رمان ميوه بهشتي
من و ترانه دير تر از برديا اينا رسيديم. معاينه روي تيام انجام شده بود .
قرار بود عملش كنند. وقتي اين خبر را برديا به ترانه داد گريه اش بيشتر شد.
نمي دونستم بايد چي كار كنم. حال خودمم ريخته بود به هم. از كلافگي دستي
به صورتم كشيدم كه در كمال تعجب ديدم صورتم خيس خيس است. اما اخه من كي
گريه كرده بودم؟
كي اشك هام روي صورتم راه افتادند كه من نفهميدم؟
ساعت ها خيلي سخت گذشتند. هرچند عملي ساده بود.ولي اينكه پشت ان در منتظر و چشم به راه عزيزت باشي سخت است.
دستم و بالا اوردم كه ساعت و نگاه كنم. ولي ساعتم نبود. يادم امد قبل از
خوابيدن روي ميز ارايشم گذاشته بودم...دلم ميخواست ببينم چقدر گذشته. اطراف
را از نظر گذروندم تا ببينم ساعتي هست يا نه!
ترانه هم ارام شده بود و سرش را به ديوار تكيه داده بود و فقط هر چند لحظه يكبار اشكي از گوشه ي چشمش به پايين مي افتاد.
از جايم بلند شدم و به سمت بيرون راه افتادم...بالاخره ساعت را پيدا كردم.
ساعت 2:40 دقيقه بامداد را نشان ميداد. فكر ميكردم دير تر باشه...اما
نبود. زمان هم دير مي گذشت.
به اخر راهرو نگاهي انداختم.دلم نميخواست دوباره پشت ان در برگردم.پله ها
را يكي پس از ديگري پايين رفتم. هواي ازاد نياز داشتم. به محوطه ي
بيمارستان كه رسيدم يك صندلي پيدا كردم و نشستم. پاهايم ديگه قدرت نگه
داشتن وزن بدنم را نداشت!
چشم هايم را بستم و سعي كردم فكرم را خالي از هرچيزي بكنم.داشتم موفق ميشدم
كه با صداي اژير و بعد از ان هم گريه و شيون يه سري زن هرچي رشته بودم را
پنبه كرد.
بلند شدم و نزديك شدم. جمعيت زيادي بودند.وقتي بيماران را از امبولانس خارج
كردند احساس كردم خون توي رگ هام يخ بست. بلندش كردند و روي برانكارد
گذاشتنش. نگاهم به لباسش افتاد. مثل همه عروس ها لباسش پر از تور بود و
زيبا...
مثل همه ي عروس ها لباسش سفيد بود و زيبا...
اما نه! ديگه سفيد نبود...از خون خودش و عشقش رنگين شده بود.نگاهم را
گرداندم...داماد رو كه او هم غرق خون بود ازاورژانس خارج كردند. اجازه ي
ورود همه را به داخل سالن ندادند. با صداي اخ گفتن ضعيفي كه نمي دانم چه شد
كه توي ان همه سر و صدا شنيدم به سمت ديگري چرخيدم. دختري هم سن و سالاي
خودم به روي زمين افتاده بود. بي صدا اشك مي ريخت. به سمتش رفتم و بي هيچ
حرفي دست به زير بازويش انداختم و بلندش كردم.
او هم حرف نمي زد.
فقط لحظه اي سرش را بلند كرد و نگاه كوتاهي بهم انداخت.از اب خوري برايش
ابي اوردم و سرش را روي شانه هاي خودم گذاشتم و سعي كردم ارومش كنم.
نميدانم چرا هيچ كس محلي به او نميذاشت. جمعيت زيادي بودند ولي همه غافل از او.
ديگه هق هق نمي كرد...فقط اشك هايش دونه دونه گونه هايش را بوسه باران مي كردند.
_ باهاشون نسبتي داري؟
با بغضي كه باعث لرزش صدايش ميشد گفت: خواهر عروسم...دلم به حالش سوخت...بيچاره چه حالي داشت. ولي تعجبم از اين بود كه اگر
خواهر عروس است كه بقيه بايد هوايش را داشته باشند. نيم نگاهي به ان سمت
انداختم ... ولي اخه چرا؟
ديگه بايد مي رفتم. ميخواستم ببينم تيام در چه وضعيتي است. ارام ازش پرسيدم: ميتوني خودتو نگه داري؟
_ اره...ممنونم...اذيتت كردم.شما ديگه بفرماييد.
_ نه اصلا هم اينطور نيست. اين چه حرفيه ميزني اخه؟ ... ميخواي برم يكي را صدا كنم كه پيشت باشه؟
_ نه ممنونم. نيازي نيست...اونا خانواده داماد هستند. كسي از خانواده من انجا حضور ندارد.
چشم هايم را گرد كردم ونگاهش كردم.
اما حرفي نزد و بلند شد كه داخل سالن بشه. اما من هنوز انجا ايستاده بودم...
وقتي به طبقه اي كه اتاق عمل در ان بود رسيدم برديا به سرعت به طرفم امد و
از بازوم يك نيشگون گرفت كه دلم ضعف رفت. برديا هيچ وقت از اين كارا نمي
كرد. عصباني شدم...
_ چته؟ چه مرگته؟ بازوم كبود شد!
_ به جهنم...كجا رفته بود؟ اين دختره غش كرد. من بيچاره هم نمي دانستم بايد
چي كارش كنم. تو اون هيري ويري تيام را هم اوردند بيرون....حالا خانم
كجاست؟ رفته بچرخه و خوش بگذرونه؟!
اوه...پس تيام را اوردند بيرون...
_تيام چي شد؟ خوبه؟كجاست؟
_ ا؟ يادت افتاد؟ ....ميگم جواب من را بده؟
_ اقاي محترم چرا داد ميزنيد؟ اينجا بيمارستانه! كمي شعور داشته باشيد...
برديا به دختركي كه مانتو سفيدي داشت و مقنعه سرمه ايش صورت گرد و سفيدش را
در بر گرفته بود و سر برديا جيغ جيغ مي كرد چنان خشمگين نگاه كرد كه گفتم
دختره الان 4 تا سكته را زده و به ابديت پيوست...
