عصبي جواب داد. _آره نمي خواستم.ولي اين كارو كردم.حالام هيچ چيزي نمي تونه بار اين عذاب وجدانو از رو شونه م برداره. بازم داشت بزرگتر از سنش حرف مي زد واين منو واسه به كرسي نشوندن حرفم كلافه مي كرد.نمي تونستم قانعش كنم. _من اين حرفا حاليم نيست امير.تو اين قضيه م كوتاه نمي يام.اگه غيرتت قبول ميكنه،حرفي نيست من خودم بهش مي گم. دستاشو از شدت خشم مشت كرد ودندوناشو رو هم فشرد. _ اَهههههه....باشه من بهش مي گم.اما نه الآن...بذار حكم دادگاه بياد اگه اون چيزي نبود كه تصورشو مي كرديم اونوقت من خودم همه چيزو بهش مي گم باشه؟ با نااميدي سرتكان دادم واون ديگه چيزي نگفت.حتي خودشم مي دونست به اين حكم نمي شه زيادي دلخوش بود.امير بايد حرف ميزد وبهراد بايد همه چيزو مي فهميد.   ****************************   اواخر هفته دوباره بهراد برگشت.اينبار با خودش اون فرشي كه واسه استاد بافته بودم ،آورد.از ديدن دوباره ي اون فرش هم خوشحال شدم وهم متعجب. وقتي ازم سوال كرد فرش رو بايد كجا بذاره به حرف اومدم وپرسيدم. _اينو واسه چي آوردين؟! _وصيت باباست.گفته بودفرش رو به شما برگردونم. جلوي در خونه وايساده بوديم واون داشت فرش رو از ماشين بيرون مي آورد. _چرا؟!! _خب فكر ميكرد صاحب اصلي اين فرش بايد شما باشين.واون دستمزدي كه گرفتين فقط در حد ديدن اين فرش كفايت ميكنه. با تعجب سرتكان دادم واون در حالي كه فرش رو بلند كرده بود،پرسيد. _نگفتين كجابذارمش؟ با اين سوال به خودم اومدم ويه نگاه نا مطمئن به خونه انداختم. _مي شه فعلا بذاريمش تو خونه ي شما؟ دلم نمي خواست اين فرش كه باهاش خاطرات خوبي داشتم رو تو خونه ي خودمون ببينم.جايي كه زجرآورترين اتفاقاتو برام رقم زده بود. با كمي مكث فرش رو دوباره داخل ماشين گذاشت وگفت:البته.اين چه حرفيه؟...اون خونه تا تموم شدن موعد قرار دادش در اختيار شماست. سرمو پايين انداختم. _مرسي شما لطف دارين. _خواهش ميكنم...راستش تصميم گرفتم اون خونه رو بخرم.اونجا بهم حس خوبي مي ده. مامان خودشو دم در رسوند. _چرا نمي ياين تو؟ به فرش تا شده ي روصندلي عقب ماشين بهراد اشاره كردم. _اينو استاد بهمون هديه كردن. مامان با ترديد يه نگاه به ما ويه نگاه به اون فرش انداخت. _خدا رحمتشون كنه. بهراد زير لب تشكر كرد.ومن بلافاصله گفتم:مي خوام اين فرشو فعلا تو خونه ي اجاره اي آقا بهراد بذارم. مامان با تعجب پرسيد. _آخه واسه ي چي؟! به نظرم اومد اين سوال آقا بهراد هم باشه چون خيلي با دقت به دهانم چشم دوخته بود. _ديد خوبي نسبت به خونه ي خودمون ندارم.دلم نمي خواد اون فرش رو كه با همه ي وجودم بافتم تو اين خونه بيارم.جايي كه... باقي حرفمو به سختي خوردم وسرمو پايين انداختم.نيازي نبود ادامه بدم.اونا خودشونم ناگفته، درد منو مي دونستن. بهراد رو به منو واسه عوض كردن بحث گفت:خب پس من مي رم واين فرش رو تو اون خونه ميذارم...شما نمي ياين؟ دوست داشتم همراهش برم.واسه همين يه نگاه پرسشگر به مامان انداختم. _ميتونم برم؟ مامان خيلي سريع واكنش نشون داد. _چرا كه نه...اتفاقا ميتوني اون مواد اوليه ومقدار نخي كه بابت بافت فرش هاي شش متري سفارش حاجي شريفي تو اون خونه مونده جمع كني وسر فرصت پسش بدي. انتظار همچين موافقت زودهنگامي رو ازش نداشتم.اما اونم اين روزا بيشتر از سرسختي وموندن رو قضاوت ها وتفكراتش دنبال مراعات حال ديگرون بود. نمي دونم چرا دلم مي خواست با بهراد به اون خونه برگردم.شايد براي يادآوري خاطراتي كه حالا خيلي محو ودور به نظر مي رسيد.يا شايد واسه بودن كنار كسي كه حضورش نه دليل آرامش كه خود آرامش بود. سعي كردم دنبال علت نباشم.فكر كردن به علت اين خواسته،وادارم مي كرد به ياد بيارم كه ديگه نه تو قلبم ونه تو زندگيم جايي براي اين نوع احساسات نيست. بهراد با كليدي كه همراهش داشت درو باز كرد و كنار رفت تا من وارد شم.قدم اول رو كه تو حياط گذاشتم يه لبخند محو كنج لبم نشست و خاطرات قشنگي كه من و اون تو اين خونه داشتيم بيشتر به ذهنم هجوم آوردن. قفل درهال رو من باز كردم و اون با فرش ابريشم كه رو شونه هاش سنگيني مي كرد،پشت سرم وارد شد. _كجا بذارمش؟ يه نگاه گذرا به دور تا دور هال انداختم و اشاره كردم كنار دارقالي رو صندلي اي كه بابا معمولا روش مي نشست بذاره. _فكر ميكنم فعلا اونجا بمونه بهتر باشه. چيزي نگفت وبه دار خالي خيره شد.انگاري اونم مشغول يادآوري خاطراتش بود. واسه نموندن كنارش وبا بهانه ي آب دادن به گل ها به حياط برگشتم.دست خودم نبود با اينهمه نزديكي،نسبت بهش غريبگي مي كردم وتا جايي كه مي شد سعي داشتم ازش فاصله بگيرم. وضعيت عذاب آوري بود.هم دلم مي خواست نزديكش باشم وهم مي خواستم ازش دوري كنم واين شايد به خاطر شرايطي بود كه بهم تحميل شده بود و به خاطرش با ارزش ترين داشته هامو مثل اعتماد به نفس وخودباوري رو از دست داده بودم. شير آب رو باز كردم و رو شمعدوني هاي هفت رنگ آب پاشيدم. بهراد از پله ها پايين اومد. _اينجا اصلا تغيير نكرده...همه چيز مثل روز اوله. برگ خشكي رو از شمعدوني كنار دستم جدا كردم. _قرارم نبود عوض شه.شما فقط يه پنج ماهيه كه اينجا نبودين. نفس عميقي كشيد وزير لب زمزمه كرد. _پس چرا من حس كردم مدت زيادي ميشه اينجا رو نديدم؟! به نظرم اومد بايد خودش جواب اين سوال رو پيدا كنه.واسه همين سكوت كردم وچيزي نگفتم.     ************************** صداي زنگ گوشيم هردومونو از فكر وخيال بيرون كشيد.آقا احسان بود. _سلام آقاي شريفي. كمي از اين تماس بي موقع نگران شده بودم. _سلام حالت خوبه؟ بازم لحن صحبتش صميمي بود. _ممنون...اتفاقي افتاده؟ با كمي مكث جواب داد. _بايد ببينمت...خونه اي؟ يه نگاه گذرا به چشماي منتظر بهراد انداختم وزير لب زمزمه كردم. _نه نيستم. _پس اگه بيروني.يه سر تا دفترم بيا. تپش قلبم با اين حرفش بيشتر شد. _تورو خدا آقا احسان بگين چي شده...من دارم پس مي افتم. مثل هميشه بدون اينكه در برابر اين ابراز احساسات انعطافي نشون بده خيلي جدي گفت:فكر مي كنم بهتر باشه حضوري تو دفتر در موردش حرف بزنيم. دستپاچه از جام بلند شدم وبعد قطع تماس مختصري از اون چيزي كه آقا احسان گفته بود واسه بهراد توضيح دادم و همراهش از خونه بيرون زديم. بيست دقيقه بعد تو دفتر آقا احسان بوديم واون داشت با كنجكاوي نگاهمون مي كرد. _نمي خواين چيزي بگين؟! اينو من پرسيدم و اون با ترديد به بهراد چشم دوخت.مجبور شدم براش توضيح بدم. _آقا بهراد كاملا در جريانن.اومدن كه اگه بشه كمكي بهمون بكنن. از اون لب هاي به هم فشرده كاملا مشخص بود كه خيلي تلاش ميكنه تا پوزخند نزنه.نمي خواستم بهراد هم متوجه اين عكس العملش بشه. _آقا احسان نگفتين چي شده؟ يه نگاه به پرونده ي جلو دستش انداخت وبا كمي مكث گفت:اميرو به يه بند ديگه منتقل كردن. به حالت استفهام آميزي سرتكان دادم. _خب اين اتفاق بديه؟...واسه ش مشكلي پيش اومده؟! سرشو پايين انداخت. _اونو از بند جوانان به بند كسايي كه متهم يا محكوم به قتلن فرستادن.اونجا اصلا فضاي مناسبي واسه موندن امير نيست...مثل اينكه ديروزم بدون هيچ بهانه اي كتكش زدن. دستمو جلوي دهانم گرفتم. _واي نه...آخه واسه چي؟ _فكر مي كنم حاجي مقدم پول خورد خرج كرده. بهراد از شدت عصبانيت به سمت جلو خم شد. _مي خواد با اين كارهاي ناجوانمردانه به چي برسه؟...اصلا مگه مي شه به همين راحتي اون بچه رو منتقل كرد؟ _فعلا كه مي بينين شده. با نااميدي پرسيدم. _نمي شه كاريش كرد؟ نگاهشو ازم دزديد. _ما هم بايد كمي پول خرج كنيم.اما اينكه دوباره منتقلش كنن فكر مي كنم بعيد باشه.پدر عماد بدجوري دنبال اين قضيه ست. خيلي تلاش كردم جلو گريه مو بگيرم. _امير نبايد اونجا بمونه...به خدا دق مي كنه. بهراد از جاش بلند شد. _آدرس اين مردك رو بدين ميخوام برم سراغش. با وحشت نگاش كردم. _اينجوري كه كارها خراب تر مي شه. تند وعصبي نفس مي كشيد. _من فقط مي خوام بدونم حرف حسابش چيه؟ آقا احسان با بي خيالي گفت:مي خواستين چي باشه جز انتقام...رفتن شما تو اين وضعيت اونو بيشتر عصبي ميكنه. بهراد بدون اينكه به حرفاش توجهي نشون بده از اتاق بيرون رفت.ومنم مجبور شدم دنبالش برم.چون مطمئن بودم از لحاظ روحي حسابي بهم ريخته ست. _آقا بهراد؟! تو راه پله بهش رسيدم.وبا دوتا دم وبازدم عميق نفس گيري كردم. _كجا دارين مي رين؟ انگشت اشاره شو به سمت دفتر آقا احسان گرفت وپرخاشگرانه جواب داد. _من نمي تونم مثل وكيلتون اينقدر خونسرد با اين قضيه كنار بيام ودر موردش فقط حرف بزنم.نمي تونم بشينم اينجا وببينم اون طفل معصوم رو تو اون بند كتك مي زنن. با درماندگي رو پله ها نشستم ودستمو روي سرم گذاشتم. _ميگين چي كار كنيم؟خودتون كه شنيدين اون مي گفت نمي شه اميرو دوباره به بند خودش منتقل كرد. كنار پام خم شد وسرشو جلو آورد.عطر آشناش مشامم رو پر كرد. _آخه اون كه هنوز حكمش صادر نشده.چطور ميتونن به اونجا منتقلش كنن؟ نگام به اون چشماي مشكي براق ميخكوب شده بود. _اون بند فقط مخصوص محكومين نيست.متهمينم به اونجا منتقل ميكنن. _اما امير تنها شونزده سالشه. قطره ي اشكي از گوشه ي داخلي چشمم فروچكيد وبهراد با ناراحتي خودشو كنار كشيد. _بايد يه كاري بكنيم.با دست دست كردن چيزي درست نمي شه.وكيلتون درست ميگه.بايد پول خرج كنيم.وحالا كه نمي شه منتقلش كرد بهتره ما هم يه چند تا از اين هم بندي هاشو با پول بخريم كه حواسشون بهش باشه. اشكمو با نوك انگشت اشاره پاك كردم. _چطوري؟ يه لبخند مهربون رو لبش نشست. _اون با من...اصلا نگران نباشين. بهش اطمينان داشتم.حتي خيلي بيشتر از خودم وآقا احسان.مي دونستم كه اون بي هدف قولي نمي ده واگه گفته نگران نباشم حتما ازش بر مي ياد اين دلنگراني رو از بين ببره. حضورش اين روزا مثل يه هديه ي بي نظير بود.هديه اي كه نمي تونستم بهش دل ببندم وفقط بايد به بودنش دلخوش مي بودم /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

roman ابريشم و عشق (19)
roman ابريشم و عشق (19)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

"سهم من اززندگي"

بعد از اون روز، م رفتم پيش كساني كه مامان بهم اطمينان داده بود ، ازم به گرمي استقبال مي كنن . اونا از يادگار ليداشون به خوبي پذيرايي كردن . اون چهار سالي كه اونجا بودم ، لحظه اي بهم سخت نگذشت . من آزاد بودم و رها ، سبكبال و آزاد .
فقط ياد پدرام بود كه هر شب به دلم چنگ مي زد و خواب رو از چشام مي گرفت گاهي فكر مي كردم وان بدون من چه كار مي كنه ؟ولي وقتي ياد حضور مريم ، تو زندگيش مي افتادم ، مي فهميدم همه اين انتظار براي اومدن اون بي فايده است .
سعي كردم پشت نقاب بي تفاوتي عشقي كه وجودمو سوزونده بود رو به فراموشي بسپارم . ولي فراموش كردن اون در توان من نبود . من باعشق اون دوباره زنده شده بودم . ولي بي مهري و توهين اون رو هم نمي تونستم فراموش كنم. اون حرفاي منو باور نكرد و بهم مهر هرزه گي زد .هيچ وقت نمي بخشمت پدرام هيچ وقت .
وقتي اقا جون سراغ مامان و بابا رو گرفت ف با چشمايي باروني گفتم كه توي تصادف هردوشن رو از دست دادم و فقط چاره رو اومدن به اونجا ديدم . هيچ كس ازم سوالي نپرسيد و من هم ترجيح دادم حرفي نزنم . هيچ وقت نمي دونستم كه آقا جون از همه ماجراي زندگيم خبر داره ، ولي اونقدر روح بلندي داره كه دورغ هاي منو به روم نمي آره .
صداي در اتاق نگاهم رو از پنجره جدا كرد . به سمت در برگشتم و آهسته گفتم :
بفرمائيد .
حميد سرش رو از لاي در آورد داخل اتاق و گفت :
-پريا بيداري ؟
-آره بيا تو
اومد تو و درو پشت سرش بست .
-مزاحم نيستم ؟
-اي بابا ، اين حرفا چيه ؟ چهار ساله تحملت كردم ، اين چند ساعتم روش .
در حالي كه مي خنديد روي تخت نشست و گفت :
-اي بابا راست مي گي ها ، چهار سال گذشت و من آخرش نتونستم اين زبون تو رو كوتاه كنم .
خنديدم .
-عيب نداره ، آرزو بر جوانان عيب نيست .
-نوبت منم مي شه خانوم
-فكر مي كردم يه كله تا صبح بخوابي
-خوابيدم ، ولي بيدار شدم و ديدم ساعت تازه سه . انگار امشب نمي خواد سحر بشه . تو چرا بيداري ؟
-خوابم نبرد .
- چه كار مي كردي ؟
-هيچي خاطراتم مرور مي كردم .
-توي اين خاطرات تو چي هست كه از صبح تا حالا داري توشون گشت مي زني ؟
اهي كشيدم و گفتم :
-خودمم نمي دونم .
بلند شد و اومد كنارم ايستاد و نگاهشو به سياهي شب دوخت و آهسته زمزمه كرد :
-منم تو اين خاطرات تو نقشي دارم ؟
نگاش كردم ، هنوزم نگاش توي حياط بود نمي دونستم چي بايد بهش بگم حميد برام مثل يه برادر بود ، مثل يه دوست . دوستي كه تموم اين چهار سال هميشه پناهم بود ، ولي ...
آرزو كردم كاش اشتباه برداشت كرده باشم و احساس حميد به من ، همون حسي نباشه كه من يه روز به پدرام داشتم .
برگشت و نگاه منتظرش رو به صورتم دوخت . مي دونستم چي بايد بگم ، تا بفهمه حسي كه من بهش دارم ، حسي يه كاملا دوستانه مثل يه دوست يه بردار .
-پريا شايد ..
در با شدت باز شد و شراره با نگاهي هراسان اومد تو ...
-پريا پريا بدو مسعود .
-بابا ؟ بابا چي ؟
-حالش بد پريا بدو .همش تورو صدا مي زنه ، مي خواد ...
ديگه نموندم بقيه حرفش رو بزنه ، با دست زدمش كنار و از اتاق زدم بيرون . حميد وشراره هم پشت سرم اومدن .
نفس كشيدن هاي بابا ، يه چيزي بود مثلا تقلا . مشخص بود نفس هاي آخره كنار تختش زانو زدم و دست هاي بي رمقش رو تو دستم گرفتم .
-بابا منم پريا . نگام كن ، اينجام .
چشماي بي فروغي كه ديگه نور زندگي توشون نبود رو باز كرد و نگام كرد . بريده بريده گفت :
-پري اومدي ...گفتم مي رم و تورو نمي بينم .
-نه بابا نگو و نبايد بري من اومدم واسه هميشه پيشت بمونم .
قطرات اشكي كه آهسته از گوشه چشاش مي چكيد رو ديدم .بغض منم تركيد و اشكام صورتم رو تر كرد .
-بابا من كه به جز تو كسي رو ندارم .
-منو ببخش ... پري تو پاك بودي ... مثل ... مثل .. همين ... اشكايي كه از ...چشات مي باره ...منو ...ببخش كه حرفات ....حرفاتو ....باور نكردم .
خم شدم و پشت دستش رو بوسيدم .
-نه بابا تقصير من بود . نبايد مي رفتم من وببخش بابا .
-شراره ... حلالم كن ..من جوونيتو ازت ...گرفتم ... پري رو به تو سپردم ...مراقبش ... باش .
شراره كنار تختش زاون زد و دست ديگه شو گرفت .
-اين چه حرفيه مسعود من كنار تو خوشبخت بودم . منو تنها نذار مسعود تو نبايد بري .
سرشو روي دستش گذاشت و من تكون خوردن شونه هاشو ديدم .
نگام از روي شراره سر خورد رو صورت بابا ، نگاش به سقف خيره بود و ديگه نفس نمي كشيد . جيغ كشيدم و شونه هاشو تكون دادم .
-بابا ! بابا منو نگاه كن .
آقا جون اومد جلو و با دست چشماشو بست و زير لب گفت :
(اشهد ان لااله الله و اشهد ان محمد رسول الله ، انا لله و انا اليه راجعون )
از ته دل فرياد كشيدم و زار زدم سرم رو روي سينه اش گذاشتم و ناليدم .
« نه بابا تو حق نداري تنهام بذاري . بابا من تازه پيدات كرده بودم ، تازه مي خواستم حسرت ساله ايي كه بدون تو سر كردم در بيارم . مي خواستم دوستت داشته باشم »
آره ، آرزوي من اين بودكه اون زنده بمونه ،تا بتونم دوباره دست محبت اونو روي سرم حس كنم ، بتونم بابا صداش بزنم و بهش محبت كنم ، ولي انگار سرنوشت چيز ديگه اي برام رقم زده بود فرياد زدم :
« بابا ...نرو ... تنهام نذار »
دستي شونه هامو گرفت و بلندم كرد . دست هاي گره كردم و نثار شونه هاش مي كردم .
-لعنتي ، ولم كن .
دستامو گرفت . سرم رو روي سنه اش گذاشتم و اجازه دادم بغضم اشك بشه و بباره بوي آشنايي توي وجودم پيچيد سرم رو بلند كردم و از پشت پرده اشك به چهره اش نگاه كردم . باورش برام سخت بود بعداز چهار سال به آرزوم رسيده بودم و اونو كنارم حس مي كردم . چشماي اونم باروني بود . چقدر تغيير كرده بود . ولي رنگ نگاش همون نگاه آشناي قديمي بود . همون كه يه روز تموم زندگيم توش خلاصه مي شد . نگاش آتيش زير خاكستر دلمو دوباره شعله ور كرد .اونقدر تو درياي چشاش گشت زدم كه زمان و مكان از يادم رفت .فقط با صداي فرياد هاي شراره بود كه به خودم اومدم . نگا مو ازش گرفتم و برگشتم طرف شراره .
برعكس مراسم خاك سپاري مامان تنها من وبابا و خانواده مهربان و داريوش شركتت كننده هاي اون بوديم ، مراسم بابا خيلي باشكوه و با حضور دوستان شراره و بابا و پدرام برگزار شد .
برخورد داريوش و مهربان لحظه اول ديدني بود . نمي دونستن بايد از ديدن من خوشحال بشن يا تعجب كنن . سارا لحظه اي از كنارم دور نمي شد وهمه جا دنبالم مي وامد درست مثل نگاه پدرام كه همه جا باهام بود با ايكه هنوزم ديوانه وار دوستش داشتم ولي قلب شكسته و غرور خرد شده ام ، بهم اجازه نمي داد دوباره بهش نزديك بشم باهاش صحبت كنم . جواب سلامش فقط سري بود ، كه تكون مي دادم و خداحافظي با اون فقط نگاهي بود كه بدرقه اش مي كردم .
مراسم شب هفت بابا هم تموم شد بدون اينكه مريم توي هيچ كدوم از اونها حضور داشته باشه . نمي دونم چرا توي هيچ مراسمي شركت نكرد در آخرين روز بالاخره با كنجكاوي سراغش رو ازم مهربان گرفتم و اون موقع بود ، كه فهميدم مريم هشت ماهه بارداره و همسرش بهش اجازه حضور توي مراسم رو نداده .
بي اراده آهي كشيدم همسرش يعني پدرام چشمام پراز اشك شد و واسه اينكه مهربان پي به حال خرابم نبره ، نگاهم رو به پنجره دوختم .اين بچه مي تونست بچه من باشه بچه من و پدرام اگه روز گار بهم اجازه مي داد، اگه اون به حرفام گوش مي داد .

روي صندلي نشستم و به عكس باباكه با روبان مشكي تزئين شده بود خيره شدم واقعا كه دنياي عجيبي بود تا وقتي اونو كنارم داشتم ، ازش بيزار بودم و شايد هفته ها مي گذشت بدون اينكه باهاش برخوردي داشته باشم ولي حالا حالا كه تشنه داشتنش بودم او رفته بود بدون اينكه توي تموم اين بيست و چهار بهاري كه از زندگيم گذشته بود ، لحظه اي دست محبت يا نگاه محبت آميزش رو حس كنم .
با حس سنگيني نگاهي سرم رو بلند كردم نگام توي نگاه منتظر پدرام افتاد.نگاهم رو دزديم و به حميد كه داشت صندلي ها رو جمع مي كرد نگاه كردم . لم نمي خواست دوباره اونقدر اسير نگاش بشم كه دل كندن برام سخت بشه ديگه من نه اون پرياي سابق بودم و نه اوم پدرام چهار سال پيش . اون حالا يه زندگي جدا داشت با همسر و فرزندي كه انتظاراومدنش رو مي كشيد .
حميد صندلي ها رو جمع كرد و داريوش اونا رو به حياط انتقال مي داد . شراره و مهربان هم ديس هاي حلوا وخرما رو جمع مي كردن . فقط من بيكار نشسته و نظاره گر بودم نه اينكه نخوام ،نه، دستم به كاري نمي رفت . ديدن دوباره پدرام احساس گذشته رو تو وجودم زنده كرده بود . با اين تفاوت كه ديگه مثل چهار سال پيش ، اون به من تعلق نداشت اون زن و بچه...
نگام رو به گوشه ديگر سالن دوختم كه آقا جون و خانم جون و زن دايي نشسته بودن و صحبت مي كردن . نگامو در جستجوي دايي ، توي فضا حركت دادم . با كمي دقت متو جه شدم ، صداشو از تو حياط مي شنوم كه با موبايل حرف مي زنه . حتما داره با بچه ها تو شمال صحبت مي كنه . نگام افتاد به باغچه و بي اراده آه حسرت باري كشيدم .
-مامان كجايي بيا و باغچه هايي رو كه يه روز با عشق بهشون مي رسيدي حالا تماشا كن .
-كجايي دختر ؟ خوابت برده ؟
برگشتم و به حميد كه دستش رو به صندلي گرفته بود نگاه كردم .
خسته نباشيد .
-همچنين خانوم حالا اجازه مي ديد .
معترض گفتم :
-يعني همه كارتون تموم شده ، فقط مونده همين يه صندلي كه من نشسته ام روش ؟
خنديد :
-نه ترسيدم دير برسم به دادت غرق بشي ، گفتم بيام نجاتت بدم .
-زهر مار از دست تو نمي تونم يه لحظه تو خودم باشم ؟
-نه حالا بلند شو ، برو ببين شراره چه كارت داشت ده بار صدات زد ، ولي تو اونقدر پرت بودي كه نفهميدي !
بلندشدم و با گفتن ، اگه با همين يه صندلي كارت تموم ميشه بفرمائيد ، رفتم طرف آشپزخونه جايي كه شراره با نگاه غم گرفته اش نگام مي كرد .
-بله شراره جون كارم داشتي ؟
- آره بيا ببين به نظرت اين غذاها كافيه يا زنگ بزنم سفارش بدم ؟
در قابلمه ها ر وبرداشتم و همين طور كه وارسي مي كردم ، گفتم :
-به نظر من كه كافيه فكر نمي كنم امشب كسي زياد اشتها داشته باشه .
آهي كشيد و گفت :
راست مي گي ، من كه ميلم به هيچي نمي ره .
دستم رو روي شونه اش گذاشتم و گفتم :
-اين جوري خودتو از بين مي بري ، تو يه هفته است درست و حسابي غذا نخوردي .
دوباره اشكاش جاري شدن .
-دست خودم نيست پري ، وقتي فكر مي كنم بعد از اين بايد بدون مسعود زندگي كنم .قلبم اتيش مي گيره .
-با اين كار كه اون بر نمي گرده . اين جوري فقط خودتو اذيت مي كني .
-خوب شد تو اينجايي پري وقتي نگات مي كنم دل اروم مي گيره .
آهي كشيدم و گفتم :
نگو شراره من خيلي دير اومدم اگه زودتر بر مي گشتم شايد مي تونستم بيشتر كنارش باشم شايد اون جوري ديگه حسرت محبت اونو نداشتم . شايد اصلا اشتباه كردم كه رفتم . من نبايد مي رفتم ، بايد مي موندم وثابت مي كردم بي گناهم .
-شايد اگه منم جاي تو بودم مي رفتم تو بايد مارو ببخشي ، ما همه در مورد تو اشتباه مي كرديم . تو رفتي ولي بازم ثابت شد كه بي گناه بودي .
روي صندلي نشستم با حسرت گفتم :
-ماه هيچ وقت پشت ابر نمي مونه . حالا از كجا حقيقت رو فهميدين ؟
رو به روم نشست و گفت :
-نا مه اي كه تو واسه پدرام نوشته بودي و اخرين مكالمه ضبط شده تلفن ما رو به شك انداخت . اگه گوشه اي از حرفاي تو راست بود اون وقت گناهكار اصلي ما بوديم . همون وز پدرام رفت سراغ بهمن با دو تا از بچه هاي شركت ، خوب گوش ماليش دادن . اونقدر زدنش تا آخرش اعتراف كرد كه همه اون عكس ها مونتاژه مي گفت يكي از دوستاش ماه ها روي اونها كر كرده تا واقعي به نظر بيان . گفت كه مدت ها بهت زنگ زده ووقتي راضي نشدي به حرفاش گوش بدي ...
-بسه شراره نمي خواد ادامه بدي .
دستمو گرقت توي دستش و گفت :
-نه پريا بزار حرفايي رو كه تموم اين چندسال تو دلم مونده به زبون بيارم بذار تو هم بفهمي كه اي مدت ما چه عذابي كشيديم . بذار بفهمي كه بابات هم به فكرت بود ، نه اينكه الان كه نيست مي خوام از خوبي هاش بگم نه ،وقتي بهمن اعتراف كرد كه همه اون عكس ها فقط واسه به دست اوردن تو ورام كردن تو بوده من خرد شدنش رو ديدم . شب تا صبح راه مي رفت و باخودش حرف مي زد تازه فهميد تو چي بودي و براش چه ارزشي داشتي تازه اون موقع فهميد خيلي ازت غافل بوده . جاي خاليت بدجوري آزارمون مي داد . واسه پيدا كردنت به همه جا سر زديم ، هر جا كه فكر مي كرديم مي توني رفته باشي . پدرام كارش شده بود از صبح تا غروب تو خيابونا راه رفتن تا اينكه نشوني ازت پيدا كنه پري اون توي اين مدت خيلي بهش سخت گذشته .
-بسه ديگه نمي خوام چيزي بشنوم ، خواهش مي كنم .
-نه پري گوش كن !من نامه ات رو خوندم ، تازه اون موقع پرده ها از جلوي چشام كنار رفت من دوست داشتم آرزوم بود كه خوشبخت بشي من هيچ وقت فكر نمي كردم تو و پدرام .. منو ببخش من نبايد مريم وارد اين بازي مي كردم ، ولي من نمي دونستم اگه يكي از شما به من مي گفت اون وقت ... شما مي تونستيد با هم خوشبخت بشيد ولي الانم
از پشت ميز بلند شدم .
-بسه ديگه شراره تمومش كن حسرت خوردن واسه گذشته كه فايده اي نداره من توي اين مدت خيلي سعي كردم خودم و پدرام و احساسم به اون رو فراموش كنم .الانم همه چي تغيير كرده نه من اون دختر بيست ساله بازيگوشم و نه پدرام اون سوار رويايي من .اون الان زندگي خودشو داره ومن دلم نمي خواد ارامش زندگي شو به هم بريزم .
از آشپزخونه رفتم بيرون جلوي در صداي زمزمه وارش رو شنيدم كه گفت :
-بميرم واسه پدرام چه آرامشي هم تو زندگيش هست .
فكر كردم « يعني اون با مريم مشكل داره ! يعني اونم مثل من به آرامش نرسيده »
-هي پري به نظرت اينو كجا بذارم
به حميد نگاه كردم كه آباژور تو دستش بود و دنبال جاي مناسبي مي گشت . با دست به گوشه سالن آشاره كردم و گفتم :
-جاش اونجاس .
وخودم همون جا روي مبل ولو شدم سرم رو بين دست هام گرفتم و سعي كردم ديگه به افكاري كه فكر كردن به اونها هيچ فايده اي نداره اجازه جولان ندم .
ناگهان سرم رو بلند كردم . حميد رو كنارم نشسته بود .
-پاشو عزيزم ، پاشو اينقدر فكر نكن خدا بيامرزدتش دنيا مال زنده ها س .
-ول كن حميد حوصله ندارم .
-پاشو يه كم به من كمك كن ، قول مي دم حو صله ات بياد سر جاش .
-شما كه همه كارا رو كرديد .
-نه عزيزم هنوز مونده توبلند شو تا بهت بگم .
از روي مبل بلند شد و دستش رو دراز كرد طرفم . دستم رو تو دستش گذاشتم و همون موقع نگاهم نشست تو نگاه پدرام . چه غمي تو نگاش بود ! حالا حالتش شده بود مثل من ! مثل همون روزايي كه دست تو دست مريم از خونه بيرون مي رفت مگه اون نگاه منتظر و حسرت زده ام رو پشت شيشه ديد ، كه من الان دلم براش بسوزه . اصلا بلند شدم و همراه حميد رفتيم بالاي سالن .
-خوب امر بفرمائيد رئيس .
-نه خانوم ، خواهش مي كنم شما بفرمائيد .
بعد منو نشوند روي مبل وخودش كنارم ايستاد
-گفتم بياي اينجا و نظر بدي چه جوري مبل ها و اثانيه ها رو مرتب كنيم .
-نظر تورو همه قبول دارن ، هر كاري خواستي بكن من الان حوصله ندارم
بلند شدم و قبل از اينكه مخالفتي كنه ، رفتم تو حياط .
دلم عجيب گرفته بود و هواي ابري هم دلگيري من دامن مي زد . هوا باروني بود و سرد مثل همه روزاي زمستون برگ هاي درخت ها ريخته بودن و گل ها و بوته هاي خشك شده گل ها و شمشاد ها منظره حياط رو دستخوش يه تغييركرده بودن ، تغييري كه برام دل چسب نبود بايد يه فكري واسه همه اين گل ها خشك شده مي كردم . وقتي بهار بياد
-وقتي بهار بياد ! وقتي بهار بياد چي ؟
به سمت صدا برگشتم ، پدرام كنارم ايستاده بود و اونم مثل من از بالاي تراس به سمت حياط نگاه مي كرد . به نيم رخش نگاه كردم ، توي اون لباس مشكي لاغر تر به نظر مي اومد . تازه داشتم رد پاي گذر زمان رو تو چهره اش مي ديدم و موهاي شقيقه اش سفيد شده بودن و ...
برگشت و نگاهمو رو غافلگير كرد . به چشام اجازه غرق شدن تو درياي طوفاني نگاشو ندادم و فوري سرم رو برگردوندم و زمزمه كردم :
-وقتي بهار بياد دوباره اميد به اين خونه پا مي ذاره . ببينيد چطور خشك شدن .
-اين گل ها باغبون نداشتن ، وگرنه زنده مي موندن .
چرخيد طرفم و بي مقدمه گفت :
-پريا ! چرا رفتي ؟
زدم زير خنده و با صداي بلند خنديدم . با تعجب ايستاده بود و نگام مي كرد . مونده بود كه كجاي سوالش خنده دار بوده . اونقدر خنديدم كه اشكم دروامد
شراره با وحشت اومد بيرون و بغلم كرد .
-چي شده پريا ؟
خنده ام به گريه تبديل شد بود. سرم رو به شونه اش گذاشتم و اجازه دادم اشكام از غم وجودم كم كنن.
شراره با دست موهامو نوازش كرد و رو به پدرام گفت :
-چي بهش گفتي ، اشكش رو در آوردي ؟
-هيچي شراره من چيزي بهش نگفتم ، فقط يه سوال ازش پرسيدم .
سرم رو از روي شونه اش برداشتم و گفتم :
مي پرسه چرا رفتي ! خنده دار نيست شراره تازه داره دليل رفتم رو مي پرسه . اون قاضي بي رحمي بود كه قبل از محاكمه برام حكم بريد و احساسم رو كشت ووجودم رو به آتيش كشيد حالا مي پرسه چرا رفتم ! چرا رفتم يكي بهش بگه چرا رفتم ! چرا ! چرا !
-آروم باش پري ! خودتو ازار نده ، تو هم برو پدرام بذار اين دختر يه كم اعصابش آروم بشه . ديدن تو اعصابش رو تحريك مي كنه .
آهي كشيد و سوئيچ ماشين رو تو دستش چرخوند .
-باشه من مي رم دنبال سارا .
بعد رو به من اضافه كرد :
- شما هم برين ، اون تو يه نفر هست باعث راحتي اعصابتون مي شه بريد و به نگاه منتظرشون پايان بديد .
به سمتي كه اشاره كرده بود نگاه كردم در پشت پنجره حميد با نگاه منتظرش ، نگام مي كرد .