اما بيچاره نه حرفي زد و نه سكته كرد...فقط دوتا پا داشت و 6 تاي ديگه هم قرض كرد و الفرار....
_خب كجا بودي؟
باز به من بيچاره گير داد...ولي مي دانستم چون نخوابيده و بابت تيام هم
نگران بوده ..ديگه نخواستم عصبانيش كنم به همين خاطر گفتم: بابا جايي نرفته
بودم كه الكي داد و هوار مي كني! رفته بودم توي محوطه بيمارستان...به خدا
از سر درد داشتم مي مردم.خواستم يكم هوا بخورم.
كمي اروم شد ولي بدون حرف پشتش را به من كرد و رفت.به دنبالش كه قدم هاي
تندي برمي داشت دويدم و به بازوش چسبيدم و گفتم: ترانه كجاست؟
نگاه بي حالش را بهم دوخت و گفت: توي اورژانس بهش سرم زدند...برو پيشش.من ميرم پيش تيام .
_ وضعيت اون چطوره؟
_ دكترش راضي بود. خدارو شكر به خير گذشته.
***
تيام دو روز بعد به خانه امد. باز هم ارامش را خانه بدست اورده بود. منم كه ديگه هيچي!
يكي بايد منو جمع ميكرد. تيام شده بود شمع و منم پروانه.هي به دورش
ميچرخيدم. يك بارم كه ترانه خواب بود و ساعت دارو هاي تيام شده بود خودم
رفتم اب پرتغال براش گرفتم و با قرصاش بردم براش. وارد اتاقش كه شدم ديدم
خوابه.ارام بالاي سرش رفتم و صداش كردم...اما بيدار نمي شد . چه خر و پفي
هم مي كرد. ايش....انقدر از مردايي كه خر و پف مي كنند بدم مياد...ارام
بهش نزديك شدم و بالشتش را زير سرش صاف كردم. ديگه خر و پفش بند امده بود.
نفسش بهم مي خورد...داشتم خودمو كنار مي كشيدم كه يهو چشماشو باز كرد.
احساس مجرمي را داشتكم كه موقع ارتكاب جرم بگيرنش. قدرت عكس العملم را از دست داده بودم و فقط نظاره گر تعجبي كه توي نگاهش بود بودم.
_باران...
به خودم امدم...واي خداي من....چه موقعيت بدي بود. صورتم را كه فقط كمي با
صورتش فاصله داشت را سريع كشيدم كنار. ولي نبايد خودم را مي باختم! اصلا من
چرا انجا بودم؟...........چرا؟ ....چرا؟
ولي هرچه فكر مي كردم چيزي به خاطرم نمي امد.بهتر ديدم كه فرار كنم و نگاه
سرزنش اميز تيام را ببينم. برگشتم كه خارج بشم كه نگاهم به اب پرتغالي كه
روي پاتختي قرار گرفته بود افتاد...اوه خدايا ممنونم كه ضايعم نكردي و بهم
نشون دادي چرا اونجا بودم.
خرامان خرامان و در كمال خونسردي اي كه فقط ظاهري بود به سمت اب پرتغال رفتم و برداشتمش را گفتم:
وقت قرصاته...ترانه خوابه. نخواستم بيدارش كنم. خسته است...چقدر تو خواب خر
و پف مي كني؟ سه ساعت هي بالشتت را تكان ميدادم ولي فايده اي نمي
كرد...بلند شو قرصتو بخور...
روي تختش نشست و حين اينكه قرص و ليوان را از دستم مي گرفت تشكر كرد. وقتي
قرصشو خورد خواستم از اتاق خارج بشم كه با صدا كردنم توسطش متوقف شدم...
_باران..
چقدر باران گفتنش را دوست داشتم...ايي ...حالم بد شد! من كه هميشه اين
شخصيت ها را كه توي رمان ها همش قربون صدقه طرف توي دلشون مي رفتند و مسخره
مي كردم حالا خودم شدم مثل خودشون...گفته باران كه گفته. لابد ميخواد
دستور بده پسره پر رو.ابروم را بالا انداختم و گفتم:
.بله؟ چيزي ميخواي؟
_ نه
_ پس چي؟
لبخندي را زينت بخش صورتش كرد و گفت: تو كه ميخواستي براي قرص خوردن بيدارم كني پس ديگه چرابالشتم را تكان ميدادي تا خر و پف نكنم؟
_ يعني چي؟
_ يعني اينكه به جاي اينكه بالشتو تكان بدي كافي بود بيدارم كني تا هم قرص را بخورم هم اينكه ديگه خر و پف نكنم...
واقعا چرا خودم اينكارو نكرده بودم...نمي دانستم بايد چي جواب بدم...دهانم
نيمه باز بود تا حرفي بزنم اما دريغ از يك كلمه كه از دهانم خارج بشه.
اين دفعه ديگه جدي جدي گند زده بودم. مي دانستم داره مسخره ام ميكنه...دلم
ازش گرفت. من به خاطر اون اين وقت شب بلند شدم كه قرصشو بدم حالا
اون...نگاهي از سر رنجيدگي بهش انداختم و از در خارج شدم.صداش را از پشت در
كه صدايم ميكرد را شنيدم و بي توجهي كردم.
هنوز پشت در بودم كه ترانه با شيشه اب و ليوان خواب الو خواب الو به سمتم
مي امد. وقتي من را پشت در اتاق تيام ديد سر جايش بدون حركت ايستاد...
خداي من...حالا اين يكي را چي كار كنم؟ چرا همه امشب كمر همت بستند كه مچ من بيچاره را بگيرند.
_باران تو اينجا چي كار ميكني؟ تيام چيزيش شده؟
_نه عزيزم...ساعت گوشيت كه براي قرص تيامم گذاشته بودي زنگ خورد ديدم خوابي ساعت را قطع كردم . خودم امدم و قرصشو دادم.
_ واي شرمنده با...
ديگه حوصله شنيدن حرف هاي كليشه اي ترانه را نداشتم. به سمت پله ها به راه افتادم و فقط گفتم : خواهش مي كنم.
سر جايم دراز كشيدم و چند دقيقه بعد ترانه هم امد.