به خونه كه رسيدم هوا تاريك شده بود . رفته بودم پيش آقاي رحماني ، وكيل شركت و وكيل بابا مي خواستم برخلاف وصيت بابا كه نيمي از شركت و خونه و بقيه اموال و دارائيشو به من بخشيده بود ، همه رو به بنيادهاي خيريه بدم .توي مشورتي كه با آقاي رحماني داشتم به اين نتيجه رسيدم كه توي يه منطقه محروم يه مدرسه يا بيمارستان به نام پدرو مادرم بسازيم . نصف ديگه شركت هم مهريه شراره بود .
بدون اينكه عجله اي واسه خونه رفتن داشته باشم ، آهسته قدم بر مي داشتم .. صداي سنگ فرش هاي حياط زير پام مثل يه موزيك ملايم توي گوشم مي پيچيد .
غرق دنياي خودم از پله ها بالا رفتم . جلوي در ورودي يه چمدون بزرگ راهمو گرفته بود . با تعجب به چمدون نگاه كردم و آهسته از كنارش گذشتم .
وسط سالن ايستادم و شراره رو صدا كردم . لحظه اي بعد در حالي كه ساك بزرگي رو با خودش حمل مي كرد از اتاق اومد بيرون .
در حالي كه از اين حركتش متعجب شده بودم ، جلوش ايستادم .
-حالا تشريف داشتيد ،كجا ان شاءا...؟
-راستش ...
-بذار زمين اون ساكتو ، مگه من مي ذارم تو از اينجا بري .
-بعد ار مسعود ديگه جاي من توي اين خونه نيست .
-كي اين حرفو زده ؟
-وصيت نامه مسعود . اين خونه مال توئه .
جلو رفتم و ساك رو از دستش گرفتم .
-اين خونه مال هردومون مال من و تو ! مي خوام اين حرف براي هميشه تو اون سر خوشگلت بمونه .
بغض كرد درست مثل بچه ها .
-من ديگه تو اين خونه كاري ندارم .
-چرا ؟ اتفاقا تو يه مسئوليت بزرگ داري . يادت رفته كه بابا منو به تو سپرده يادت رفت كه من اينجا تو اين خونه غير از تو كسي رو ندارم .
اشكاش نم نم از چشماش باريدن گرفتن . رفتم جلو و بغلش كردم .
-كجا مي خواي بري ؟ تو هم كه جز من كسي رو نداري ؟
-مي خواستم برم خونه پدرام .
-كه چي كه بري سربار اونا بشي . نه من دوست ندارم يه غريبه بهت حرف بزنه و پشت چشم برات نازك كنه .
سرش رو از روي شونه ام بلند كرد و نگام كرد .
-يه غريبه ؟
-بسه ديگه تمومش كن اينجا خونه تو هست . بده من او ساكو . حال برو لباست عوض كن واين وسايلو هم بذار سر جاش .
-پري ، من هنوزم نمي خوام مزاحم تو باشم .
شونه اشو گرفتم و گفتم :
-شراره چي مي گي تو مزاحم ، اونم تو اين خونه ، حضورتو برام يه نعمته . يادته روز اولي كه اومدم به هم قول داديم تحت هر شرايطي كنار هم بمونيم . حالا به همين زودي يادت رفت ؟يعني اونقدر از من بدت مي آد ؟
-نه پري من بارها گفتم ، نه فقط توي روت ، بلكه به همه گفتم ، مثل يه دختركه نه چون اونقدرها ازت بزرگ تر نيستم مثل يه خواهر دوست دارم . فقط فكر كردم ، تو حضور منو فقط به خاطر مسعود تحمل مي كردي .
-اين حرفا مال قديمه و ربطي به الان نداره . ببين اگه تو دوست داري آزاد باشي مي توين بري ازدواج كني و بچه دار بشي ، ولي اگه به خاطر اين مي ري كه فكر مي كني من ازبودن تو ، تو اين خونه ناراحتم ، بهت اجازه رفتن نمي دم . منم مي وتنستم با آقاجون برم ولي به خاطر تو موندم .
تبسمي از چهره اش عبور كرد .
-راست مي گي پري ؟ تو به خاطر من موندي ؟ من فكر كردم تو واسه خاطر حقت موندي ! حتي كه ...
-هيس ! شراره پول واسه من ارزشي نداره . من توي خونه آقا جون هيچي كم نداشتم . من الان از پيش اقاي رحماني مي ام . رفته بودم ترتيب كارو بدم .مي خوام يه بيمارستان و يه مدرسه بسازم .بقيه پول رو هم يم ديم به بنياد خيريه .
دوباره چشمه اشكش جوشيد .
-من بهت افتخار مي كنم . تو بهترين كاري رو مي كني كه امكانش وجود داره . كاش مسعود بود و بهتر دخترش رو مي شناخت . پري من از طرف اون ازت معذرت مي خوام تو بايد مارو ببخشي .
صورتش رو بوسيدم و گفتم :
-من خيلي وقته شما رو بخشيدم ، حالا هم برو لباستو عوض كن و يه اب به صورتت بزن .
لبخندي زد و برگشت طرف اتاقش . منم رفتم و پشت پنجره ايستادم و به سياهي شب چشم دوختم .نمي دونم چقدر گذشت و من چقدر تو دنياي خودم بودم ، ولي با صداي زنگ به خودم اومدم هنوز براي باز كردن در حركت نكرده بودم كه ديدم درباز شد و سايه اي اومد داخل حياط .
عبور زمان فراموشم شد . دوباره من شدم همون پري چندسال پيش ، كه با صداي تك زنگ هاي پدرام از جا مي پريدم و به بهانه سارا مي رفتيم استقبال .
با چند قدم بلند خودم رو به تراس رسوندم . چشمم كه دوباره به چمدون افتاد ، همه چي برگشت به حال و اندوهي عميق ، كه به جاي احساس سرخوشم نشست . خم شدم و چمدون رو كشيدم و در پناه ديوار گذاشتم .
پدرام رسيد، صداي پاهاش نزديك تر شد . سرم رو بلند كردم و سعي كردم نگام به چشماش نيفته .
-سلام
-سلام
نايلون دستش رو به طرفم گرفت .
-كجا ان شاء ا...؟ جايي تشريف مي بريد ؟
دستم رو واسه گرفتنش دراز كردم .
-بفرمائيد داخل .
نايلون رو روها نكرد . سرم رو بالا گرفتم و نگاش كردم . چشماي غم گرفته اش رو دوخت توي نگام و شمرده گفت :
-پرسيدم جايي قراره بريد ؟
نايلونو رها كردم و ازش فاصله گرفتم پشت نرده هاي سفيد تراس ايستادم و گفتم :
-اومديد همينو بپرسيد ؟
كنارم ايستاد و گفت :
-نه براتون شام گرفتم .
-ممنون ، سارا كجاست ؟
-خونه .
-آه فراموش كرده بودم .
-چي رو ؟
-زندگي مجزا شما رو .
-نگفتيد .
-چي ؟
-پرسيدم كجا مي خوايد بريد ؟ اين چمدون مال شماست ديگه ؟
هوس كردم يه كم سر به سرش بذارم .
-آره مگه غير از من مسافر و مهمون ديگه اي توي اين خونه هست ؟
-تو كه صاحب خونه اي .
شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
-برام مهم نيست ، از ديد شما من چي ام ، مهم اينه كه بايد برم . حالا بديد ببينم برامون چي گرفتيد ؟
دستم رو دراز كردم و نايلون غذا رو گرفتم و از كنارش عبور كردم . مانع حركتم شد .
-ولي من اين اجازه رو بهت نمي دم . يعني اينكه ديگه نمي ذارم بري .
-اون وقت شما چه كاره ايد ؟ آخ فراموش كردم دايي پدراميد ديگه ! من چقدر خنگ شدم .
خشمي گذرا از چشمانش عبور كرد .
-بسه پريا ، چرا مي خواي عذابم بدي ، اون چهار سال كم بود ؟
نگاش كردم ، تو عمق چشاش تمنا موج مي زد دوباره اون رو به روم بود ، بااون نگاه دوست داشتني و چهر ه اي كه عاشقش بودم . نگاهي كه تموم اين مدت هر شب آرزو داشتم يك بار ديگه ببينمش . الان ديگه فرق مي كرد ، من به ارزوم رسيده بودم ، ولي ديدنش بدون داشتنش برام شكنجه بود . اون حالا به ديگري تعلق داشت . اون مال كس ديگه اي بود .
آهي كشيدم و نگامو از چشاش كندم .
-دستمو ول كن.
حلقه انگشتانش به دور دستم شل شد و دستم رو رها كرد .
-يعني اونقدر ازم بيزاري ؟
-اونقدر كه حسابشونمي توني بكني .
سرش رو با تاسف تكون داد :
-چرا ؟ فكر مي كردم گذر زمان ...
-گذر زمان فقط روي زخم كهنه ام نمك پاشيد .
خواست حرفي بزنه ، ولي حضور شراره بهش اجازه نداد .
-سلام خوبي پدرام جان .
از فرصت استفاده كردم و رفتم داخل نايلون روي ميز گذاشتم و غذاهارو وارسي كردم .جوجه كباب بود . اون هنوزم يادش بود كه من جوجه كباب و به غذاهاي ديگه ترجيح مي دم شروع كردم به چيدن ميز . مشغول كار بودم كه اومد تو اشپزخونه بي توجه به حضورش كارم رو ادامه دادم . در يخچال باز كردم ، با يه قدم بلند خودشو بهم رسوند و دستش روروي در يخچال گذاشت و درو بست و خيره تو چشام گفت :
-چرا دوست داري اذيتم كني ؟خيلي لذت مي بري ؟
-شما خيلي لذت برديد وقتي شكستنم رو ديديد ؟
-سوالم رو با سوال جواب نده .
-تمومش كن پدرام
-من تمومش كنم ؟اين تويي كه داري با من بازي مي كني ؟
خنديدم :
-ببخشيد ،يادم نبود اين شما بوديد كه چند سال پيش ...
-اصلا فراموش كنيم ، يادآوري گذشته چه نفعي مي تونه برامون داشته باشه ! ما مي تونيم دوباره شروع كنيم ، من اين زندگي رو نمي خوام .
-تمومش كن پدرام ! چرا مزخرف مي گي ؟ تو چه بخواي چه نخواي بايد ادمه بدي . تو حالا خودت نيستي به خاطر بچه ات بايد تحمل كني .
با كلافگي دستش رو اخل موهاش فرو برد . پارچ آب رو از يخچال خارج كردم .وقتي دريخچال رو بستم نبود . پارچ رو سر جاش گذاشتم و از آشپزخونه بيرون رفتم .جلوي در با شراره روبه رو شدم .
-كجا مثل اينكه مي خوايم شام بخوريم .
-تو بخور من اشتها ندارم .
-چي شده ؟ببينمت باز با پدرام حرفت شد ؟
هيچي نگفتم فقط توي سكوت نگاش كردم .
-خيلي ناراحت بود ، چي بهش گفتي ؟بازم جوابش كردي .
-شراره اگه ده بار ديگه هم بياد جوابش همينه .
-ولي آخه ...
-ميشه يه قولي بهم بدي ؟
-آره عزيزم ، هر چي تو بخواي .
-ديگه هيچ وقت راجع به اون ، با من حرف نزن .
آهي كشيد و گفت :
-باشه حالا كه تو اين طوري مي خواي حرفي ندارم .

صداي زنگ تلفن چشمام رو نيمه باز كرد . دستم رو در جستجوي گوشي روي پاتختي حركت دادم و خواب آلود پاسخ دادم :
-بفرمايد .
-...
-الو
-...
-خواب ديدي ؟خير باشه ان شاءا.. حالا بگير بخواب .
گوشي رو گذاشتم و دوباره چشمامو بستم هنوز چند لحظه بيشتر نگذشته بود ، كه تلفن دوباره زنگ خورد . نمي دونستم اين كيه كه اين موقع شب رو واسه مردم آزاري انتخاب كرده ؟با ترسي كه از گذشته تو ذهنم بود ، گوشي رو برداشتم .
-بله؟
صداي نفس هاي آشناش ، پاسخ سوال من بود .بي اختيار تو چشام اشك حلقه زد . با صدايي كه از بغض دورگه شده بود گفتم :
-پدرام برو بخواب دير وقته .
باصداي گرفته اي گفت :
-اگه خوابم مي اومد ، كه به تو زنگ نمي زدم .
با خنده گفتم :
-يعني تو هر وقت خوابت نمي بره ، مزاحم مي شي ؟
-يعني مي خواي بگي مزاحمم ؟
-شما خيلي وقته كه مزاحم من و زندگيم شديد ! نمي دونستيد ؟
آهي كشيد و گفت :
-مگه تو مزاحم زندگي من نشدي ؟
-نه !
-چه با اطمينان حرف مي زني خودتون بهم گفتيد ، به همين زودي يادتون رفت .
-پري من اون موقع....
-لازم نيست توصيح بديد . دركتون مي كنم ، شايد اگه منم تو اون موقعيت بودم همين كارو مي كردم .
-مي شه اونقدر رسمي حرف نزني ! يادته يه روز بهت گفتم دوست دارم همون طور كه با داريوش حرف مي زني با من حرف بزني ولي الان انگار بايد بگم كه دوست دارم رفتارت با من ، مثل رفتار و برخوردت با حميد باشه .
-چه فرقي مي كنه تو يا شما ، توي اصل قضيه تغيير ايجاد نمي كنه . در ضمن حميد خيلي با شما فرق اون توي روزايي كه شما بهم پشت كرديد دستمو گرفت و بلندم كرد .
-خوش به حالش كه تونست محبت توروجلب كنه .
-حميد يه دنيا صفاست هيچ وقت تحقيرم نكرد . هيچ وقت بهم حرف ناروا نبست و هميشه حرفام گوش مي كرد .
-درست برعكس من .
-دقيقا
-وتو داري انتقام مي گيري ؟
-انتقام ؟نه من مثل شما سنگدل نيستم ، من فقط شما رو از ذهن و قلبم پاك كردم .
-خواهش مي كنم اينقدر رسمي حرف نزن من توام نه شما .
سكوت كردم . نمي دنستم كار درست چيه . احساسم كم كم داشت تسليم مي شد و عقل و منطقم ، احساسم رو با تمام وجود محكوم مي كرد .
-پدرام !
-جانم حرف بزن پري من بذار شنيدن صدات يه كم آشفتگيم كم كنه ، بذار اميد بگيرم بذار قلبم آروم بگيره حرف بزن خانوم كوچولوي من مهربونم .
چشمامو رو هم گذاشتم ، تا از فوران احساسم جلوگيري كنم . انگار اونم متوجه شده بود كه توي درياي ترديد دست و پا مي زنم و سعي داشت دوباره گذشته رو برام زنده كنه .
-پريا يادته اون بهار ، اون موقع كه رفته بوديم شمال چقدر بهمون خوش گذشت
پوزخندي زدم و گفتم :
-جوك مي گي پدرام با وجود مريم خيلي بد گذشت .
-ولي به من خوش گذشت .
-خوب معلومه منم جاي شما بودم بهم بد نمي گذشت .
-بازم شدم شما ! چرا همه اش مي خواي يه حصار بينمون بكشي ؟
-حصار ؟ خواه نخواه بين من و شما يه حصار هست !
-از چي حرف مي زني ؟
-از اون زندگي كه به جز خودت به كس ديگه اي هم تعلق داره .
-زندگي من فقط مال توئه.
-ديگه بسه پدرام ، تو چي رو مي خواي انكار كني .
-برام حرف بزن پري ! از روزايي كه نبودي بگو ، چي كار مي كردي ؟به منم فكر مي كردي ؟
-چه فرقي برات مي كنه ، مگه قصه غصه ها هم گفتن داره .
-تو اين چهار سال چه كار مي كردي ؟
-زندگي
-همين
-نه خيلي چيزايي ديگه ام بود . بي كسي ، دربه دري، تحمل نگاه هاي پر كينه دختر خاله ها و حسادت هاي كينه توزانشون
خنديد :
-يعني اونجا هم از همه سرتر بودي ؟
-نمي دونم ، ولي اونا به رابطه صميمانه من و آقا جون حسادت مي كردن .
-تو مهره مار داري
-امشب حرفاي خنده دار مي زني .
-درست برعكس تو ، كه حرفات سرد وتلخ .
-زندگي مجبورم كرده .
-كه تلخ بشي ؟
-نه كه به هر كسي اعتماد نكنم و بي خود احساسم در گير نكنم.
-من چه كار كنم كه تو منو ببخشي
براز به حال خودم بمونم .
-كه دوباره برگردي ؟
-تو نمي توني جلوي منو بگيري .
-مشكل منم همين جاست . اصلا كجا بري ؟ خونه تو اينجاست .
-خونه مهم نيست ، مهم دل آدماست دلم منم دلم اونجاست توي باغ .
-دوستش داري ؟
-اره عاشق اونجام .
-منظورم حميد بود .
-يه بار گفتم دوست دارم ولي عاشقش نيستم مثل يه دوست خوب .
-مثل آرش .
-اره
-ازش خبر داري ؟
-نه ديگه نديدمش .
-وقتي دنبالت بودم رفتم پيشش فكر كردم پيش اون هستي
-چرا اين فكررو كردي
-اخه تو براش احترام قائل بودي .
-احترام قايل شدن واسه آدم ها دليل اعتماد به اونا نيست .
-درسته ولي من چاره اي نداشتم مي دونستي ازدواج كرده ؟
-نه از كجا بايد بدونم
-بگذريم مي دوني وقتي چريان شيد چي گفت ك گفته اگه مي دونستم تو لياقت عشق اونو نداري هيچ وقت پامو كنار نمي گشيدم اونقدر مي رفتم و مي اومدم تا بلاخره اون قبول كنه .حق با اون بود من لياقت تورو نداشتم .
-حالا چرا اين حرفا رو مي زني ؟ زنده كردن خاطره هايي كه به ياد آوردنشون هيچ نفعي نداره به چه درد مي خوره ؟
آهي كشيد و گفت :
-پريا من نمي ذارم تو بري .
-تو هيچ حقي در قبال من نداري .
-من بهت احتياج دارم .
-ولي من نه ! من به اونايي محتاجم كه توي تنهايي و در به دري و بي كسيم به دادم رسيدن دلم براشون تنگ شده بعد از چهلم بابا ديگه نديدمشون .
-فردا مي ام با هم بريم .
-چرا فكر كردي به حرفت گوش مي دم . پدرام تو الن بايد به فكر زندگيت باشي .
صداش بالا برد
- كدوم زندگي پري ؟ من دارم تو جهنم زندگي مي كنم . جهنمي كه خودم ساختم .
-انتخاب خودت بود .
-از كدوم انتخاب حرف مي زني ؟
-از همسرت و كودكي كه قراره به زودي زندگيتون رو گرم كنه .
-كدوم همسر ؟
-مريم
-مريم ؟چرا فكر مي كني مريم زن منه ؟
-خودت فراموش كردي كارت به هم دادي اونم مخصوص و سفارشي به اين زودي فراموش كردي ؟
-مريم بزرگترين اشتباه زندگي من بود .
-اشتباهي كه جبران نداره .
-پري من ..من واسه گذشته متاسفم اجازه بده جبران كنم .
-جبران پدرام تو به نظر من يه بت بودي ، يه بت پرستيدني ، ولي باهام بد تا كردي
-دارم تاوانش رو مي دم .
-راهيه كه خودت انتخاب كردي تو خودت اونو خواستي .
-نه پري من اونو نخواستم من نتونستم اونو تو زندگيم راه بدم .
-يعني مي خواي بگي ...
-آره پري من مريم همسر من نيست .
-ولي ...اخه ...شما كه ...
-روز بعد از رفتن تو ، همه چي تموم شد .
يه چي راه گلومو بست صداش تو سرم تكرار شد «من نتونستم اونو تو زندگي راه بدم ، اون سهمي از زندگي من نبود »
اشكام خودشون راهشونو بلد بودن ، گونه هامو بوسه بارون كردن با صدايي كه از بغض دور رگه شده بود گفتم :
-تو فقط مي خواستي منو از زندگيت بيرون كني ، اين من بودم كه سهمي توي زندگي تو نداشتم .
-نه پريا ، من اينو نمي خواستم من ...من ...
ساكت شد انگار توي گفتن حرفش ترديد داشت .
-مي شه تمومش كني ، من مي خوام بخوابم .
-باشه مزاحمت نمي شم .
-شب بخير
-رو حرفام خوب فكر كن فردا منتظر تماست مي مونم .
-شب بخير دايي پدرام .
آهي كشيد و گفت :
شب بخير پري آروزهام .

گوشي زود گذاشتم و به اشكام اجازه دادم اونقدر ببارن تا سبك بشم ، تا اون وزنه سنگيني كه راه نفسم رو بسته بود برداشته بشه و من بتونم نفس بكشم .
بلند شدم و پشت پنجره ايستادم حس كردم نفس كشيدن برام سخت شده . پنجره رو بازم كردم و با يه نفس عميق هواي بهاري به ريه كشيدم . سه ماه از رفتن بابا مي گذشت تا چهل روز اول دورمون شلوغ بود و بعد هر كي به راه خودش رفت و من موندم و شراره و پدرام كه گهگاهي مي اومد و برامون غذا مي اورد . نه من و نه شراره هيچ كدوم حوصله پخت و پز نداشتيم . شراره يا دنبال كاراي شركت بود يا اونقدر تو حسرت از دست دادن بابا اشك مي ريخت كه حوصله هيچي رو نداشت منم كه با اومدن پدرام دائم توي اتاقم بودم يا سرم رو با كمك كردن به سارا توي درساش گرم مي كردم .
توي اين مدت شراره به خواست خودم درباره پدرام صحبت نمي كرد و منم به پدرام حتي اجازه حرف زدن نمي دادم ولي اون شب ...
تموم اين مدت چقدر با اين فكر كه مريم بالاخره همسر پدرام شدو اين بازي رو برد ، رنج كشيدم در حالي كه هيچ وقت اينطور نبود .
-اگه نمي رفتم !
-نه ، اگه نمي رفتي ، اون ازدواج سر مي گرفت . نامه تو و رفتن تو بود ، كه اونو متوجه كرد .
-كاش زودتر برمي گشتم .
-زودتر برمي گشتي كه چي ؟كه خودتو تحميل كني ؟يا مي خواي دوباره گذشته تكرار بشه . از كجا مطمئني كه يه اتفاق دوباره اونو عوض نمي كنه ؟نه پري گول نخور دوباره اسير نشو .
-مگه من از اسارت چشاش دراومدم كه حالا مي گي دوباره اسير نشو .
خودم مي گفتم و خودم هم جواب مي دادم ، كه دوباره صداي زنگ تلفن بلند شد . با فكر اينكه دوباره پدرام گوشي رو برداشتم .
-قرار بود من فردا بهت زنگ بزنم به همين زودي يادت رفت .
-كي همچين قراري گذاشته بوديم .
-واي حميد تويي
-مگه قرار بود كس ديگه اي باشه .
-نه ..تو كجايي
-همين جا زير سايه شما .
-نمي دوني چقدر دلم براتون تنگ شده .
-آره معلومه گوشيمون سوخت بس كه تو زنگ زدي .
-حميد من كه هفته پيش بهت زنگ زدم .
-به نظرت يه هفته زمان كميه ؟
-نه ولي من كه نمي تونم هر روز باهات تماس بگيرم اون وقت دايي و زندايي چي فكر مي كنن؟
-اونا مختارن ، هر چي مي خوان فكر كنن.
-ولي من نمي خوام .
-چي رو ؟ كه به من زنگ بزني ، يا اينكه اونا فكر كننن.
-بسه حميد از اونجا چه خبر است .
-خبرا همه اون جاست .
-نه اينجا خبري نيست ، همه روزامون مثل همه . تكراري و يكنواخت و خسته كننده .
-چرا نمي آي اينجا .
-خيال همين كارم رو داشتم فردا حركت مي كنم .
-چرا فردا همن حالا بيا !
-الان تو اين هوا ؟ تو اين نم بارون و اين تاريكي ديوونه شدي ؟
-مي خواي بيام دنبالت ؟
خنديدم .
-نه تو امشب يه چيزيت مي شه
-واقعا پري اگه بيام حاضري بياي شمال ؟
-آره مي ام ولي رانندگي تو شب يه كم خطرناك ، تناه تا اينجا يه وقت خوابت نگيره .
-مواظبم تو هم مثل يه دختر خوب هر چي داري جمع كن ، كه مي خوايم بريم عروسي .
-حالا تا تو برسي كم كم جمع مي كنم .
-كم كم نه سريع جمع كن و پاشو بيا پايين كه منتظرم .
-چي مي گي حميد تو كجايي ؟ درست حرف بزن ببينم .
-عرض كردم كه زير سايه شما الان نيم ساعته كه پشت در نشستم .
-شوخي مي كني ؟
-نه مي خواي يه بوق بزنم ؟ بيا اينم بوق .
راست مي گفت ، صداي بوق ماشين از بيرون مي اومد .
-حميد يواش تر مردم بيدار شدن .
-تقصير توكه حرفمو باور نكردي .
-تو اينجا چه كار مي كني ؟
-كارت عروسي آوردم .
-راست مي گي اصلا عروسي هانيه رو فراموش كرده بودم . هفته پيش آقا جون زنگ زده بود ، ولي اونقدرفكرم مشغوله كه پاك يادم رفت .
آقا جون هفته پيش زنگ زده بود تا از من و شراره اجازه بگيره واسه عروسي و شراره هم با روي باز گفت كه هيچ ايرادي نداره و بهشون قول داد كه حتما تو اين مراسم شركت مي كنيم .
-ناراحت شدي ؟
-نه چرا بايد ناراحت بشم ؟ هانيه و علي از چند ماه قبل قرار عروسي رو گذاشتن .
-خوب پس من چه كار كنم .
-باشه عزيزم من عجله ندارم ، من صبرم زياده .
گوشي رو گذاشتم و رفتم پايين و درو باز كردم قفل در سالن رو هم باز كردم و برگشتم بالا تا وسايلم رو جمع كنم .
يه نامه واسه شراره نوشتم و همراه با كارت دعوتي كه حميد آورده بود روي ميز آشپزخونه گذاشتم و همراه حميد از خونه خارج شدم . دوباره زمان برگشته بود به عقب پدرام بر خلاف انتظار من هنوز مجرد بود وهمون پري عاشق چهار سال پيش بودم .با اين تفاوت كه روحي زخم خورده داشتم و به جاي آرش حميد كنارم بود اين بار بايد تصميمي مي گرفتم ؟

با صداي زن دايي از خواب بيدار شدم . پشت در ايستاده بود و صدام مي كرد .
-پريا ! بيداري ؟
روي تخت تكوني به خودم دادم و نشستم و در حالي كه خميازه اي مي كشيدم گفتم :
-اه زن دايي بياين تو .
درو باز كردو اومد داخل .
-سلام .
سلام صبح بخير .
گوشي رو به طرفم گرفت و گفت :
-شراره خانومه حرف مي زني ؟
بلند شدم و رفتم جلو و گوشي رو از دستش گرفتم .
-مرسي زن دايي .
- من مي ريم پريا جان صبحانه حاضره بيا آشپزخونه .
چشمي گفتم و گوشي رو گرفتم كنار گوشم .
-الو شراره جون سلام .
-عليك سلام حالا ديگه اين جوريه ؟
خنديدم :
-چه جوري ؟
-چرا به من نگفتي ؟
-راستش خودمم خبر نداشتم .
كي رفتي ؟ساعت دو نصف شب ؟
آره حميد اومده بود دنبالم.
-اون وقت تو هم به خودت اجازه دادي بدون من ..
ناليدم :
-شراره ...
-لازم نكرده برام زبون بريزي
-خوب من نمي خواستم از خواب بيدارت كنم ، يعني دلم نيومد كه ...
-آره تو گفتي ...
-نه به خدا شراره
چيه ترسيدي باهات بيام جات تنگ بشه ؟
-من از خدام بود كه تورو از اون خونه بيارم بيرون . ولي خوب فكر كردم نمي آي .
-چرا اين فكر كردي من كه به اقا جون گفته بودم مي آم ؟
هنوزم دير نشده .
-باشه من پنج شنبه مي آم .
-با ماشين خودت مي آي ؟
-اره .
-مواظب خودت باش
-تو همين طور .
-به همه سلام برسون
-چشم
-كاري نداري پريا جان دارن در مي زنن .
-نه برو خداحافظ
هانيه دختر داييم يعني خواهر حميد توي اون چهار سالي كه باهاشون زندگي كردم هيچ وقت نتونستيم رابطه دوستانه برقرار كنيم . نه اينكه با هم بد باشيم نه ، به هم احترام مي گذاشتيم در ظاهر خوب بوديم ولي هيچ وقت رابطه عاطفي صميمانه بيم ما ايجاد نشد . هانيه دختر تودار بودو منم اونقدر غرق خودم بودم كه تلاشي واسه نزديك شدن به او نكردم .
خونه آقا جون يه باغ بزرگ بود كه بيشتر درخت هاش نارنج و پرتغال بودن . وسط باغ يه ساختمون بزرگ بود كه مثل همه خونه هاي شمال سقف شيرووني داشت ، با سفال هاي قهوه اي پشت ساختمون يه بناي كوچكتر بود كه اصغر آقا باغبون مهربون و زحمت كش باغ اونجا زندگي مي كرد ، به همراه اقدس خانوم كه آشپزي و نظافت خونه رو به عهده داشت .
اين باغ با صفا توي يه ده كوچ بود . دهي كه از يه سمت به دريا و از مست ديگه به كوه ختم مي شد . يه رودخونه از وسط بااغ عور مي كرد كه منظره قشنگي به باغ مي داد .جركت آب و ريزش اون روي سنگ ها يه ترنم دل انگيز بود واسه لحظه هاي تنهايي.
صبح روز عروسي بود دلم عجيب گرفته بود حتي شادي و رقص دخترا و پسرا كه وسط باغ به پا شده بود نتونست كسالتم ر برطرف كنه . بودن اينكه كسي متوجه بشه از بين جمعيت بيرون اومدم و از در پشت باغ خارج شدم در پناه ديوار شروع به حركت كردم و به سمت جنگل رفتم .
با دست گوشه دامن بلندم رو گرفته بودم و سعي داشتم دامنم رو از گل و لاي باقي مونده از بارون ديشب حفظ كنم . با اون لباس درست شبيه دختراي شمالي شده بودم اون لباسو زن دايي برام دوخته بود و به قول حميد خيلي بهم مي اومد .
كنار رودخونه روي كنده درختي كه ديگه انگار به وجودم عادت كرده بود نشستم نگام به ابي كه از مقابلم عبور مي كرد خيره موند ولي به ذهنم همراه اون جاري شد .
دوباره عشق پدرام توي دلم جوونه زده بود . حالا كه مي دونستم هنوز مجرده و به اين سال ها خودم رو گول زدم كه مي تونم فراموشش كنم . پدرام هنوزم توي دلم باقي مونده بود .
چشمامو بستم و سعي كردم چهر شو توي ذهنم ترسيم كنم . نمي دونم چقدر گذشته بود كه چشمامو باز كردم و حس كردم پدرام رو به روم نشسته و با همون نگاه مهربون و افسونگر و البته غم گرفته اش داره نگام مي كنه . چشمامو رو هم گذاشتم و دوباره باز كردم تا خيالش محو بشه ولي انگار خيال نبود لباش حركت كرد و اسمم رو به زبون آورد .
از جا بلند شدم وانم همراه من بلن شد ديگه مطمئن شدم اين خود پدرام نه شبح و خيال اون .
-سلام
روم بروگردوندم تا فرار كنم طاقت روبه روشدن باهاش رو نداشتم حالا فهميده بودم اون هنوز مجرده و من تاوان يه خيال يا يه اشتباه و خطاي نكرده رو پس دادم بيشتر ازش دلگير بودم .اون چهار سال از بهترين درواني رو كه ما مي تونستيم كنار هم باشيم به سياهي كشوند قدم دوم رو كه برداشتم پام روي سنگ هاي زير پام سر خورد و از پشت افتادم توي آب .
صداي جيغ كوتاهي كه بي اراده از گلوم خارج شد ، توي صداي فريادش گم شد :
-مواظب باش !
خودشو رسوند بهم و مقابلم ايستاد . ومثل آدم هاي گيج فقط نگاشكردم دستش رو دراز كرد طرفم .
-بلند شو .
نگام رو از صورتش جدا كردم و دستمو توي دستش گذاشتم و با كمكش بلند شدم .
-چيزيت كه نشد ؟
سرمو تكون دادم و زير لب چيزي شبيه نه زمزمه كردم . خودمم نمي دونم چم شده بود گوشه دامنم رو گرفتم و سعي كردم با گرفتن آبش كمي سبك ترش كنم تا راه رفتن برام آسون بشه .
-كمك نمي خواي ؟
-نه شما اينجا چي كار مي كنيد ؟
-دنبال گم شدم مي گشتم ، ادرس اينجا ر وبه
"سهم من اززندگي"
"سهم من اززندگي"

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

طبيعت در نقاشي كودكان - تصويرسازي با برگ درختان

در اين پست يك فعاليت جالب براي كودكان معرفي شده است كه در آن از طبيعت استفاده شده است . كودكان از نقاشي كردن لذت مي برند ، مخصوصا اگر  در نقاشي آن ها طبيعت و يا مواد اطرافشان تاثيرگذار باشند .
براي انجام اين نقاشي كودكانه از برگ درخت زيتون استفاده شده است . بهتر است از برگ درختاني استفاده شود كه حالت صاف داشته باشند تا كودكان بتوانند به راحتي بر روي آن نقاشي كنند . اگر آموزگاريد همراه با شاگردانتان به حياط مدرسه رفته و از آن ها بخواهيد كه به صورت دلخواه از برگ درختان مختلفي كه وجود دارد ، بچينند . سپس برگ ها را لاي كتاب و يا دفتري كه مورد استفاده قرار نمي گيرد قرار دهيد تا خشك شود ، چون برگ هاي خشك بر خلاف برگ هاي تازه كاملا حالت طبيعي خود را حفظ مي كنند و شكل برگ ها در نقاشي ثابت مي ماند . سپس برگه كاغذ در اختيار آن ها قرار دهيد تا برگ ها را به كاغذ بچسبانند و كار نقاشي با برگ را انجام دهند .

اين نوع نقاشي به سن و يا گروه خاصي از كودكان مربوط نيست و مناسب هر سني مي باشد .  هميشه در اين گونه مواقع ، زاييده ذهن كودكان ديدني و زيباست .
پست شكل سازي با برگ درختان را در صورت تمايل مشاهده نماييد .



طبيعت در نقاشي كودكان - تصويرسازي با برگ درختان
طبيعت در نقاشي كودكان - تصويرسازي با برگ درختان

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

roman ابريشم و عشق (18)

/**/

امير با ديدن جسد عماد از جاش بلند شد ودست آقاي نصرو كه رو شونه ش قرار داشت پس زد.يه نگاه گذرا به من انداخت وسرشو با ناباوري تكان داد وبه سمت خروجي دويد.
آقاي نصر با ناباوري زير لب زمزمه كرد.
_نكنه مي خواد فرار كنه؟!
اشكامو با آستين مانتوم پاك كردم وبا التماس گفتم:تورو خدا برين دنبالش.نذارين يه بلايي سر خودش بياره...بهش بگين لازم نيست فرار كنه.من همه چيزو گردن مي گيرم.
اون بنده خدا به ناچار سر تكان داد وبا عجله به سمتي كه امير دويده بود رفت.
با ناتواني رو صندلي اي كه تو تير رس نگام قرار داشت نشستم وبه سرنوشتي كه در انتظارم بود فكر كردم...به حكمي كه تاوان اين اشتباه بود...به دل سوخته واشك هاي بي تابانه ي مادر عماد...حتي به حاجي مقدم پناه كه همه ي اميد وآرزوهاش با مرگ عماد نقش بر آب شده بود...به مامان وبابام كه بايد براي اين اتفاق ،آبروي چندين وچند ساله شونو به حراج ميذاشتن...وبه امير كه چطور زير بار عذاب وجدان دووم مي آورد.
_گلاره خانوم.
سرمو بلند كردم.آقاي نصر بود كه منومخاطب قرار داد.
-چي شد؟!
اينو با ترديد پرسيدم.كلافه دستي به موهاي جوگندميش كشيد وبا كمي مكث جواب داد.
_تو حياط بيمارستان پيداش كردم.داشت گريه مي كرد اما آروم شده بود.گفت مي خواد خودشو معرفي كنه...
وحشتزده از جام بلند شدم.
_چيكار كنه؟!!
آقاي نصر نگاهشو ازم دزديد.
_مي خواست بره كلانتري...يعني تا الان رفته.
دستمو رو سرم گذاشتم وبا بهت ناليدم.
_واي امير...چرا گذاشتين بره؟مگه نگفتم بهش بگين همه چيزو من گردن مي گيرم.
_گفتم اما قبول نكرد...مي گفت اين خطاي اونه.خودشم بايد جوابگو باشه.
اشك تو چشمام دوباره حلقه زد.
_چرا جلوشو نگرفتين؟
با شرمندگي سرشو پايين انداخت.
_خواستم بگيرم اما...به جون بي بي قسمم داد كاري بهش نداشته باشم وبذارم بره...گفت بهتون بگم بذارين اين قضيه بي سر وصدا تموم شه.
حرفي كه زده بود شايد براي آقاي نصر يه جورايي بي معني مي اومد اما براي من كه مي دونستم چه نيتي پشت اين درخواسته وچه بار سنگيني رو شونه هام ميذاره معني داشت.
اون مي خواست منو از زخم زبون ونيش وكنايه وانگشت اتهامي كه قرار بود به سمتم نشانه بره در امان نگه داره...مي خواست بلايي كه عماد به سرم آورد واسه هميشه يه راز سر به مهر باقي بمونه...داداش كوچولوم مي خواست بزرگوارنه قدم برداره وهمه ي زندگيشو فدا كنه كه چي؟نجابت وآبروي خواهرش حفظ شه...اميرم مي خواست برادري رو در حق من سياه بخت تموم كنه.
فكرم اصلا كار نمي كرد اما من بايد كاري مي كردم.گوشيمو تو دستم گرفتم و شماره هايي كه مي تونستم باهاشون تماس بگيرم تو ذهنم مرور كردم.
تنها داييم،سه سال پيش فوت كرده بود ومن نمي تونستم از زن دايي وپسراش انتظار زيادي داشته باشم.عمو يونس وعمه هامم كه جاي خودشو داشتن.به مامان وبابامم نمي شد اينجوري خبر بدم.
ياد حاجي شريفي افتادم بي اختيار شماره شو گرفتم وبه آقاي نصر دادم تا همه چيزو توضيح بده.تو خودم ديگه انرژي وتواني براي بازگويي اتفاقي كه افتاده بود نداشتم.
حاجي بلافاصله بعد شنيدن ماجرا همراه آقا احسان اومد دنبالم وبعد هماهنگي هايي كه با مديريت بيمارستان ونيروي انتظامي شد من از اونجا بيرون اومدم.
متاسفانه امير خودشو معرفي كرده بود واين يعني اينكه ديگه كاري از دستم بر نمي اومد.چرا كه شاهد زيادي واسه ادعاي اون وجود داشت.يكيش هم خود آقاي نصر بود كه به خاطر قولي كه به امير داد زير بار خواسته ي من نرفت.
واي اون شب برام از شب اول قبر هم عذاب آور تر بود.حاجي شريفي منو به خونه ي خودشون برد.چون تا اونموقع خونواده ي عماد از ماجرا باخبر شده بودن ويه جورايي نادرست وخطرناك بود اگه من تو خونه خودمون تنهامي موندم.
خانوم شريفي با محبت بغلم كرد وكلي پاي حرف ودرد ودلم اشك ريخت.مدام مي گفت همه چي درست ميشه اما من خودم خيلي خوب حس مي كردم كه ديگه هيچي مثل سابق نمي شه.ديگه امير،امير نمي شه...ديگه عماد برنمي گرده...ديگه من ،گلاره نمي شم.