نيم ساعتي بود كه دائما غلت ميزدم و فكر نگاه تمسخر اميز تيام رهايم نمي كرد. خوابم نمي برد . اخه يعني چي در مورد من فكر مي كرد؟
اصلا چرا من قرصشو دادم؟ ...كه چي اخه بالشتش را تكان دادم تا خروپف نكنه؟
اصلا يكي نيست بگه خروپف ميكنه كه بكنه...به تو چه اخه دختره ي فضول؟
_ خوابت نمي بره؟
_ تو بيداري هنوز؟
_ اره...منم خوابم نمي بره...ميخواي بخوابي؟
_ واگه نخوام چي ميشه؟
_ادامه حرفاي اونشبم را ميزنم...راستش من و تيام پس فردا صبح ميريم تهران
براي اجرامون. دلم ميخواد قبل از رفتنم خودمو خالي كرده باشم.
جيغ كوتاهي شيدم و سر جايم نشستم و گفتم : من دو روز نميخوابم..در بست در اختيارتم دختر....
_ خوابت نمي بره؟
_ تو بيداري هنوز؟
_ اره...منم خوابم نمي بره...ميخواي بخوابي؟
_ واگه نخوام چي ميشه؟
_ادامه حرفاي اونشبم را ميزنم...راستش من و تيام پس فردا صبح ميريم تهران
براي اجرامون. دلم ميخواد قبل از رفتنم خودمو خالي كرده باشم.
جيغ كوتاهي شيدم و سر جايم نشستم و گفتم : من دو روز نميخوابم..در بست در اختيارتم دختر....
_ تا كجاش گفته بودم؟
كمي فكر كردم و گفتم: برو بابا....من يادم نيست ديشب شام چي خوردم! ازم ميپرسي چي ميگفتي؟
با حرف من به نقطه اي از اتاقم خيره شد و بعد از كمي تامل گفت:
_ اهان....خودم يادم اومد. تا اونجا گفتم كه داشتيم براي كنكور مي خونديم...
درست مي گفت...خودمم يادم امده بود.
_ اره اره..تا اونجا گفتي كه شيمي تو خوب بود و فيزيك تيام...
_ درسته...خب پس يادت اومد؟ نياز به تكرار نيست خانم حافظه؟
_ مسخره كردن ممنوع...اره...ادامه بده.
_ خلاصه اينكه تقي به توقي مي خورد اين تيام پشت در اتاق من بود و سوال
داشت. منم كه خودم درس داشتم و تيام نمي گذاشت به درسم برسم شروع به داد و
هوار مي كردم. اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه يه روز سوال فيزيك داشتم...
هر كاري مي كردم نمي توانستم حل كنم و به بد مشكلي خورده بودم.به پشت در
اتاق تيام رفتم كه از پشت در صداي هم درس تيام را شنيدم...خواستم برگردم كه
ديدم در مورد من حرف ميزنند...دوست تيام كه مي دانستم اسمش برديا است ...
( به محض اينكه اسم برديا را اورد به من نگاه كرد...شايد از ادامه دادن
حرفش واهمه داشت ولي سعي كردم كه با نگاهم بهش اطمينان خاطر بدم كه من تنها
براي او مثل سنگ صبورم)
لبخندي زد و در ادامه ي حرفاش گفت : برديا مي گفت " خب برو از خواهرت
بپرس...اونكه هميشه اشكالاي تو شيمي مونو ميتونه جواب بده...البته لابد
معلمشون خوب بوده...وگرنه اين دخترا كه عقلشون به اين چيزا نميرسه"...اولش
عصبي شدم.ولي وقتي تيام به دفاع از من بلند شد اروم شدم. هرچي برديا اصرار
مي كرد كه تيام بيايد و از من اشكالشون را بپرسه تيام قبول نمي كرد و مي
گفت الان برم دوباره داد و هوار مي كند...بزار اخر شب ازش مي پرسم و فردا
بهت مي گم.
لبخندي از ضايع شدن برديا روي لبم جا خوش كرد.خواستم برگردم كه نگاهم به
برگه اي كه سوال فيزيك توش بود افتاد...خودم بايد چي كار مي كردم...اخه من
اشكالم جوري بود كه اگه نمي پرسيدم نمي توانستم سوال هاي بعدي را هم حل
كنم.بالاخره دلم را به دريا زدم و چند تقه به در زدم.
تيام به جلوي در امد و تا من را ديد نيشش باز شد...وقتي گفتم اشكال دارم
برديا قهقهه اي سر داد كه خود تيام هم تعجب كرد.چه برسه به من كه اون را
تنها زماني مي ديدم كه وارد خانه مي شد يا اينكه قصد رفتن داشت...تازه هر
موقع هم ميديدمش سرش تا روي سينش پايين بود.
خلاصه هم برديا اشكال من را رفع كرد و هم اينكه من اشكال اون دو را...و البته...
_ و البته اينكه از اون موقع سه نفري درس مي خونديد ...نه؟
گونه هاي ترانه از به ياد اوردن ان روز ها رنگ گرفت و با سر حرفم را تاييد
كرد. اما لبخندي كه تازه به صورتش روح داده بود محو شد و گفت:نزديك به 10
ماه شب و روز با هم درس ميخونديم...الحق كه داداش خرخوني داري...البته تيام
ميگه هنوزم همون جوريه. با هم كتابخونه مي رفتيم...باهم گردش مي
رفتيم...شوخي...خنده. منم شده بودم مثل تيام براي برديا...اما اون براي
من...
ترانه سرش را پايين انداخت و ديگه هيچي نگفت...
اروم اروم شونه هاش مي لرزيد. اونم هم درد من بود. به ارامي بغلش كردم و
اون در اغوشم مي گريست...اما چرا من هميشه براي همه بايد اغوش باشم تا
بگريند...پس من چي؟ من براي كي خودم را خالي كنم؟ ساعت گوشيم كه براي نماز
گذاشته بودم به صدا در امد. باورم نمي شد..
اذان صبح را هم گفته بودند و ما هنوز بيدار بوديم...
ترانه را از خودم جدا كردم و گوشيم را خاموش كردم و گفتم:
ترانه مياي با هم نماز بخونيم؟
_ نماز؟
_ اره..پاشو با هم بخونيم...ميخوام انرژي بگيرم تا حالا من برات درد و دل كنم!