 

*******************************

 

تو اتاق خواب كيان نشسته بوديم وحاج خانوم داشت دلداريم مي داد كه ضربه ي كوتاهي به در خورد.
بي اختيار دستم به طرف روسريم رفت و اونو جلو كشيدم.
_بفرمايين.
اينو حاج خانوم گفت وآقا احسان با سرفه ي كوتاهي حضورشو اعلام كرد.
_مي تونم بيام تو؟
خانوم شريفي لبخند دلگرم كننده اي به روم پاشيد ودر عين حال گفت:بيا تو پسرم.
آقا احسان سربزير وارد شد.
_حالتون خوبه؟!
بايد خوب مي بودم؟...جوابي براش نداشتم.فقط با صدايي كه از شدت گريه گرفته وخش دار به نظر مي رسيد جواب دادم.
_ممنون.
به نظرم اومد از اين جواب قانع نشد.چون سرشو بلند كرد وتو چشماي نامطمئن وپريشونم زل زد.مي خواست ببينه تا چه حد حالم بده.
منم بهش پرسشگرانه زل زدم.ميخواستم بدونم اوضاع تا چه حد وخيمه.انگار مي دونست منتظر شنيدن حرفهاي تازه اي از اميرم چون بي مقدمه گفت:نشد امروز ببينمش اما فردا صبح يه قرار ملاقات حضوري باهاش دارم.نگران نباشين.همين كه با پاي خودش رفته وتسليم شده براش يه پوئن مثبته...خونواده ي مقدم پناه هنوز شكايتي تنظيم نكردن.فكر ميكنم اين قضيه تا بعد مراسم كفن ودفن هم طول بكشه.
با اين حرفش قلبم بي اختيار فشرده شد وابروهام تو هم گره خورد.صحبت درموردش براي احسان شريفي كه تو تموم عمرش فقط دوبار با عماد روبرو شده بود،كار سختي به نظر نمي رسيد اما شنيدن اون حرفها براي مني كه همه ي زندگيمو تو اين سه چهار روز جهنمي باخته بودم تحملش سخت بود.
متوجه واكنش تند من شد وسريع موضوع صحبتشو عوض كرد.
_حاجي با والدينتون تماس گرفته وسر بسته يه چيزايي گفته...اونام الان تو راهن ودارن ميان.
با اينكه يه جورايي شنيدن اين خبر ته دلمو گرم مي كرد اما باز از روبرو شدن باهاشون احساس شرمساري مي كردم.من به بابا قول داده بودم مواظب امير باشم.
چشمام بي اراده پر از اشك شد وديدمو تار كرد.
آقا احسان سر به زير انداخت.
_بهتره كمي استراحت كنين...انشالله همه چيز درست ميشه.
با نا اميدي سر تكان دادم وبه ظاهر حرفشو قبول كردم.اون كه از اتاق بيرون رفت،خانوم شريفي دستمو گرفت وبه آرومي فشرد.
_پاشو دخترم وضو بگير ونماز بخون.واسه امير وخودت واون جوون ناكام...بذار دلت آروم بگيره.
با ناتواني از جام بلند شدم وپشت سرش از اتاق بيرون اومدم.كيان با ديدنم بلند شد ودوقدم با ترديد به طرفم برداشت.يه لبخند غمگين رو لبم نشست وهمينم اونو واسه حرف زدن باهام مشتاق تر كرد.
_خاله حالت خوبه؟!
اينم مثل باباش تنها سوالي كه با ديدنم به زبونش اومد همين بود.فقط سر تكان دادم وبا راهنمايي حاج خانوم در دستشويي رو باز كردم.
بعد خوندن نماز كه حسابي بهم آرامش بخشيده بود رو تخت كيان نشستم وبه چيدمان ساده وكودكانه ي اتاقش خيره شدم.
با ضربه ي عجولانه اي كه به در اتاق زد،وارد شد.
_مي تونم بيام تو؟!
جلوي در وايساده ومنتظر اجازه ي من بود.دستمو واسه جلو اومدنش تكان دادم واون با يه لبخند انرژي بخش به سمتم دويد و خودشو رو تخت وتو آغوش من پرت كرد.
سرشو رو سينه م گذاشت ومن بي اختيار موهاي لخت وسياهشو نوازش كردم.ياد امير هشت سال پيش افتادم.همون موقع كه با دندونهاي يك در ميون افتاده مي خنديد وبا ذوق خودشو تو آغوشم پرت مي كرد وميذاشت موهاي كوتاهشو نوازش كنم.واز خارشي كه اين نوازش كف دستم ايجاد مي كرد،لذت ببرم.
اما حالا امير كوچولوم ،تو اون سلول تنگ وتاريك ميون يه مشت آدم غريبه چيكار مي كرد؟
اون فقط شونوزده سالش بود.مگه مي تونست بين اون آدما دووم بياره؟اميرم هنوز واسه حضور تو اون جمع، كوچيك بود.
فكر كردن به اين موضوع بغض رو دوباره مهمون گلوم كرد وباعث شد كيان رو محكم تر تو آغوشم بگيرم وبا ياد داداش كوچولوم گريه كنم.

 

*********************

 

فردا صبح جلوي در كلانتري با چهره ي پريشون ودستپاچه ي مامان وبابا روبرو شدم.وديگه نتونستم خودمو كنترل كنم.ظرفيتم براي تحمل اينهمه غم ورنج تكميل بود.
اشكام زودتر از خودم به استقبالشون رفتن.مامانو كه بي حال رو جدول كنار پياده رو نشسته بود وزير لب مويه مي كرد، توبغلم گرفتم وعطر تنشو به مشام كشيدم.
با ديدنم بي تابانه گفت:گلاره بگو چه خاكي به سرمون شده؟...اميرم چرا بايد تو بازداشت باشه؟
با شرمندگي سرمو پايين انداختم.چي بايد مي گفتم؟...اصلا چي داشتم كه بگم؟...همش تقصير من بود. چرا بايد به جام امير تاوان مي داد؟
از جام بلند شدم.بابا جلو اومد ودستامو گرفت ومنو تو آغوش پرمحبت ومطمئنش كشيد.انگار كه بخواد با اين كارش بهم اطمينان بده ديگه بار مسئوليتي رو شونه هام نيست ومي تونم بهش تكيه كنم اما...
چقدر مي شد رو بابا با اون قلب مريض وروحيه ي افسرده وداغونش حساب باز كرد. من نمي تونستم به واسطه ي حضورش از زير بار مسئوليت شونه خالي كنم.
نگاهمو از خط اخم بين دو ابروش كه عميق تر از هميشه بود گرفتم وزير لب گفتم:منو ببخش بابا.امانت دار خوبي نبودم...نتونستم مواظب اميرت باشم.
تكان خوردن شانه هاي بابا با هق هقم يكي شد ومامان هم با ديدن بي قراري ما به گريه افتاد.حاج خانوم به طرفش رفت تا آرومش كنه.بابا هم منو بيشتر به خودش فشرد وازم خواست صبوري به خرج بدم تا مامان هم آروم بگيره وكمتر بي تابي كنه.
آقا احسان وحاجي شريفي وارد كلانتري شدن و همين هم مارو با اون حال خراب وادار كرد دنبالشون بريم.ظاهرا جز آقا احسان كه خودشو وكيل امير معرفي كرده بود كسي حق ملاقات باهاش نداشت.
همگي با اضطراب تو حياط كلانتري منتظرمونديم تا اون برگرده.چهره ي متفكرشو كه از دور ديدم بي اختيار چند قدمي به طرفش برداشتم.با ديدنم قدم هاشو بلند تر برداشت و تو فاصله ي كمي از من ايستاد.بقيه هم خودشونو به ما رسوندن.
بابا دستپاچه ومضطرب پرسيد.
_چي شد آقا احسان؟
سرشو پايين انداخت وكيف چرمشو تو دستاش جابه جا كرد.
_فعلا قراره از بازداشت گاه به زندان منتقل شه.
من ومامان همزمان گفتيم:زندان؟!!
زير لب زمزمه كرد.
_متاسفانه بله.
_باهاش حرف زدي؟
اينو حاجي شريفي پرسيد. واون با كمي مكث جواب داد.
_از لحاظ روحي خيلي بهم ريخته ست.انگار هنوز از شوك اين حادثه بيرون نيومده... فقط يه مختصر از دعواشون گفت و همين...موندن ما ديگه اينجا فايده اي نداره.بهتره بريم خونه.
حاجي شريفي هم حرف اونو تاييد كرد.اما ما قبول نكرديم.مي خواستيم قبل از انتقالش به زندان،اونو ببينيم.
انتظارمون زياد طول نكشيد.حدود چهل وپنج دقيقه بعد اميرو دستبند به دست بيرون آوردن و مامان وبابا همينقدر فرصت داشتن كه اسمشو صدا بزنن ونگاه مات وافسرده ي اونو متوجه خودشون كنن.
با نااميدي سرتكان دادم وزير گريه زدم.حاج خانوم منو تو بغلش گرفت تا آروم بشم.كاريكه به نظر بي فايده مي اومد.
اميرو كه بردن،بابا پيشنهاد حاجي شريفي رو براي رفتن به خونه شون رد كرد و ما به ناچار راهي خونه ي خودمون شديم.
دلم نمي خواست ديگه هرگز چشمم به اون خونه بخوره ونگام به موزائيك هاي خوني كف حياط بيفته.دوست نداشتم پامو تو اتاقم بذارم و دوباره صداي التماس وضجه هام تو گوشم بپيچه.

 

***************************

 

آقا احسان مارو رسوند ورفت.تو راه ،در مورد روند قضايي اين پرونده يه سري توضيحاتي داد ودر نهايت تاكيد كرد بايد هرطور شده رضايت خونواده ي مقدم پناه رو بگيريم.
بابا كه درو باز كرد من چشمامو بي اراده بستم.واقعا آمادگيشو نداشتم با چيزي روبرو شم.واسه همين يه قدم عقب رفتم.
مامان به طرفم برگشت.
_اتفاقي افتاده؟!
پاسخ دادن به سوالش برام عذاب آور بود.به سختي گفتم:نمي تونم بيام تو...بريم خونه ي آقا بهراد.
مامان با دلسوزي دستشو گذاشت پشتمو ومنو به طرف در خونه هل داد.
_آخرش كه چي؟...بلاخره كه بايد...
حرفشو قطع كردم ودستشو پس زدم.
_نمي تونم...نمي خوام.
بابا خيلي جدي نگام كرد.
_ما بايد با هم حرف بزنيم.
به چشماي پرسشگرش خيره شدم.واقعا مي تونستم همه ي حقيقتو بهش بگم؟...اينكه زندگيمو پاي خودخواهي هاي عماد باختم وسرنوشت اميرو هم نا خواسته درگير كردم...اينكه اونقدر عرضه نداشتم از نجابت خودم وآبروي خونوادگيمون دفاع كنم.اينكه...
_اينجا نه...خواهش مي كنم.
مامان زودتر كوتاه اومد.
_بريم يوسف...راستش منم الان طاقت روبرو شدن با چيزيو ندارم.
بابا با كمي مكث سر تكان داد ودرو بست.هرسه در سكوت سنگيني كه بينمون جريان داشت به طرف خونه ي بهراد رفتيم.اونجا تنها جايي بود كه تو اين برهه از زمان بهم آرامش مي داد.
اينبار من درو باز كردم وبابا با نفس عميقي كه كشيد وارد شد.
واقعا نمي دونستم بايد از كجا شروع كنم وچي بگم.ذهنم كه به اتفاقات چند روز قبل پر مي كشيد نا خودآگاه زبونم قفل مي شد وجز گريه وناله هاي در گلو خفه شده وسفتي وانقباض بدنم چيزي عايدم نمي شد.به مامان بابا چي مي گفتم؟اينكه اون به من...
_گلاره؟!
صداي مامان باعث پاره شدن ناگهاني رشته ي افكارم شد.با نگاهش ازم مي خواست وارد خونه بشم.
هرسه مون رو پله ها نشستيم ومن به حوض كوچيك وسط حياط زل زدم.
_بهم زنگ زد.گفت ميخواد منو ببينه.بهش گفتم همه چي بينمون تموم شده.عصباني شد.تماس رو قطع كردم واون با دادن پيامك شروع به تهديد كرد...من وامير تصميم گرفتيم تا اومدنتون تو اين خونه بمونيم وروزها فقط امير يه سر به خونه بزنه...عماد فهميد واومد سراغم.دم در همين خونه با حاجي شريفي وپسرش درگير شد.صداشو بالا برد وبد وبيراه گفت.وقتي رفت حاجي نذاشت اينجا بمونم.برم گردوند خونه...
آب دهانمو به سختي قورت دادم ويه نگاه نامطمئن به هردوشون انداختم.
_فرداي اونروز اومد دم در خونه مون.امير عصباني شد.سعي كردم با عماد تنها حرف بزنم.اما امير همه ي حرفامونو شنيد ودر نهايت باهاش درگير شد واون اتفاق...اون اتفاق لعنتي...افتاد.
سرمو پايين انداختم وبغض كردم.نگفتم...همه ي حقيقتو نگفتم...نتونستم كه بگم.
بابا از جاش بلند شد وبه سمت در حياط رفت.نگام رو قامت خميده ش مات شد.بار اين غم رو شونه هاي خسته ش سنگيني مي كرد.
_بر ميگرديم خونه.
قبل از اينكه مامان اعتراضي كنه از جام بلند شدم.حالا كه همه ي ناگفته هارو نگفته بودم بايد تنبيه مي شدم وچنين عذابي رو تحمل مي كردم.
اينبار كه به خونه برگشتيم ديگه چشمامو نبستم وهمه ي تلاشمو كردم كه دست ودلم نلرزه وقدمي كه بر مي دارم از روي ترديد نباشه.فرصتي براي شكستن نبود...نه حالا كه سرنوشت امير،تو دستاي حاجي مقدم پناه وخونواده ش بود...ديگه فقط به يه چيز فكر ميكردم اينكه بايد رضايتشونو هرطور شده بگيرم.
مامان به محض ورودش به خونه وديدن اون خون هاي خشك شده ي كف حياط شروع به گريه كرد وبابا چشماشو بست.من اما يه نفس عميق كشيدم،به اون سمت رفتم وساقه وبرگ هاي پژمرده ي عروس خانوم رو از رو زمين جمع كردم تا ريشه هاي بلندشو تو آب بذارم.
نمي دونستم واقعا اميدي به شادابي دوباره ش بود يا نه.تو اون لحظه فقط مي خواستم به خودم ثابت كنم واسه حفظ زندگي يه موجود زنده ازم كاري ساخته ست.تا اينجوري به اين باور برسم كه مي تونم اميرو نجات بدم وزندگي وآينده شو بهش برگردونم.

 

*********************************

 

هفته ي آخر شهريور بود ويك ماه وده روزي از مرگ عماد مي گذشت.چهلمش همين ديروز بود.دور از چشم مامان وبابا و خونواده ي مقدم پناه سر خاكش رفتم.
هنوزم كه هنوزه وقتي كنار سنگ قبرش مي شينم هيچ احساسي بهم دست نمي ده.نه تنفر،نه عذاب وجدان.همه چيز به نظرم شبيه يه اتفاق مي ياد.اتفاقي كه نبايدمي افتاد وحالا كه افت
roman ابريشم و عشق (18)
roman ابريشم و عشق (18)

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

كاردستي كودكان - گل با كاغذرنگي

روش ساخت اين گل زيباي كاغذي قبلا بر روي همين وبلاگ با پست آموزش ستاره كاغذي به ثبت رسيده است . براي ديدن آموزش مرحله به مرحله روش كار اينجا ببينيد .