_ مال من از داداش جنابعالي بود... تو را كي درد داده؟
جوابش را ندادم و به سرويس داخل اتاقم رفتم. كوبيد به در و گفت: هوي...بد جنس...بهت ميگم تو را كي درد داده؟
وضوم را با ارامش خاطر گرفتم و خارج شدم. ترانه از فضولي در حال انفجار
بود وهي اين پا اون پا مي كرد. چادر نمازم را به سرم انداختم و دستام را
كنار گوشم گذاشتم و گفتم:
داداش تو...
سريع قامت بستم تا اجازه سوال پرسيدن را بهش ندم.وسط نماز داشتم از خنده غش
مي كردم. ديگه هيچ صدايي از ترانه نمي امد. نمازم را خواندم و برگشتم به
سمت ترانه تا چادر را به اون بدم كه ديدم همونجوري ايستاده و به نقطه اي
خيره شده.
پقي زدم زير خنده و گفتم:
_ خوبي تو...مگه من چي گفتم؟ مگه تو گفتي داداش من را دوست داري من خسيس
بازي در اوردم؟ مگه من چمه؟ دختر به اين ماهي...خوبي....خانمي...
ميخواستم همين جوري ادامه بدم كه با بالا امدن دست ترانه سكوت كردم. قيافه
ترانه اصلا به شوخي نمي خورد. كاملا جدي بود. ارام بلند شد و به سرويس رفت.
حالا نوبت ترانه بود كه من را بازي بده.
وقتي نمازش را تمام كرد كنارم روي رخت خواب دراز كشيد و گفت:
باران من را ببخش...
_ چته؟ چي ميگي؟ مگه چي كار كردي؟
_ باران نخند...دارم جدي مي گم...فقط ميتونم بگم من را ببخش.
نيشم بسته شد.گفتم: براي چي؟
_ باران فراموشش كن. شما دوتا بهم نمي رسين...هيچ وقت.
(هيچ وقت را انقدر قاطع و محكم گفت كه احساس كردم تمام وجودم خالي از روح شده)
بايد خودم را بدست مي اوردم. بايد...بايد...بايد...
خنده اي عصبي كردم و گفتم: برو بابا...واقعا جدي فكر كردي من عاشق داداش خودخواه جنابعالي شدم؟ عمرا! فكر كن دوبار....
لبخند تلخي زد كه فقط يك معني مي داد....اونم اينكه:" خر خودتي"
و واقعا هم خر خودم بودم...اما چرا هيچ وقت..مگه من چمه؟ شايد پاي كس ديگه اي در ميون باشه...درسته...حتما همين طوره.
بايد ديگه به تيام فكر نكنم..و اين با در گير كردن خودم تو مسئله ي ديگه اي
ممكن است...اما هر كاري كردم نتونستم ذهنم را باز هم خالي كنم.
دائما صداي ترانه توي گوشم مي پيچيد ( هيچ وقت) انقدر فكر كردم و فكر كردم
تا همزمان با اشكي كه از گوشه ي چشمم بيرون مي چكيد به خواب رفتم.. ..
دائما صداي ترانه توي گوشم مي پيچيد ( هيچ وقت) انقدر فكر كردم و فكر كردم
و فكردم تا همزمان با اشكي كه از گوشه ي چشمم بيرون مي چكيد به خواب
رفتم....
_ پاشو تنبل خانم....بابا پاشو ديگه. از ساعت 10 تا حالا دارم صدات مي كنم.
با رخوت لاي چشم هايم را باز كردم و گفتم: مگه ساعت چنده؟
_تازه ميگي ساعت چنده؟ ... سر كار خانم ساعت از يك و نيم هم گذشته. نمي خواي بيدار بشي؟
از تعجب احساس كردم شاخ هايي است كه روي سرم سبز ميشود.
_ چرا بيدارم نكردي؟
_ اول خودم خواستم بگذارم بخوابي. اما بعد خواستم بيام سراغت كه تيام نگذاشت. گفت مزاحمت نشم.
كش و قوسي به بدنم دادم و از جايم بلند شدم .
_ اين چه حرفيه؟ مزاحم كدومه ديگه؟
نگاه ترانه گوياي ان بود كه چشم هايم از گريه بدجور باد كرده و مايه ي ابرو
ريزيه. نگاهش رنگ دلسوزي داشت. اما نبايد ديگه خودمم دلم براي خودم بسوزه.
چه برسد به اينكه كس ديگه ....
_ راستش اگر منم دلم ميخواست بيدارت كنم براي اين بود كه اين روز اخري را بيش تر با هم باشيم.
از اينكه قرار بود ترانه بعد از دو هفته برگردد دلم گرفت. دوست خوبي بود.
مثل ارام. با به ياد اوردن ارام تازه يادم افتاد كه ارام را اين چند وقت كه
ترانه امده بود فقط سر كلاسا مي ديدمش و اصلا وقت نشده بود تا در مورد
حسام با هم صحبت كنيم.
با ترانه به طبقه ي پايين رفتيم كه با سبد هاي پيك نيك كه جلوي در ساختمان
بودند مواجه شدم. برديا كه تازه من را ديده بود شروع به غر غر كرد.:
خرس انقدر كه تو مي خوابي نمي خوابه! نكنه مرض پرض گرفتي؟ من حوصله نعش كشي ندارم ااا.
_ برديا زبونت و گاز بگير. بيچاره ديشب جور ترانه خانم را كه داشت هفت
پادشاه را خواب مي ديدرا كشيد و امد بالاي سر من و غرصم را داد. براي همين
هم تا الان خواب بود. ديشب نخوابيده...
برديا پوزخندي زد و با حالتي مسخره گفت: بارااااان؟
تيام_ اره ...باران
_ تيام جان تو مطمئني حالت خوبه ؟
_ يعني چي؟
_ يعني اينكه باران بميره هم از اين كارا نمي كند. باران به خاطر من كه برادرشم از خوابش نمي گذره اين كارا رو نمي كند...اونوقت...
تيام نگذاشت برديا به حرفاش ادامه بده . خنده اي كرد و گفت: شايد به خاطر من بكند...
احساس كردم تمام وجودم داره يخ ميكند. نوك انگشتام به شدت سرد بود و حتي طاقت نگه داشتن عينكم را كه در دستم بود را نداشتم.
وقتي به خودم امدم كه برديا داشت صدام مي كرد تا به داخل اشپزخانه بروم.
خواستم داخل اشپز خانه بشم كه از كنار تيام گذشتم. نگاهش سراسر پشيمان و
نادم بود. با نگراني اي غير قابل وصف داشت به من نگاه مي كرد.
وارد اشپز خانه كه شدم برديا پشت به من رو به پنجره اشپز خانه كه منظره ي اشپزخانه را نشان ميداد ايستاده بود.
_جانم؟
_ ميخوايم بريم جنگل...برو كارات و بكن تا بريم.
_ باشه...
_ چرا ايستادي...خب برو ديگه.
_يعني فقط همين را مي خواستي بگي؟
_ نه....اما در اين مورد بعدا كه تنها شديم صحبت مي كنيم.
_ نمي شه الان بگي؟ اخه كمي كنجكاو شدم.
_ نه نمي شه.
_ چرا؟
_ چون بايد كمي تنبيه بشي.
_ هر كسي هم بخواد تنبيه بشه بالاخره بايد جرمش را بدونه. اون بد بختي را
هم كه مي خواهند دار بزنند اول بهش مي گويند كه دليلش چيه بعد دارش مي
زنند. اصلا شايد نيازي ...
_ انقدر حرافي نكن...برو اماده شو كه تا حالاشم خيلي دير شده. مي خواهيم زودتر راه بيفتيم.
_ هيچ وقت نمي گذاري حرفم را كامل بزنم.
_ خب اول حرفتو كامل بگو و بعدشم برو اماده شو.
با غيض رومو برگردوندم و گفتم: نمي خوام...به قول تو حرافي نمي كنم.
از كنارم بي تفاوت رد شد و گفت: بعضي موقع ها اصلا از اين لوس بازي هات خوشم نمياد. همش هم تقصير بابا است كه انقدر تو را لوس كرده.
واقعا من لوس بودم؟ اما چرا خودم اين را احساس نمي كردم...به نظر خودم كه خيلي هم جدي و با ثبات بودم.
_ باران! كجايي تو دختر؟ بيا اماده شو ديگه.
من نمي دونم ترانه اين همه انرژي را از كجا مي اورد.؟
وقتي اماده شديم همه سوار ماشين برديا به سمت جنگل به راه افتاديم. هرچند
كه جنگل را هم دوست داشتم. ولي ارامش دريا را به همه چي ترجيح مي دادم. زير
اندازي پهن كرديم و بساطي را كه تمام زحمت جمع اوري اش را ترانه كشيده بود
را روي ان قرار داديم. برديا و تيام شروع به وصل كردن تور واليبال كردند
تا كمي بازي كنيم...من با كمي من من گفتم:
_ مگه ناهار نمي خوريد؟ ساعت 2:30 دقيقه است !
_ ابجي خانم شما تا لنگ ظهر خواب بودي و هيچي نخوردي. ما صبحانه را زديم تو رگ و حالا حالا ها هم گرسنه نمي شويم.
و بعد از اتمام حرفش در حالي كه سعي در بستن تور داشت رو به ترانه گفت:
ترانه خانم چيزي داريم به اين خواهر شكموي بنده بديم تا كمي دست از غر زدن
بكشه؟
ترانه با لبخندي به برديا نگاه كرد كه كيسه تهوع لازم شدم ....اما تا نگاه از محبوب گرفت شروع كرد به در اوردن خوراكي ها.
الحق كه خانمي بود براي خودش. همه چي با خودش اورده بود. كمي نان و پنير و
خيار خوردم و بعد از ان هم چهار نفري از فلاكسي كه ترانه اورده بود چايي
گرمي خورديم كه واقعا هم تو اون هوا بهمون مي چسبيد.
قرار شد 4 نفري واليبال بازي كنيم. ترانه تمايلي به بازي نداشت . ولي برديا دائما بهش اصرار مي كرد كه او هم بازي كند.
_بابا برديا اين خواهر من را ولش كند. من ميدونم اون دردش چيه...
من كه كاملا از ماجرا پرت بودم بي حواص گفتم:دردش چيه؟
_ حالا باران من يه چيزي گفتم...تو چرا جدي مي گيري...منظور من اين نبود كه
اون حتما يه دردي داره كه...اخه ترانه بازي واليبالش افتضاحه. اصلا خوب
بازي نمي كند. براي همين هيچ وقت تو بازي شركت نمي كند.
_ اره ترانه؟
_ اره باران جون...بابا چرا اينجوري نگاه مي كني؟ خب بلد نيستم ديگه!
_ اخه ترانه خانم مشكل اينجاست كه باران به طور حرفه اي بازي مي كند. براي همين فكر مي كند همه خانم ها مثل خودش هستند.
دوست داشتم ترانه هم از اين روز اخري لذت ببره تا اينكه تنها بشينه و بازي ما ها رونگاه كند. براي همين هم گفتم:
من و ترانه توي يك تيم...شما دوتا هم تويك تيم.
دستم را به طرف ترانه كه هنوز روي زير انداز نشسته بود دراز كردم و گفتم: پاشو گل دختر كه امروز روز من و توئه.
_ واي...نه باران...من نه.
با لحن كش داري گفتم: ضايم نكن ديگه....پاشو كه ميخواهيم بريم سوسكشون كنيم.
نگاهي از سر استيصال بهم انداخت و دستم را گرفت.
وارد زمين شديم و اولين سرويس توسط تيام زده شد. بازي واقعا جدي بود. برديا
هم هر بار با فرود امدن توپ روي زمين ما داد و هواري راه مي انداخت كه
مامانمم توي خونه مي فهميد كه برديا اينا امتياز گرفتند. والبته اينكه
واقعا اين ترانه بازيش بد بود. نمي دونم اين بشر چه علاقه اي به ساعد
داشت. در هم حالت دستش را به صورت ساعد زدن مي گرفت. هيچي نمي گفتم. وقتي
بيست و پنجمين توپشون توي زمينمون افتاد به جاي اينكه ناراحت باشم فقط از
قيافه ي ترانه مي خنديدم.