كاردستي كودكان - گل با كاغذرنگي
كاردستي كودكان - گل با كاغذرنگي

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

رمان ميوه بهشتي


من و ترانه دير تر از برديا اينا رسيديم. معاينه روي تيام انجام شده بود . قرار بود عملش كنند. وقتي اين خبر را برديا به ترانه داد گريه اش بيشتر شد. نمي دونستم بايد چي كار كنم. حال خودمم ريخته بود به هم. از كلافگي دستي به صورتم كشيدم كه در كمال تعجب ديدم صورتم خيس خيس است. اما اخه من كي گريه كرده بودم؟
كي اشك هام روي صورتم راه افتادند كه من نفهميدم؟
ساعت ها خيلي سخت گذشتند. هرچند عملي ساده بود.ولي اينكه پشت ان در منتظر و چشم به راه عزيزت باشي سخت است.
دستم و بالا اوردم كه ساعت و نگاه كنم. ولي ساعتم نبود. يادم امد قبل از خوابيدن روي ميز ارايشم گذاشته بودم...دلم ميخواست ببينم چقدر گذشته. اطراف را از نظر گذروندم تا ببينم ساعتي هست يا نه!
ترانه هم ارام شده بود و سرش را به ديوار تكيه داده بود و فقط هر چند لحظه يكبار اشكي از گوشه ي چشمش به پايين مي افتاد.
از جايم بلند شدم و به سمت بيرون راه افتادم...بالاخره ساعت را پيدا كردم. ساعت 2:40 دقيقه بامداد را نشان ميداد. فكر ميكردم دير تر باشه...اما نبود. زمان هم دير مي گذشت.
به اخر راهرو نگاهي انداختم.دلم نميخواست دوباره پشت ان در برگردم.پله ها را يكي پس از ديگري پايين رفتم. هواي ازاد نياز داشتم. به محوطه ي بيمارستان كه رسيدم يك صندلي پيدا كردم و نشستم. پاهايم ديگه قدرت نگه داشتن وزن بدنم را نداشت!
چشم هايم را بستم و سعي كردم فكرم را خالي از هرچيزي بكنم.داشتم موفق ميشدم كه با صداي اژير و بعد از ان هم گريه و شيون يه سري زن هرچي رشته بودم را پنبه كرد.
بلند شدم و نزديك شدم. جمعيت زيادي بودند.وقتي بيماران را از امبولانس خارج كردند احساس كردم خون توي رگ هام يخ بست. بلندش كردند و روي برانكارد گذاشتنش. نگاهم به لباسش افتاد. مثل همه عروس ها لباسش پر از تور بود و زيبا...
مثل همه ي عروس ها لباسش سفيد بود و زيبا...
اما نه! ديگه سفيد نبود...از خون خودش و عشقش رنگين شده بود.نگاهم را گرداندم...داماد رو كه او هم غرق خون بود ازاورژانس خارج كردند. اجازه ي ورود همه را به داخل سالن ندادند. با صداي اخ گفتن ضعيفي كه نمي دانم چه شد كه توي ان همه سر و صدا شنيدم به سمت ديگري چرخيدم. دختري هم سن و سالاي خودم به روي زمين افتاده بود. بي صدا اشك مي ريخت. به سمتش رفتم و بي هيچ حرفي دست به زير بازويش انداختم و بلندش كردم.
او هم حرف نمي زد.
فقط لحظه اي سرش را بلند كرد و نگاه كوتاهي بهم انداخت.از اب خوري برايش ابي اوردم و سرش را روي شانه هاي خودم گذاشتم و سعي كردم ارومش كنم.
نميدانم چرا هيچ كس محلي به او نميذاشت. جمعيت زيادي بودند ولي همه غافل از او.
ديگه هق هق نمي كرد...فقط اشك هايش دونه دونه گونه هايش را بوسه باران مي كردند.
_ باهاشون نسبتي داري؟
با بغضي كه باعث لرزش صدايش ميشد گفت: خواهر عروسم...دلم به حالش سوخت...بيچاره چه حالي داشت. ولي تعجبم از اين بود كه اگر خواهر عروس است كه بقيه بايد هوايش را داشته باشند. نيم نگاهي به ان سمت انداختم ... ولي اخه چرا؟
ديگه بايد مي رفتم. ميخواستم ببينم تيام در چه وضعيتي است. ارام ازش پرسيدم: ميتوني خودتو نگه داري؟
_ اره...ممنونم...اذيتت كردم.شما ديگه بفرماييد.
_ نه اصلا هم اينطور نيست. اين چه حرفيه ميزني اخه؟ ... ميخواي برم يكي را صدا كنم كه پيشت باشه؟
_ نه ممنونم. نيازي نيست...اونا خانواده داماد هستند. كسي از خانواده من انجا حضور ندارد.
چشم هايم را گرد كردم ونگاهش كردم.
اما حرفي نزد و بلند شد كه داخل سالن بشه. اما من هنوز انجا ايستاده بودم...
وقتي به طبقه اي كه اتاق عمل در ان بود رسيدم برديا به سرعت به طرفم امد و از بازوم يك نيشگون گرفت كه دلم ضعف رفت. برديا هيچ وقت از اين كارا نمي كرد. عصباني شدم...
_ چته؟ چه مرگته؟ بازوم كبود شد!
_ به جهنم...كجا رفته بود؟ اين دختره غش كرد. من بيچاره هم نمي دانستم بايد چي كارش كنم. تو اون هيري ويري تيام را هم اوردند بيرون....حالا خانم كجاست؟ رفته بچرخه و خوش بگذرونه؟!
اوه...پس تيام را اوردند بيرون...
_تيام چي شد؟ خوبه؟كجاست؟
_ ا؟ يادت افتاد؟ ....ميگم جواب من را بده؟
_ اقاي محترم چرا داد ميزنيد؟ اينجا بيمارستانه! كمي شعور داشته باشيد...
برديا به دختركي كه مانتو سفيدي داشت و مقنعه سرمه ايش صورت گرد و سفيدش را در بر گرفته بود و سر برديا جيغ جيغ مي كرد چنان خشمگين نگاه كرد كه گفتم دختره الان 4 تا سكته را زده و به ابديت پيوست...
اما بيچاره نه حرفي زد و نه سكته كرد...فقط دوتا پا داشت و 6 تاي ديگه هم قرض كرد و الفرار....
_خب كجا بودي؟
باز به من بيچاره گير داد...ولي مي دانستم چون نخوابيده و بابت تيام هم نگران بوده ..ديگه نخواستم عصبانيش كنم به همين خاطر گفتم: بابا جايي نرفته بودم كه الكي داد و هوار مي كني! رفته بودم توي محوطه بيمارستان...به خدا از سر درد داشتم مي مردم.خواستم يكم هوا بخورم.
كمي اروم شد ولي بدون حرف پشتش را به من كرد و رفت.به دنبالش كه قدم هاي تندي برمي داشت دويدم و به بازوش چسبيدم و گفتم: ترانه كجاست؟
نگاه بي حالش را بهم دوخت و گفت: توي اورژانس بهش سرم زدند...برو پيشش.من ميرم پيش تيام .
_ وضعيت اون چطوره؟
_ دكترش راضي بود. خدارو شكر به خير گذشته.
***
تيام دو روز بعد به خانه امد. باز هم ارامش را خانه بدست اورده بود. منم كه ديگه هيچي!
يكي بايد منو جمع ميكرد. تيام شده بود شمع و منم پروانه.هي به دورش ميچرخيدم. يك بارم كه ترانه خواب بود و ساعت دارو هاي تيام شده بود خودم رفتم اب پرتغال براش گرفتم و با قرصاش بردم براش. وارد اتاقش كه شدم ديدم خوابه.ارام بالاي سرش رفتم و صداش كردم...اما بيدار نمي شد . چه خر و پفي هم مي كرد. ايش....انقدر از مردايي كه خر و پف مي كنند بدم مياد...ارام بهش نزديك شدم و بالشتش را زير سرش صاف كردم. ديگه خر و پفش بند امده بود. نفسش بهم مي خورد...داشتم خودمو كنار مي كشيدم كه يهو چشماشو باز كرد.
احساس مجرمي را داشتكم كه موقع ارتكاب جرم بگيرنش. قدرت عكس العملم را از دست داده بودم و فقط نظاره گر تعجبي كه توي نگاهش بود بودم.
_باران...
به خودم امدم...واي خداي من....چه موقعيت بدي بود. صورتم را كه فقط كمي با صورتش فاصله داشت را سريع كشيدم كنار. ولي نبايد خودم را مي باختم! اصلا من چرا انجا بودم؟...........چرا؟ ....چرا؟
ولي هرچه فكر مي كردم چيزي به خاطرم نمي امد.بهتر ديدم كه فرار كنم و نگاه سرزنش اميز تيام را ببينم. برگشتم كه خارج بشم كه نگاهم به اب پرتغالي كه روي پاتختي قرار گرفته بود افتاد...اوه خدايا ممنونم كه ضايعم نكردي و بهم نشون دادي چرا اونجا بودم.
خرامان خرامان و در كمال خونسردي اي كه فقط ظاهري بود به سمت اب پرتغال رفتم و برداشتمش را گفتم:
وقت قرصاته...ترانه خوابه. نخواستم بيدارش كنم. خسته است...چقدر تو خواب خر و پف مي كني؟ سه ساعت هي بالشتت را تكان ميدادم ولي فايده اي نمي كرد...بلند شو قرصتو بخور...
روي تختش نشست و حين اينكه قرص و ليوان را از دستم مي گرفت تشكر كرد. وقتي قرصشو خورد خواستم از اتاق خارج بشم كه با صدا كردنم توسطش متوقف شدم...
_باران..
چقدر باران گفتنش را دوست داشتم...ايي ...حالم بد شد! من كه هميشه اين شخصيت ها را كه توي رمان ها همش قربون صدقه طرف توي دلشون مي رفتند و مسخره مي كردم حالا خودم شدم مثل خودشون...گفته باران كه گفته. لابد ميخواد دستور بده پسره پر رو.ابروم را بالا انداختم و گفتم:
.بله؟ چيزي ميخواي؟
_ نه
_ پس چي؟
لبخندي را زينت بخش صورتش كرد و گفت: تو كه ميخواستي براي قرص خوردن بيدارم كني پس ديگه چرابالشتم را تكان ميدادي تا خر و پف نكنم؟

_ يعني چي؟
_ يعني اينكه به جاي اينكه بالشتو تكان بدي كافي بود بيدارم كني تا هم قرص را بخورم هم اينكه ديگه خر و پف نكنم...
واقعا چرا خودم اينكارو نكرده بودم...نمي دانستم بايد چي جواب بدم...دهانم نيمه باز بود تا حرفي بزنم اما دريغ از يك كلمه كه از دهانم خارج بشه.
اين دفعه ديگه جدي جدي گند زده بودم. مي دانستم داره مسخره ام ميكنه...دلم ازش گرفت. من به خاطر اون اين وقت شب بلند شدم كه قرصشو بدم حالا اون...نگاهي از سر رنجيدگي بهش انداختم و از در خارج شدم.صداش را از پشت در كه صدايم ميكرد را شنيدم و بي توجهي كردم.
هنوز پشت در بودم كه ترانه با شيشه اب و ليوان خواب الو خواب الو به سمتم مي امد. وقتي من را پشت در اتاق تيام ديد سر جايش بدون حركت ايستاد...
خداي من...حالا اين يكي را چي كار كنم؟ چرا همه امشب كمر همت بستند كه مچ من بيچاره را بگيرند.
_باران تو اينجا چي كار ميكني؟ تيام چيزيش شده؟
_نه عزيزم...ساعت گوشيت كه براي قرص تيامم گذاشته بودي زنگ خورد ديدم خوابي ساعت را قطع كردم . خودم امدم و قرصشو دادم.
_ واي شرمنده با...
ديگه حوصله شنيدن حرف هاي كليشه اي ترانه را نداشتم. به سمت پله ها به راه افتادم و فقط گفتم : خواهش مي كنم.
سر جايم دراز كشيدم و چند دقيقه بعد ترانه هم امد.
نيم ساعتي بود كه دائما غلت ميزدم و فكر نگاه تمسخر اميز تيام رهايم نمي كرد. خوابم نمي برد . اخه يعني چي در مورد من فكر مي كرد؟
اصلا چرا من قرصشو دادم؟ ...كه چي اخه بالشتش را تكان دادم تا خروپف نكنه؟ اصلا يكي نيست بگه خروپف ميكنه كه بكنه...به تو چه اخه دختره ي فضول؟
_ خوابت نمي بره؟
_ تو بيداري هنوز؟
_ اره...منم خوابم نمي بره...ميخواي بخوابي؟
_ واگه نخوام چي ميشه؟
_ادامه حرفاي اونشبم را ميزنم...راستش من و تيام پس فردا صبح ميريم تهران براي اجرامون. دلم ميخواد قبل از رفتنم خودمو خالي كرده باشم.
جيغ كوتاهي شيدم و سر جايم نشستم و گفتم : من دو روز نميخوابم..در بست در اختيارتم دختر....
_ خوابت نمي بره؟
_ تو بيداري هنوز؟
_ اره...منم خوابم نمي بره...ميخواي بخوابي؟
_ واگه نخوام چي ميشه؟
_ادامه حرفاي اونشبم را ميزنم...راستش من و تيام پس فردا صبح ميريم تهران براي اجرامون. دلم ميخواد قبل از رفتنم خودمو خالي كرده باشم.
جيغ كوتاهي شيدم و سر جايم نشستم و گفتم : من دو روز نميخوابم..در بست در اختيارتم دختر....