از شدت عصبانيت انقدر سرخ شده بود كه دود هايي را كه از گوشاش بيرون مي زد
را مي ديدم. وقتي برديا يا سر و صورتي خيس داشت از كنارش رد مي شد اروم در
گوشش چيزي گفت كه نفهميدم. ولي هرچي بود مثل ابي روي اتيش بود. ترانه هنوز
با نيش باز وسط زمين بازي ايستاده بود.
به نزديكش رفتم و گفتم:
چيه؟ داغ كردي؟
يك تاي ابروش را بالا انداخت و گفت: همش تقصير توئه ديگه...چي مي شد يكم بيشتر سعي مي كردي؟ ايش ش ش.
دهنم از تعجب كاملا باز مونده بود.چون در اصل ترانه و تيام بازي نمي كردند.
تيام كه بيشتر ايستاده و بود به خاطر دردي كه از جاي بخيه هاي تازه كشيده
شده اش ساطع ميشد نمي توانست بازي كند و ترانه هم كه فقط بلد بود واسه من
ساعد بزند.
حالا من" بيشتر سعي مي كردم؟"
به نزديك زير انداز كه رفتم ديدم تيام دراز كشيده. سعي كردم بي تفاوت باشم
ولي باز هم نتوانستم. ارام دهانم را به كنار گوش ترانه بردم و گفتم:
تيام چيزيش شده...؟
ترانه نگاهي زير زيركي به تيام انداخت و اون هم به ارامي در كنار گوشم زمزمه كرد:
درد داره...مثل اينكه همين يه ذره اي هم كه دويده بهش فشار امده.
يه مدتي همه در سكوت روي زمين نشسته بوديم. البته بجز تيام كه دراز كشيده بود و دستش را هم سايه بان چشمهايش كرده بود.
برديا – تيام خوبي؟
_ اره داداش...شما ها بريد ادامه ي بازيتونو بكنيد . من ترجيح ميدم يكم دراز بكشم...پاشو برادر من.
_ نه ديگه...منم خسته شدم. شماها چطور؟
_ من كه داغونم...باران را نمي دونم.
_ منم همين طور. بي خيال. مهم اينه كه اقايون سوسك شدند.
تيام لاي چشماشو باز كرد و خيره به چشمانم گفت: ما سوسكيم؟
لبخندي زدم و سرم را با شيطنت تكان دادم.
خنده اي شيطاني كرد و گفت: باشه...هرچي شما بگين. اصلا ما سوسك.
و به ارامي به برديا چشمك زد كه از ديد من پنهان نماند...خدا به دادمان برسد. معلوم نيست به چه فكري افتادند.
شروع كرديم راي گيري كه چه كاري كنيم. با جمع ارا به اين نتيجه رسيديم كه
تيام و ترانه برامون بزنند و تيام هم برامون بخونه....كه البته با مسخره
بازي ها و اصرار تيام كه بعد از اعلان نظرش برديا هم با او هم دست شد قرار
شد هر كس يك شعر بخونه....
اولين نفر نوبت ترانه بود....
با جمع ارا به اين نتيجه رسيديم كه تيام و ترانه برامون بزنند و تيام هم
برامون بخونه....كه البته با مسخره بازي ها و اصرار تيام كه بعد از اعلان
نظرش برديا هم با او هم دست شد قرار شد هر كس يك شعر بخونه....
اولين نفر نوبت ترانه بود....
بايد اعتراف كنم ترانه هرچند كه واليبال افتضاحي داشت صداي محشري
داشت...وقتي همه با نظر سنجي موافقت كرديم خود ترانه پيشنهاد كرد كه اول
خودش بخونه...
همه براش دست زديم و بالاخره با كلي شوخي و خنده شروع كرد:
چشات ارامشي داره كه تو چشماي هيشكي نيست
ميدونم كه توي قلبت
بجز من جاي هيشكي نيست....
ترانه فقط قسمتي از اهنگ را خونده بود كه تيام شروع به نواختن كرد. مثل
هميشه عالي مي زد. عالي و بي نظير. تيام...مرديكه خواهرش بهم گفته بود دست
نيافتنيه... اما چرا..؟
چقدر خوشتيب بود...مثل هميشه عالي لباس پوشيده بود. يك پليور طوسي با شلوار
جين سرمه اي. صورت استخواني و مردونش ...با ابرو هاي پر و مشكي اش. ..واي
كه چقدر اون صورت جذابش را دوست داشتم. ديگه يواش يواش دوست داشتم بپرم يه
ماچ محكم بكنمش كه سرش را بلند كرد و بهم نگاه كرد. از نگاهش غافلگير شده
بودم. ولي دوست نداشتم خودم را لو بدم..لبخندي بهش زدم و از او رو گرفتم و
به برديا خيره شدم...!
صورت برديا را نمي ديدم.سرش را كاملا انداخته بود پايين. اندازه ي تمام دنيا دوسش داشتم. كاش هيچ وقت زنش ازم نگيرتش.
غلط كرده. بچه پر رو. اصلا نمي گذارم زن بگيره. زن مي خواد چي كار؟ اصلا
هر وقت من شوهر كردم اونم زن بگيره....حالا شوهر كجا بود توي اين قحطي
شوهر؟!
از برديا هم گذشتم. به ترانه نگاه كردم كه جو گير شده بود در حد لاليگا و
رفته بود تو حس. چشماشو بسته بود و ميخوند...ولي خدايي اين خانواده كلا
صداهاشون عاليه. مثل خانواده ما. مخصوصا زماني كه ميريم توي حموم ... به
قول مامان خاندان بردباري ها اگه وارد خوانندگي مي شدند همه فرار مي كردند.
_ هورا ...هورا...به افتخار اجي ترانه...
با اين بچه بازي هاي تيام فهميدم اهنگ تموم شده.
يكي نيست بهش بگه دست و پاتو اره كن ني ني كوچولو. هوراااا هورااا راه
انداخته واسه من. بي مزه. من و برديا هم براي ترانه دست زديم. ترانه هم كه
ماشالله بي جنبه در حد لالي...نه نه اين دفعه ديگه لاليگا نه. بد تر. در حد
تيم ملي اوروگوئه. نيششو باز كرده بود تا اورست و هي به برديا مي گفت :
اقا برديا واقعا خوب بود؟
انگار اين داداش ما با اون صداي نكره اش كارشناس تشخيص صداست. دوباره گوشي
برديا زنگ خورد و اين نيش ترانه بسته شد. باز خوبه گوشي برديا زنگ زد.
وگرنه تيام برديا را مي كشت. انقدر كه اين ترانه تابلوئه. همچين به برديا
نگاه ميكنه كه انگار داره برت پيت نگاه ميكنه.
_ الو سلام مامان خوشكلم...چطوري؟
پس مامان پشت خط بود. واي قيافه ي ترانه ديدني بود. همچين نفس راحت كشيد كه
تيام هم فهميد داستان از چه قراره و خانم يه دل نه صد دل عاشق سينه چاك
اين برديا ي در پيته...
_ باران گوشي تو خاموشه؟
_ اره...شارژ نداره خاموش شده.
_ اره مامان. گوشيش شارژ نداشته. ......باشه. حالشو ميگيرم. تو خودتو
ناراحت نكن. اوكي مامي جونم. پس از من خدافظ...به بابا سلام برسون.
برديا گوشي را داد دست من و خودشم به سمت تيام رفت.
_ سلام مامان بي معرفت خودم.
_ خيلي پر رويي باران..من بايد به تو زنگ بزنم.؟ از اسمان به زمين مي باره يا از زمين به اسمان؟
_ اوخي...چيه مامانم ؟ باز دوباره چي شده كه داري سر من خالي مي كني؟
_ چيزي نشده.
_ چرا...مامان لوس من هر وقت چيزي شده باشه اينجوري داد و هوار ميكنه.
_ تو ادم بشو نيستي دختر. چند دفعه گفتم ادم با بزرگ ترش اينجوري حرف نمي زنه؟
_ خب با آددددددم. نه با من.
_ استغفرالله. چي بگم به تو اخه؟ پس خودتم ميدوني كه از ادم ها به دوري..نه؟
_ اره مامان جون. مي دونم. من فرشته ام.
_ واه واه. يكم خودتو تحويل بگير.
_ چشم عزيز دلم. حالا كه تو گفتي حتما.
_ انقدر وقت من و نگير.
_خوبه شما زنگ زدي...من وقت شما را گرفتم؟
_ اخ اخ. دختر خوب شد گفتي. هواس براي ادم نمي ذاري كه. ميدوني امروز كي زنگ زد؟
_ اخ جوووووون.
_ مگه ميدوني كه كي زنگ زده؟
_ اره.
_ مگه به خودتم زنگ زده؟
_ نه..معلومه كه نه.
_ پس از كجا ميدوني كه كي زنگ زده؟
_ خب هر دختري وقتي مامانش اينجوري باهاش حرف مي زند ميفهمه كه كي زنگ زده ديگه.
_ يعني چي؟ جرا چرت و پرت ميگي؟
_ مگه خواستگار زنگ نزده؟؟؟ اخ خدا....انقدر هي گفتم "اي اسمون كبود واسه
همه بود واسه من نبود" كه بالاخره واسه منم خواستگار اومد. هي مامان منم
ديگه رفتني شدم. مامان من شرايطشو مي پذيرم. نظر من مساعده. فقط زمان عقد
را به من خبر بدين. مامان من ديگه بايد برم. كاري نداري؟
_ باران من واقعا از تو قطع اميد كردم. تو هيچ وقت ادم نمي شي.
_ ا؟ ماماااان!
_ مامان و زهر مار. مامان و زهر حلاحل. ادم به مامانش ميگه اخ جون شوهر؟
_ مامان من من اگه به تو نگم به كي بگم اخه؟
_ بگو غلط كردم!
_ ا؟ واسه چي؟ خب دلم شوهر ميخواد. مگه چيه؟
_ باران...به ولاي علي دارم عصباني ميشم ااا.
اوه اوه. اصولا مامان من وقتي ميگفت به ولاي علي يعني عصباني هست. ديگه
نيازي نيست عصباني بشه. از در غل كردن و شكر خوردن وارد شدم و گفتم:
_ به جون برديا شوخي كردم.
_ جون برديا رو قسم نخور..
_ اخه ميگي ميدوني كي زنگ زده؟
_ يعني هركي به اين خونه زنگ ميزنه خواستگاره؟
_ منم فهميدم كسي خر نميشه بياد من را بگيره. وليخواستم مزاح كنم كه از بي حوصلگي در بياي.
_ مزاح كني ديگه؟
_ بله...البته اگه مزاح در ايران ممنوع نباشه.
_پس من هم فقط ميگم كي زنگ زده. ديگه نميگم كه چي گفته تا يكم جوش بزني از بي حوصلگي در بياي.
_ خب حالا بالاخره كي بوده؟
_ ياشار
يك لحظه احساس كردم تمام مخيله ام پلمب شده. ياشار...ياشار...نفهميدم چي شد
...ولي فقط احساس كردم كه جنگل را گذاشتم رو سرم....داد زدم: كي؟ ياشااار؟
_ خب...مثل اينكه دوزاريت افتاد. خب عزيزم...بابات داره صدام ميكنه.باي باي.
مثل يخ وا رفتم. كاش انقدر مسخره بازي در نمي اوردم تا ببينم اين ياشاري كه
زنگ زده همون ياشاره يا يه ياشار ديگه. اما ياشار ديگه كجا بود؟ من در
تمام عمرم فقط يه ياشار ميشناختم...اما...مگه ميشه؟
_ باران بيا ديگه. ايش. اقا برديا ميخواد برامون بخونه. دوساعته معطلمون كردي.
من كه كلا پرت بودم گفتم: بخونه؟ چي بخونه؟
_ خوبي؟ مگه قرار نبود هركي يه اهنگ بخونه؟
_ اهان..اومدم.
تا به ترانه رسيدم دهنشو چسبوند به گوشمو شروع كرد به غر غر كردن:
ايش...نمي شد زود تر قطع كني؟ يه بار اين داداش تو ميخواد برامون بخونه ها...