_ تا كجاش گفته بودم؟
كمي فكر كردم و گفتم: برو بابا....من يادم نيست ديشب شام چي خوردم! ازم ميپرسي چي ميگفتي؟
با حرف من به نقطه اي از اتاقم خيره شد و بعد از كمي تامل گفت:
_ اهان....خودم يادم اومد. تا اونجا گفتم كه داشتيم براي كنكور مي خونديم...
درست مي گفت...خودمم يادم امده بود.
_ اره اره..تا اونجا گفتي كه شيمي تو خوب بود و فيزيك تيام...
_ درسته...خب پس يادت اومد؟ نياز به تكرار نيست خانم حافظه؟
_ مسخره كردن ممنوع...اره...ادامه بده.
_ خلاصه اينكه تقي به توقي مي خورد اين تيام پشت در اتاق من بود و سوال داشت. منم كه خودم درس داشتم و تيام نمي گذاشت به درسم برسم شروع به داد و هوار مي كردم. اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه يه روز سوال فيزيك داشتم...
هر كاري مي كردم نمي توانستم حل كنم و به بد مشكلي خورده بودم.به پشت در اتاق تيام رفتم كه از پشت در صداي هم درس تيام را شنيدم...خواستم برگردم كه ديدم در مورد من حرف ميزنند...دوست تيام كه مي دانستم اسمش برديا است ...
( به محض اينكه اسم برديا را اورد به من نگاه كرد...شايد از ادامه دادن حرفش واهمه داشت ولي سعي كردم كه با نگاهم بهش اطمينان خاطر بدم كه من تنها براي او مثل سنگ صبورم)
لبخندي زد و در ادامه ي حرفاش گفت : برديا مي گفت " خب برو از خواهرت بپرس...اونكه هميشه اشكالاي تو شيمي مونو ميتونه جواب بده...البته لابد معلمشون خوب بوده...وگرنه اين دخترا كه عقلشون به اين چيزا نميرسه"...اولش عصبي شدم.ولي وقتي تيام به دفاع از من بلند شد اروم شدم. هرچي برديا اصرار مي كرد كه تيام بيايد و از من اشكالشون را بپرسه تيام قبول نمي كرد و مي گفت الان برم دوباره داد و هوار مي كند...بزار اخر شب ازش مي پرسم و فردا بهت مي گم.
لبخندي از ضايع شدن برديا روي لبم جا خوش كرد.خواستم برگردم كه نگاهم به برگه اي كه سوال فيزيك توش بود افتاد...خودم بايد چي كار مي كردم...اخه من اشكالم جوري بود كه اگه نمي پرسيدم نمي توانستم سوال هاي بعدي را هم حل كنم.بالاخره دلم را به دريا زدم و چند تقه به در زدم.
تيام به جلوي در امد و تا من را ديد نيشش باز شد...وقتي گفتم اشكال دارم برديا قهقهه اي سر داد كه خود تيام هم تعجب كرد.چه برسه به من كه اون را تنها زماني مي ديدم كه وارد خانه مي شد يا اينكه قصد رفتن داشت...تازه هر موقع هم ميديدمش سرش تا روي سينش پايين بود.
خلاصه هم برديا اشكال من را رفع كرد و هم اينكه من اشكال اون دو را...و البته...
_ و البته اينكه از اون موقع سه نفري درس مي خونديد ...نه؟
گونه هاي ترانه از به ياد اوردن ان روز ها رنگ گرفت و با سر حرفم را تاييد كرد. اما لبخندي كه تازه به صورتش روح داده بود محو شد و گفت:نزديك به 10 ماه شب و روز با هم درس ميخونديم...الحق كه داداش خرخوني داري...البته تيام ميگه هنوزم همون جوريه. با هم كتابخونه مي رفتيم...باهم گردش مي رفتيم...شوخي...خنده. منم شده بودم مثل تيام براي برديا...اما اون براي من...
ترانه سرش را پايين انداخت و ديگه هيچي نگفت...
اروم اروم شونه هاش مي لرزيد. اونم هم درد من بود. به ارامي بغلش كردم و اون در اغوشم مي گريست...اما چرا من هميشه براي همه بايد اغوش باشم تا بگريند...پس من چي؟ من براي كي خودم را خالي كنم؟ ساعت گوشيم كه براي نماز گذاشته بودم به صدا در امد. باورم نمي شد..
اذان صبح را هم گفته بودند و ما هنوز بيدار بوديم...
ترانه را از خودم جدا كردم و گوشيم را خاموش كردم و گفتم:
ترانه مياي با هم نماز بخونيم؟
_ نماز؟
_ اره..پاشو با هم بخونيم...ميخوام انرژي بگيرم تا حالا من برات درد و دل كنم!
_ مال من از داداش جنابعالي بود... تو را كي درد داده؟
جوابش را ندادم و به سرويس داخل اتاقم رفتم. كوبيد به در و گفت: هوي...بد جنس...بهت ميگم تو را كي درد داده؟
وضوم را با ارامش خاطر گرفتم و خارج شدم. ترانه از فضولي در حال انفجار بود وهي اين پا اون پا مي كرد. چادر نمازم را به سرم انداختم و دستام را كنار گوشم گذاشتم و گفتم:
داداش تو...
سريع قامت بستم تا اجازه سوال پرسيدن را بهش ندم.وسط نماز داشتم از خنده غش مي كردم. ديگه هيچ صدايي از ترانه نمي امد. نمازم را خواندم و برگشتم به سمت ترانه تا چادر را به اون بدم كه ديدم همونجوري ايستاده و به نقطه اي خيره شده.
پقي زدم زير خنده و گفتم:
_ خوبي تو...مگه من چي گفتم؟ مگه تو گفتي داداش من را دوست داري من خسيس بازي در اوردم؟ مگه من چمه؟ دختر به اين ماهي...خوبي....خانمي...
ميخواستم همين جوري ادامه بدم كه با بالا امدن دست ترانه سكوت كردم. قيافه ترانه اصلا به شوخي نمي خورد. كاملا جدي بود. ارام بلند شد و به سرويس رفت. حالا نوبت ترانه بود كه من را بازي بده.
وقتي نمازش را تمام كرد كنارم روي رخت خواب دراز كشيد و گفت:
باران من را ببخش...
_ چته؟ چي ميگي؟ مگه چي كار كردي؟
_ باران نخند...دارم جدي مي گم...فقط ميتونم بگم من را ببخش.
نيشم بسته شد.گفتم: براي چي؟
_ باران فراموشش كن. شما دوتا بهم نمي رسين...هيچ وقت.
(هيچ وقت را انقدر قاطع و محكم گفت كه احساس كردم تمام وجودم خالي از روح شده)
بايد خودم را بدست مي اوردم. بايد...بايد...بايد...
خنده اي عصبي كردم و گفتم: برو بابا...واقعا جدي فكر كردي من عاشق داداش خودخواه جنابعالي شدم؟ عمرا! فكر كن دوبار....
لبخند تلخي زد كه فقط يك معني مي داد....اونم اينكه:" خر خودتي"
و واقعا هم خر خودم بودم...اما چرا هيچ وقت..مگه من چمه؟ شايد پاي كس ديگه اي در ميون باشه...درسته...حتما همين طوره.
بايد ديگه به تيام فكر نكنم..و اين با در گير كردن خودم تو مسئله ي ديگه اي ممكن است...اما هر كاري كردم نتونستم ذهنم را باز هم خالي كنم.
دائما صداي ترانه توي گوشم مي پيچيد ( هيچ وقت) انقدر فكر كردم و فكر كردم تا همزمان با اشكي كه از گوشه ي چشمم بيرون مي چكيد به خواب رفتم.. ..
دائما صداي ترانه توي گوشم مي پيچيد ( هيچ وقت) انقدر فكر كردم و فكر كردم و فكردم تا همزمان با اشكي كه از گوشه ي چشمم بيرون مي چكيد به خواب رفتم....
_ پاشو تنبل خانم....بابا پاشو ديگه. از ساعت 10 تا حالا دارم صدات مي كنم.
با رخوت لاي چشم هايم را باز كردم و گفتم: مگه ساعت چنده؟
_تازه ميگي ساعت چنده؟ ... سر كار خانم ساعت از يك و نيم هم گذشته. نمي خواي بيدار بشي؟
از تعجب احساس كردم شاخ هايي است كه روي سرم سبز ميشود.
_ چرا بيدارم نكردي؟
_ اول خودم خواستم بگذارم بخوابي. اما بعد خواستم بيام سراغت كه تيام نگذاشت. گفت مزاحمت نشم.
كش و قوسي به بدنم دادم و از جايم بلند شدم .
_ اين چه حرفيه؟ مزاحم كدومه ديگه؟
نگاه ترانه گوياي ان بود كه چشم هايم از گريه بدجور باد كرده و مايه ي ابرو ريزيه. نگاهش رنگ دلسوزي داشت. اما نبايد ديگه خودمم دلم براي خودم بسوزه. چه برسد به اينكه كس ديگه ....
_ راستش اگر منم دلم ميخواست بيدارت كنم براي اين بود كه اين روز اخري را بيش تر با هم باشيم.
از اينكه قرار بود ترانه بعد از دو هفته برگردد دلم گرفت. دوست خوبي بود. مثل ارام. با به ياد اوردن ارام تازه يادم افتاد كه ارام را اين چند وقت كه ترانه امده بود فقط سر كلاسا مي ديدمش و اصلا وقت نشده بود تا در مورد حسام با هم صحبت كنيم.
با ترانه به طبقه ي پايين رفتيم كه با سبد هاي پيك نيك كه جلوي در ساختمان بودند مواجه شدم. برديا كه تازه من را ديده بود شروع به غر غر كرد.:
خرس انقدر كه تو مي خوابي نمي خوابه! نكنه مرض پرض گرفتي؟ من حوصله نعش كشي ندارم ااا.
_ برديا زبونت و گاز بگير. بيچاره ديشب جور ترانه خانم را كه داشت هفت پادشاه را خواب مي ديدرا كشيد و امد بالاي سر من و غرصم را داد. براي همين هم تا الان خواب بود. ديشب نخوابيده...
برديا پوزخندي زد و با حالتي مسخره گفت: بارااااان؟
تيام_ اره ...باران
_ تيام جان تو مطمئني حالت خوبه ؟
_ يعني چي؟
_ يعني اينكه باران بميره هم از اين كارا نمي كند. باران به خاطر من كه برادرشم از خوابش نمي گذره اين كارا رو نمي كند...اونوقت...
تيام نگذاشت برديا به حرفاش ادامه بده . خنده اي كرد و گفت: شايد به خاطر من بكند...
احساس كردم تمام وجودم داره يخ ميكند. نوك انگشتام به شدت سرد بود و حتي طاقت نگه داشتن عينكم را كه در دستم بود را نداشتم.
وقتي به خودم امدم كه برديا داشت صدام مي كرد تا به داخل اشپزخانه بروم. خواستم داخل اشپز خانه بشم كه از كنار تيام گذشتم. نگاهش سراسر پشيمان و نادم بود. با نگراني اي غير قابل وصف داشت به من نگاه مي كرد.
وارد اشپز خانه كه شدم برديا پشت به من رو به پنجره اشپز خانه كه منظره ي اشپزخانه را نشان ميداد ايستاده بود.
_جانم؟
_ ميخوايم بريم جنگل...برو كارات و بكن تا بريم.
_ باشه...
_ چرا ايستادي...خب برو ديگه.
_يعني فقط همين را مي خواستي بگي؟
_ نه....اما در اين مورد بعدا كه تنها شديم صحبت مي كنيم.
_ نمي شه الان بگي؟ اخه كمي كنجكاو شدم.
_ نه نمي شه.
_ چرا؟
_ چون بايد كمي تنبيه بشي.
_ هر كسي هم بخواد تنبيه بشه بالاخره بايد جرمش را بدونه. اون بد بختي را هم كه مي خواهند دار بزنند اول بهش مي گويند كه دليلش چيه بعد دارش مي زنند. اصلا شايد نيازي ...
_ انقدر حرافي نكن...برو اماده شو كه تا حالاشم خيلي دير شده. مي خواهيم زودتر راه بيفتيم.
_ هيچ وقت نمي گذاري حرفم را كامل بزنم.
_ خب اول حرفتو كامل بگو و بعدشم برو اماده شو.
با غيض رومو برگردوندم و گفتم: نمي خوام...به قول تو حرافي نمي كنم.
از كنارم بي تفاوت رد شد و گفت: بعضي موقع ها اصلا از اين لوس بازي هات خوشم نمياد. همش هم تقصير بابا است كه انقدر تو را لوس كرده.
واقعا من لوس بودم؟ اما چرا خودم اين را احساس نمي كردم...به نظر خودم كه خيلي هم جدي و با ثبات بودم.
_ باران! كجايي تو دختر؟ بيا اماده شو ديگه.
من نمي دونم ترانه اين همه انرژي را از كجا مي اورد.؟
وقتي اماده شديم همه سوار ماشين برديا به سمت جنگل به راه افتاديم. هرچند كه جنگل را هم دوست داشتم. ولي ارامش دريا را به همه چي ترجيح مي دادم. زير اندازي پهن كرديم و بساطي را كه تمام زحمت جمع اوري اش را ترانه كشيده بود را روي ان قرار داديم. برديا و تيام شروع به وصل كردن تور واليبال كردند تا كمي بازي كنيم...من با كمي من من گفتم:
_ مگه ناهار نمي خوريد؟ ساعت 2:30 دقيقه است !
_ ابجي خانم شما تا لنگ ظهر خواب بودي و هيچي نخوردي. ما صبحانه را زديم تو رگ و حالا حالا ها هم گرسنه نمي شويم.
و بعد از اتمام حرفش در حالي كه سعي در بستن تور داشت رو به ترانه گفت: ترانه خانم چيزي داريم به اين خواهر شكموي بنده بديم تا كمي دست از غر زدن بكشه؟
ترانه با لبخندي به برديا نگاه كرد كه كيسه تهوع لازم شدم ....اما تا نگاه از محبوب گرفت شروع كرد به در اوردن خوراكي ها.
الحق كه خانمي بود براي خودش. همه چي با خودش اورده بود. كمي نان و پنير و خيار خوردم و بعد از ان هم چهار نفري از فلاكسي كه ترانه اورده بود چايي گرمي خورديم كه واقعا هم تو اون هوا بهمون مي چسبيد.
قرار شد 4 نفري واليبال بازي كنيم. ترانه تمايلي به بازي نداشت . ولي برديا دائما بهش اصرار مي كرد كه او هم بازي كند.
_بابا برديا اين خواهر من را ولش كند. من ميدونم اون دردش چيه...
من كه كاملا از ماجرا پرت بودم بي حواص گفتم:دردش چيه؟
_ حالا باران من يه چيزي گفتم...تو چرا جدي مي گيري...منظور من اين نبود كه اون حتما يه دردي داره كه...اخه ترانه بازي واليبالش افتضاحه. اصلا خوب بازي نمي كند. براي همين هيچ وقت تو بازي شركت نمي كند.
_ اره ترانه؟
_ اره باران جون...بابا چرا اينجوري نگاه مي كني؟ خب بلد نيستم ديگه!
_ اخه ترانه خانم مشكل اينجاست كه باران به طور حرفه اي بازي مي كند. براي همين فكر مي كند همه خانم ها مثل خودش هستند.
دوست داشتم ترانه هم از اين روز اخري لذت ببره تا اينكه تنها بشينه و بازي ما ها رونگاه كند. براي همين هم گفتم:
من و ترانه توي يك تيم...شما دوتا هم تويك تيم.
دستم را به طرف ترانه كه هنوز روي زير انداز نشسته بود دراز كردم و گفتم: پاشو گل دختر كه امروز روز من و توئه.
_ واي...نه باران...من نه.
با لحن كش داري گفتم: ضايم نكن ديگه....پاشو كه ميخواهيم بريم سوسكشون كنيم.
نگاهي از سر استيصال بهم انداخت و دستم را گرفت.
وارد زمين شديم و اولين سرويس توسط تيام زده شد. بازي واقعا جدي بود. برديا هم هر بار با فرود امدن توپ روي زمين ما داد و هواري راه مي انداخت كه مامانمم توي خونه مي فهميد كه برديا اينا امتياز گرفتند. والبته اينكه واقعا اين ترانه بازيش بد بود. نمي دونم اين بشر چه علاقه اي به ساعد داشت. در هم حالت دستش را به صورت ساعد زدن مي گرفت. هيچي نمي گفتم. وقتي بيست و پنجمين توپشون توي زمينمون افتاد به جاي اينكه ناراحت باشم فقط از قيافه ي ترانه مي خنديدم.
از شدت عصبانيت انقدر سرخ شده بود كه دود هايي را كه از گوشاش بيرون مي زد را مي ديدم. وقتي برديا يا سر و صورتي خيس داشت از كنارش رد مي شد اروم در گوشش چيزي گفت كه نفهميدم. ولي هرچي بود مثل ابي روي اتيش بود. ترانه هنوز با نيش باز وسط زمين بازي ايستاده بود.
به نزديكش رفتم و گفتم:
چيه؟ داغ كردي؟
يك تاي ابروش را بالا انداخت و گفت: همش تقصير توئه ديگه...چي مي شد يكم بيشتر سعي مي كردي؟ ايش ش ش.
دهنم از تعجب كاملا باز مونده بود.چون در اصل ترانه و تيام بازي نمي كردند. تيام كه بيشتر ايستاده و بود به خاطر دردي كه از جاي بخيه هاي تازه كشيده شده اش ساطع ميشد نمي توانست بازي كند و ترانه هم كه فقط بلد بود واسه من ساعد بزند.
حالا من" بيشتر سعي مي كردم؟"
به نزديك زير انداز كه رفتم ديدم تيام دراز كشيده. سعي كردم بي تفاوت باشم ولي باز هم نتوانستم. ارام دهانم را به كنار گوش ترانه بردم و گفتم:
تيام چيزيش شده...؟
ترانه نگاهي زير زيركي به تيام انداخت و اون هم به ارامي در كنار گوشم زمزمه كرد:
درد داره...مثل اينكه همين يه ذره اي هم كه دويده بهش فشار امده.
يه مدتي همه در سكوت روي زمين نشسته بوديم. البته بجز تيام كه دراز كشيده بود و دستش را هم سايه بان چشمهايش كرده بود.
برديا – تيام خوبي؟
_ اره داداش...شما ها بريد ادامه ي بازيتونو بكنيد . من ترجيح ميدم يكم دراز بكشم...پاشو برادر من.
_ نه ديگه...منم خسته شدم. شماها چطور؟
_ من كه داغونم...باران را نمي دونم.
_ منم همين طور. بي خيال. مهم اينه كه اقايون سوسك شدند.
تيام لاي چشماشو باز كرد و خيره به چشمانم گفت: ما سوسكيم؟
لبخندي زدم و سرم را با شيطنت تكان دادم.
خنده اي شيطاني كرد و گفت: باشه...هرچي شما بگين. اصلا ما سوسك.
و به ارامي به برديا چشمك زد كه از ديد من پنهان نماند...خدا به دادمان برسد. معلوم نيست به چه فكري افتادند.
شروع كرديم راي گيري كه چه كاري كنيم. با جمع ارا به اين نتيجه رسيديم كه تيام و ترانه برامون بزنند و تيام هم برامون بخونه....كه البته با مسخره بازي ها و اصرار تيام كه بعد از اعلان نظرش برديا هم با او هم دست شد قرار شد هر كس يك شعر بخونه....
اولين نفر نوبت ترانه بود....
با جمع ارا به اين نتيجه رسيديم كه تيام و ترانه برامون بزنند و تيام هم برامون بخونه....كه البته با مسخره بازي ها و اصرار تيام كه بعد از اعلان نظرش برديا هم با او هم دست شد قرار شد هر كس يك شعر بخونه....
اولين نفر نوبت ترانه بود....

بايد اعتراف كنم ترانه هرچند كه واليبال افتضاحي داشت صداي محشري داشت...وقتي همه با نظر سنجي موافقت كرديم خود ترانه پيشنهاد كرد كه اول خودش بخونه...
همه براش دست زديم و بالاخره با كلي شوخي و خنده شروع كرد:

چشات ارامشي داره كه تو چشماي هيشكي نيست
ميدونم كه توي قلبت
بجز من جاي هيشكي نيست....
ترانه فقط قسمتي از اهنگ را خونده بود كه تيام شروع به نواختن كرد. مثل هميشه عالي مي زد. عالي و بي نظير. تيام...مرديكه خواهرش بهم گفته بود دست نيافتنيه... اما چرا..؟
چقدر خوشتيب بود...مثل هميشه عالي لباس پوشيده بود. يك پليور طوسي با شلوار جين سرمه اي. صورت استخواني و مردونش ...با ابرو هاي پر و مشكي اش. ..واي كه چقدر اون صورت جذابش را دوست داشتم. ديگه يواش يواش دوست داشتم بپرم يه ماچ محكم بكنمش كه سرش را بلند كرد و بهم نگاه كرد. از نگاهش غافلگير شده بودم. ولي دوست نداشتم خودم را لو بدم..لبخندي بهش زدم و از او رو گرفتم و به برديا خيره شدم...!
صورت برديا را نمي ديدم.سرش را كاملا انداخته بود پايين. اندازه ي تمام دنيا دوسش داشتم. كاش هيچ وقت زنش ازم نگيرتش.
غلط كرده. بچه پر رو. اصلا نمي گذارم زن بگيره. زن مي خواد چي كار؟ اصلا هر وقت من شوهر كردم اونم زن بگيره....حالا شوهر كجا بود توي اين قحطي شوهر؟!
از برديا هم گذشتم. به ترانه نگاه كردم كه جو گير شده بود در حد لاليگا و رفته بود تو حس. چشماشو بسته بود و ميخوند...ولي خدايي اين خانواده كلا صداهاشون عاليه. مثل خانواده ما. مخصوصا زماني كه ميريم توي حموم ... به قول مامان خاندان بردباري ها اگه وارد خوانندگي مي شدند همه فرار مي كردند.
_ هورا ...هورا...به افتخار اجي ترانه...
با اين بچه بازي هاي تيام فهميدم اهنگ تموم شده.
يكي نيست بهش بگه دست و پاتو اره كن ني ني كوچولو. هوراااا هورااا راه انداخته واسه من. بي مزه. من و برديا هم براي ترانه دست زديم. ترانه هم كه ماشالله بي جنبه در حد لالي...نه نه اين دفعه ديگه لاليگا نه. بد تر. در حد تيم ملي اوروگوئه. نيششو باز كرده بود تا اورست و هي به برديا مي گفت :
اقا برديا واقعا خوب بود؟
انگار اين داداش ما با اون صداي نكره اش كارشناس تشخيص صداست. دوباره گوشي برديا زنگ خورد و اين نيش ترانه بسته شد. باز خوبه گوشي برديا زنگ زد. وگرنه تيام برديا را مي كشت. انقدر كه اين ترانه تابلوئه. همچين به برديا نگاه ميكنه كه انگار داره برت پيت نگاه ميكنه.
_ الو سلام مامان خوشكلم...چطوري؟
پس مامان پشت خط بود. واي قيافه ي ترانه ديدني بود. همچين نفس راحت كشيد كه تيام هم فهميد داستان از چه قراره و خانم يه دل نه صد دل عاشق سينه چاك اين برديا ي در پيته...
_ باران گوشي تو خاموشه؟
_ اره...شارژ نداره خاموش شده.
_ اره مامان. گوشيش شارژ نداشته. ......باشه. حالشو ميگيرم. تو خودتو ناراحت نكن. اوكي مامي جونم. پس از من خدافظ...به بابا سلام برسون.
برديا گوشي را داد دست من و خودشم به سمت تيام رفت.
_ سلام مامان بي معرفت خودم.
_ خيلي پر رويي باران..من بايد به تو زنگ بزنم.؟ از اسمان به زمين مي باره يا از زمين به اسمان؟
_ اوخي...چيه مامانم ؟ باز دوباره چي شده كه داري سر من خالي مي كني؟
_ چيزي نشده.
_ چرا...مامان لوس من هر وقت چيزي شده باشه اينجوري داد و هوار ميكنه.
_ تو ادم بشو نيستي دختر. چند دفعه گفتم ادم با بزرگ ترش اينجوري حرف نمي زنه؟
_ خب با آددددددم. نه با من.
_ استغفرالله. چي بگم به تو اخه؟ پس خودتم ميدوني كه از ادم ها به دوري..نه؟
_ اره مامان جون. مي دونم. من فرشته ام.
_ واه واه. يكم خودتو تحويل بگير.
_ چشم عزيز دلم. حالا كه تو گفتي حتما.
_ انقدر وقت من و نگير.
_خوبه شما زنگ زدي...من وقت شما را گرفتم؟
_ اخ اخ. دختر خوب شد گفتي. هواس براي ادم نمي ذاري كه. ميدوني امروز كي زنگ زد؟
_ اخ جوووووون.
_ مگه ميدوني كه كي زنگ زده؟
_ اره.
_ مگه به خودتم زنگ زده؟
_ نه..معلومه كه نه.
_ پس از كجا ميدوني كه كي زنگ زده؟
_ خب هر دختري وقتي مامانش اينجوري باهاش حرف مي زند ميفهمه كه كي زنگ زده ديگه.
_ يعني چي؟ جرا چرت و پرت ميگي؟
_ مگه خواستگار زنگ نزده؟؟؟ اخ خدا....انقدر هي گفتم "اي اسمون كبود واسه همه بود واسه من نبود" كه بالاخره واسه منم خواستگار اومد. هي مامان منم ديگه رفتني شدم. مامان من شرايطشو مي پذيرم. نظر من مساعده. فقط زمان عقد را به من خبر بدين. مامان من ديگه بايد برم. كاري نداري؟
_ باران من واقعا از تو قطع اميد كردم. تو هيچ وقت ادم نمي شي.
_ ا؟ ماماااان!
_ مامان و زهر مار. مامان و زهر حلاحل. ادم به مامانش ميگه اخ جون شوهر؟
_ مامان من من اگه به تو نگم به كي بگم اخه؟
_ بگو غلط كردم!
_ ا؟ واسه چي؟ خب دلم شوهر ميخواد. مگه چيه؟
_ باران...به ولاي علي دارم عصباني ميشم ااا.
اوه اوه. اصولا مامان من وقتي ميگفت به ولاي علي يعني عصباني هست. ديگه نيازي نيست عصباني بشه. از در غل كردن و شكر خوردن وارد شدم و گفتم:
_ به جون برديا شوخي كردم.
_ جون برديا رو قسم نخور..
_ اخه ميگي ميدوني كي زنگ زده؟
_ يعني هركي به اين خونه زنگ ميزنه خواستگاره؟
_ منم فهميدم كسي خر نميشه بياد من را بگيره. وليخواستم مزاح كنم كه از بي حوصلگي در بياي.
_ مزاح كني ديگه؟
_ بله...البته اگه مزاح در ايران ممنوع نباشه.
_پس من هم فقط ميگم كي زنگ زده. ديگه نميگم كه چي گفته تا يكم جوش بزني از بي حوصلگي در بياي.
_ خب حالا بالاخره كي بوده؟
_ ياشار
يك لحظه احساس كردم تمام مخيله ام پلمب شده. ياشار...ياشار...نفهميدم چي شد ...ولي فقط احساس كردم كه جنگل را گذاشتم رو سرم....داد زدم: كي؟ ياشااار؟
_ خب...مثل اينكه دوزاريت افتاد. خب عزيزم...بابات داره صدام ميكنه.باي باي.
مثل يخ وا رفتم. كاش انقدر مسخره بازي در نمي اوردم تا ببينم اين ياشاري كه زنگ زده همون ياشاره يا يه ياشار ديگه. اما ياشار ديگه كجا بود؟ من در تمام عمرم فقط يه ياشار ميشناختم...اما...مگه ميشه؟
_ باران بيا ديگه. ايش. اقا برديا ميخواد برامون بخونه. دوساعته معطلمون كردي.
من كه كلا پرت بودم گفتم: بخونه؟ چي بخونه؟
_ خوبي؟ مگه قرار نبود هركي يه اهنگ بخونه؟
_ اهان..اومدم.
تا به ترانه رسيدم دهنشو چسبوند به گوشمو شروع كرد به غر غر كردن:
ايش...نمي شد زود تر قطع كني؟ يه بار اين داداش تو ميخواد برامون بخونه ها...
با دستم صورتشو كنار زدم و گفتم:
ايش...انقدر غر نزن...توي گوش بيچاره ي من فوت نكن. كر شدم. حالا هم به جاي غر غر كردن بگذار بخونه.
به برديا نگاه كردم و گفتم: برديا بخون كه بايد بعدش يه چيزي بهت بگم كه شاخ در بياري.
_ چي؟
_ حالا بخون...بعدا بهت ميگم.
برديا شونه اي بالا انداخت و بي تفاوت سيني رو از كنار دستش برداشت صداشو نازك كرد و خوند:
نبينم كه بازنشستي منتظر چي هستي؟
تو جشن شب نشيني بايد پاشي برقصي، بايد پاشي برقصي

خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
تا برديا اين اهنگ و شروع كرد تيام هم گيتار را پرت كرد و بلند شد...اون وسط هي قر ميداد و عشوه ميومد. زير موهايي كه تا گردنش بود دست مي برد و هو هو ميكرد.
بعدشم دست انداخت و شالگردن من را از گردنم كند و بست به كمرش. ديگه من و ترانه از خنده ولو شده بوديم.اما برديا دست برديار نبود و باز هم ادامه ميداد و جلو تيام زانو زده بود و ميخوند...

"آخ من قربون اون صورت خوشگلت برم
تو دلت غم نشينه قربون اون دلت برم
پاشو باز با من برقص تا گل بريزم زير پات
تا به آتيش بكشي صحنه رو با دلبري هات
"'خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن''
تو اگه ميخواي برات زمستونو بهار كنم
واصه تو از آسمون ستاره رو شكار كنم
تو گل ياس مني دشت شقايق واسه چي؟
تا منو داري ديگه اين همه عاشق واسه چي؟
''خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن''
چه خوبه با تو بودن فدات بشم الهي
تو عشق آخريني راستي چقدر تو ماهي
مثل نگاه اول روزهاي آشنايي
هنوز برام شيريني دختر قصه هايي
دختر، دختر دختر قصه هايي...
''خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن.....
وقتي اهنگش تموم شد پريد و لپ تيام يك ماچ محكم كرد. تيام هم مثل اين زنا يك جيغ بنفش كشيد و رفت پشت يكي از درختا و اداي گريه كردن در اورد. هممون مي خنديديم. واقعا كه از بودن با اين جمع راضي بودم.خلاصه بعد از كلي ادا اطواري كه تيام سر يه ماچ كه داداش بيچاره ي ما ازش گرفته بود در اورد بالاخره نشستند سر جاشون و اروم گرفتند. اما تازه بد بختي من شروع شده بود كه اصرار مي كردند بايد بخونم. اخه يكي نيست بگه من با اين صداي خروسيم و چه به خوندن. انقدر گفتند كه بالاخره بهشون افتخار دادم و قرار شد بخونم. اما اخه چي بخونم؟...از اون بالا كفتر ميايد...نه بابا اين چيه؟ اهان ... پارسال با هم دست جمعي رفته بوديم زيارت...اره ديگه باران خانم...اصلا كلا جوادي ...حالا اينو به بقيه هم ثابت نكني مشكلي نيستا...اخه چي بخونم...مادر من مادر من...خوبه؟...( واي..مامان.)
سرم و بلند كردم كه ديدم برديا و تيام و ترانه زل زدند به من. باز مثل اينكه بلند فكر كرده بودم.
_ مامان چي؟
_ برديا مامان يه چيزي گفت كه تازه الان يادم افتاد!
برديا چشماشو ريز كرد و گفت: ما رو سياه نكن ابجي كوچيكه. ما خودمون ذغال فروشيم. حرفو چرا ميپيچوني؟ بخون بينيم بابا.
_ به جون برديا راست ميگم.
_ از خودت مايه بگذار دختر. از كيسه خليفه مي بخشي؟
_ خيل و خب بابا. به جون خودم راست مي گم.
تيام _ برديا جان خب بذار حرفشو بزنه. تو اصلا نمي گذاري اين بيچاره حرف بزنه هي مي گي خالي نبند.
_ تيام خان كي بيچاره است؟ يكم ادبم خوب چيزيه هاااا.
_ اصلا به تو خوبي نيومده. برديا جان اين باراني كه من مي شناسم كلا ادم دروغ گوييه. حرفاشو باور نكن.
_ واقعا كه...
برديا _ به جاي يكه به دو با تيام بگو ببينم مامان چي گفت...
خودم و سر جام كمي تكون دادم و يكمم به سمت بچه ها خم شدم و به ارومي گفتم: برديا...
برديا هم از حالت من پيروي كرد و با صداي يواشي گفت: چي شده باران؟
از زير چشم به تيام و ترانه هم نگاه كردم كه مثل اين فضولا اونا هم خم شده بودند و منتظر بودند تا من جواب بدم. اصلا كلا از خيال اينكه جريان رو بگم منصرف شدم و كمي شيطنتم گل كرد. به همين خاطر باز هم صدايم را يواش تر كردم كه در مقابل اين كارم اون ها هم سرشون را نزديك تر كردند...
_ مامان مي گفت ديشب ساعت 8:30 شامشون را خوردند.
از قصد مكث كردم...( هر سه با هم گفتند : خب...) يكي نيست به اين دوتا بگه مسائل خانوادگي ما به شما دوتا فضول چه مربوطه؟ كلشونو همچين نزديكه كرده بودند كه انگار دارند در مورد يك مسئله مملكتي حرف مي زنند.
ادامه دادم: اخه از موقعي كه منم ديگه امدم پيش تو زود شامشون را مي خورند و مي خوابند و خوابشون هم بيشتر شده.
باز هم من مكث كردم و باز هم ان ها همزمان گفتند: خب...ديگه بازيم گرفته بود. قيافه هاشون ديدني بود. از قصد صدام و يواش تر كردم كه كمي بيشتر هيجان بدم: جديدا همسايه ي دست چپي ها...همونايي كه يه خانواده 4 نفره بودند..
اين دفعه برديا به تنهايي و به ارامي گفت: اره اره...يادمه. خب..
_ انها رفتند...خونشون رو به يه زن و شوهر جوون فروختند.
دوباره هر سه گفتند : خب...( ديگه داشتم قاطي مي كردم. اخه مهلتم ديگه نمي دادند كه كمي مكث كنم و يه ذره هيجان بدم...مثل پارازيت هي ميگويند خب خب ...اين دفعه بگويند خب ...چميدونم. يه كاري ميكنم ديگه)
_ خلاصه..اين چند وقت كه از اسباب كشيشان مي گذشته نه بابا ديده بودشان..نه مامان...البته بجز همون روز اسباب كشي.
دوباره يكصدا و همدل گفتند: خب...
يكي نيست بهشون بگه شما كه انقدر با حالين و مثل گروه سرود يك صدايين برين حداقل چند تا راهپيمايي شركت كنيد اين مملكت بهتون افتخار كند...چهارتا مرگ بر امريكايي مرگ بر اسرائيلي...
ترانه با صدايي كه مي لرزيد گفت: باران نصف عمرمون كردي...خب...بگو ديگه.
_ اره..داشتم مي گفتم. ..(صدامو وحشت زده كردم و گفتم):تا ديشب..
تيام _ حالا جريان ديشب چيه؟
(فقط اين تيام خونسرد بود...نگران نباش دااااش...خونسردي تو را هم مي پرونيم..به من ميگويند بچه زرنگ تهران)
_ ديشب مامان و بابا وقتي شامشون و مي خورند مامان ظرف هارو ميچينه تو ماشين و از اشپزخونه بيرون مياد و ...( با هر كلمه اي كه من مي گفتم اينا هم كله هاشونو نزديك تر مي كردند ) ميره توي اتاق خوابشون و كمي پلكاشون روي هم مي افته...كه يهو....
با رعد و برقي كه زده شد ترانه همچين جيغي كشيد كه خودمم ترسيدم و باهاش شروع كردم به جيغ كشدن. البته تيام و برديا هم وضع بهتري از ما نداشتند و ترسيده بودند.
(ديدي اقا تيام من بچه زرنگ تهرانم)
برديا كه خودشم رنگش پريده بود ميخواست تريپ مرد بازي در بياره كه اره نترسيده براي همين گفت:چتونه ؟ چرا داد مي زنيد؟ رعد و برق بود! نازك نارنجي ها!
تيام كه نميخواست بين ما بحثي بشه و از طرفي دوست داشت بقيه ماجرا رو بشنوه گفت: خب باران ...ادامه حرفتو بزن.
ترانه_ نه باران ... من نميدونم چرا ترسيدم. نگو. ولش كن...بيايد در مورد چيزاي خوب خوب حرف بزنيم.
تيام _ ا؟! ترانه! خب مي ترسي پاشو برو اونطرف بشين. اينا خواهر برادرند. مي خواهند حرف بزنند..
جناب اقاي فضول خودش ميخواهد فضولي كنه ميگه خواهر برادرند. يكي نيست بهش بگه اصلا شايد به قول تو من خواهر بخواهم به بردياي برادر چيزي يواشكي بگم...تو چي ميگي اين وسط..
برديا_ ترانه بيا بشين...چيزي نيست كه يك حرف عاديه. باران ادامه بده..
ترانه نشست و منم يواش يواش دوباره به حالت قبليم برگشتم و گفتم: اره...داشتم مي گفتم...ا؟! راستي چي داشتم مي گفتم؟
برديا_ زهر مار...چرا داد ميزني؟ فاصلمون يه وجبه ها
تيام_ داشتي مي گفتي كه مامانت اينا خوابيدند كه يهو...بعدشم رعد و برق زد.
_ اره...داشتم ميگفتم...( خودم از كاراي خودم خندم گرفته بود...100بار گفتم اره داشتم مي گفتم. اما دريغ از يه اعتراض اين ها...بيچاره ها چه رفتند توي خماري) مامان و بابا مي خوابند كه يهو صداي جيغ مي شنوند..
ترانه با وحشت گفت: جيغ؟!...جيغ كي؟
تيام_ هيس...بذار حرفشو بزنه.
من صدام و از اونا كه به ارومي حرف مي زدند هم كمتر كردم و گفتم: جيغ همان خانم جوان...
ترانه_ خداي من...
اين دفعه برديا بود كه به پارازيت هاي ترانه اعتراض مي كرد: هيس...خب؟!
_جيغ ميزده...هي التماس مي كرده...
ترانه_ به كي التماس مي كرده؟...چي مي گفته؟ ( نه بابا...اين ادم بشو نيست..تا اين دوتا زبونشو از حلقومش نكشند بيرون ادم نميشه)
_ هي اسم شوهرشو صدا ميزده ( دستام و مشت كردم و به حالت التماس و عجز و لابه و البته كمي هم همراه با وحشت گفتم:" حامد...حامد...حامد تو رو خدا خواهش ميكنم..حامد من دارم سكته ميكنم...حامد..بكشش..بكشش" ديگه مامان كه بيدار شده بوده هيچ...بابا هم بيدار شده بوده.
باز مكث كردم تا تاثير حرفام و روشون ببينم...قيافه هاشون فراتر از خنده بود.اصلا شده بود بمب خنده. رنگ ترانه ي بيچاره كه زرد زرد بود و چشم هاشم مثل وزق زده بود بيرون. تيام هم خيره خيره من را نگاه مي كرد. اما قيافه ي برديا از همشون خنده دار تر بود. سعي مي كرد خود دار باشه...ولي انقدر كنجكاو بود و البته كمي هم ترسيده بود كه همه ي سعي اش بيهوده بود.
_ دوباره مي شنوند كه دختره اين بار ديگه جيغ نميزده...بلكه اربده ميكشيده...( مكثي كردم و يهو فرياد زدم): حامد....سوسك ك ك ك...
ديگه نمي تونستم خودم و نگه دارم ...كف حصير ولو شده بودم و به قيافه ي وحشت زده و رنگ پريده ي انها نگاه مي كردم. بيچاره ترانه..اين بارهم پا به پاي من جيغ زد. همشون كه با جيغ من از روي دوتا سنگ روبه روي همي كه رويشان نشسته بوديم نيم خيز شده بودند دوباره سر جايشان نشستند و كمي نفس تازه كرده بودن. اما فقط من بودم كه هنوز داشتم مي خنديدم.
برديا_خيلي شوخي بي مزه اي بود. كه چي؟ حالا مثلا ما ترسيديم؟
_ اره داداشي...بي فايده بود. اخه نيست تو نترسيدي؟( و پشت بند حرفم زدم زير خنده) بيچاره داداشم. خيلي عصباني بود. اينو از پره هاي بينيش كه باز و بسته مي شدند كاملا مي تونستم حس كنم. نگاهي به تيام كردم كه ديدم نگاه اون هم به سمت منه..وقتي من را متوجه خودش ديد لبخندي زد و سري تكان داد كه يعني از دست تو دختر...
من هم لبخندش رو بي پاسخ نگذاشتم . تيام به شانه ي برديا زد و گفت:
خبه...خبه..انقدر زير لب غر غر نكن.همچين موضوع جدي اي هم نبوده...پاشو جوجه بازي..
برديا هم باز از ان نگاه هاي ميرغضبي به من كرد و بلند شد و رفت كمك تيام.
تيام به شانه ي برديا زد و گفت:
رمان ميوه بهشتي
رمان ميوه بهشتي

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

فيل ها

سه جانور شناس فرانسوي براي تحقيق در مورد فيل عازم جنگلهاي آفريقا مي شوند. يكي از آنها بعد از يك سال به كشورش بر ميگردد و كتابي چاپ مي كند به نام "همه چيز در باره فيل" . دومي كمي بيشتر تحقيق مي كند و بعد از دو سال مراجعت مي كند و نتيجه تحقيقاتش را در دو جلد كتاب با عنوان "درباره فيل بيشتر بدانيم" چاپ مي كند . اما جانور شناس سوم به مدت پنج سال به تحقيقش ادامه مي دهد و در نهايت چهار جلد كتاب در باره فيل به چاپ مي رساند تحت عنوان "مقدمه اي بر شناخت فيل" .

چاپ فيل با كف دستدر انجام اين فعاليت با كودكتان همراه شويد و با چاپ كف دست خود در كنار دست او ، يك بچه فيل و فيل مادر را نقاشي كنيد . بهتر است براي چاپ با كف دست از رنگ گواش خاكستري استفاده گردد .
پس از قيچي كردن و چسباندن آن ها بر روي مقوا از فرزندتان بخواهيد كه با ماژيك گوش ها ، دم و ديگر اجزاي بدن فيل را نقاشي كند .
فعاليت هايي كه با چاپ كف دست و پا انجام مي شوند براي من هميشه شيرين است . گاهي وقت ها كه پوشه مربوط به فعاليت هاي دخترم را باز مي كنيم و به بخش چاپ كف و دست مي رسيم ، زهرا با گذاشتن كف دست و پاي خود بر روي نقاشي هاي كشيده شده ، متوجه رشد اعضاي بدن خود مي شود .



فيل ها
فيل ها

× ادامه مطلب ×

| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع: نظرات (0)

مطالب رندوم


CopyRight © http://irancellcharge2.zaminblog.com

کارتون سرندیپیتی
کارتون دوقلوهای افسانه ای
کارتون قلعه هزار اردک
پکیج جامع آموزش شطرنج