با دستم صورتشو كنار زدم و گفتم:
ايش...انقدر غر نزن...توي گوش بيچاره ي من فوت نكن. كر شدم. حالا هم به جاي غر غر كردن بگذار بخونه.
به برديا نگاه كردم و گفتم: برديا بخون كه بايد بعدش يه چيزي بهت بگم كه شاخ در بياري.
_ چي؟
_ حالا بخون...بعدا بهت ميگم.
برديا شونه اي بالا انداخت و بي تفاوت سيني رو از كنار دستش برداشت صداشو نازك كرد و خوند:
نبينم كه بازنشستي منتظر چي هستي؟
تو جشن شب نشيني بايد پاشي برقصي، بايد پاشي برقصي
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
تا برديا اين اهنگ و شروع كرد تيام هم گيتار را پرت كرد و بلند شد...اون
وسط هي قر ميداد و عشوه ميومد. زير موهايي كه تا گردنش بود دست مي برد و هو
هو ميكرد.
بعدشم دست انداخت و شالگردن من را از گردنم كند و بست به كمرش. ديگه من و
ترانه از خنده ولو شده بوديم.اما برديا دست برديار نبود و باز هم ادامه
ميداد و جلو تيام زانو زده بود و ميخوند...
"آخ من قربون اون صورت خوشگلت برم
تو دلت غم نشينه قربون اون دلت برم
پاشو باز با من برقص تا گل بريزم زير پات
تا به آتيش بكشي صحنه رو با دلبري هات
"'خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن''
تو اگه ميخواي برات زمستونو بهار كنم
واصه تو از آسمون ستاره رو شكار كنم
تو گل ياس مني دشت شقايق واسه چي؟
تا منو داري ديگه اين همه عاشق واسه چي؟
''خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن''
چه خوبه با تو بودن فدات بشم الهي
تو عشق آخريني راستي چقدر تو ماهي
مثل نگاه اول روزهاي آشنايي
هنوز برام شيريني دختر قصه هايي
دختر، دختر دختر قصه هايي...
''خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن
خشگلا بايد برقصن.....
وقتي اهنگش تموم شد پريد و لپ تيام يك ماچ محكم كرد. تيام هم مثل اين زنا
يك جيغ بنفش كشيد و رفت پشت يكي از درختا و اداي گريه كردن در اورد. هممون
مي خنديديم. واقعا كه از بودن با اين جمع راضي بودم.خلاصه بعد از كلي ادا اطواري كه تيام سر يه ماچ كه داداش بيچاره ي ما ازش
گرفته بود در اورد بالاخره نشستند سر جاشون و اروم گرفتند. اما تازه بد
بختي من شروع شده بود كه اصرار مي كردند بايد بخونم. اخه يكي نيست بگه من
با اين صداي خروسيم و چه به خوندن. انقدر گفتند كه بالاخره بهشون افتخار
دادم و قرار شد بخونم. اما اخه چي بخونم؟...از اون بالا كفتر ميايد...نه
بابا اين چيه؟ اهان ... پارسال با هم دست جمعي رفته بوديم زيارت...اره ديگه
باران خانم...اصلا كلا جوادي ...حالا اينو به بقيه هم ثابت نكني مشكلي
نيستا...اخه چي بخونم...مادر من مادر من...خوبه؟...( واي..مامان.)
سرم و بلند كردم كه ديدم برديا و تيام و ترانه زل زدند به من. باز مثل اينكه بلند فكر كرده بودم.
_ مامان چي؟
_ برديا مامان يه چيزي گفت كه تازه الان يادم افتاد!
برديا چشماشو ريز كرد و گفت: ما رو سياه نكن ابجي كوچيكه. ما خودمون ذغال فروشيم. حرفو چرا ميپيچوني؟ بخون بينيم بابا.
_ به جون برديا راست ميگم.
_ از خودت مايه بگذار دختر. از كيسه خليفه مي بخشي؟
_ خيل و خب بابا. به جون خودم راست مي گم.
تيام _ برديا جان خب بذار حرفشو بزنه. تو اصلا نمي گذاري اين بيچاره حرف بزنه هي مي گي خالي نبند.
_ تيام خان كي بيچاره است؟ يكم ادبم خوب چيزيه هاااا.
_ اصلا به تو خوبي نيومده. برديا جان اين باراني كه من مي شناسم كلا ادم دروغ گوييه. حرفاشو باور نكن.
_ واقعا كه...
برديا _ به جاي يكه به دو با تيام بگو ببينم مامان چي گفت...
خودم و سر جام كمي تكون دادم و يكمم به سمت بچه ها خم شدم و به ارومي گفتم: برديا...
برديا هم از حالت من پيروي كرد و با صداي يواشي گفت: چي شده باران؟
از زير چشم به تيام و ترانه هم نگاه كردم كه مثل اين فضولا اونا هم خم شده
بودند و منتظر بودند تا من جواب بدم. اصلا كلا از خيال اينكه جريان رو بگم
منصرف شدم و كمي شيطنتم گل كرد. به همين خاطر باز هم صدايم را يواش تر كردم
كه در مقابل اين كارم اون ها هم سرشون را نزديك تر كردند...
_ مامان مي گفت ديشب ساعت 8:30 شامشون را خوردند.
از قصد مكث كردم...( هر سه با هم گفتند : خب...) يكي نيست به اين دوتا بگه
مسائل خانوادگي ما به شما دوتا فضول چه مربوطه؟ كلشونو همچين نزديكه كرده
بودند كه انگار دارند در مورد يك مسئله مملكتي حرف مي زنند.
ادامه دادم: اخه از موقعي كه منم ديگه امدم پيش تو زود شامشون را مي خورند و مي خوابند و خوابشون هم بيشتر شده.
باز هم من مكث كردم و باز هم ان ها همزمان گفتند: خب...ديگه بازيم گرفته
بود. قيافه هاشون ديدني بود. از قصد صدام و يواش تر كردم كه كمي بيشتر
هيجان بدم: جديدا همسايه ي دست چپي ها...همونايي كه يه خانواده 4 نفره
بودند..
اين دفعه برديا به تنهايي و به ارامي گفت: اره اره...يادمه. خب..
_ انها رفتند...خونشون رو به يه زن و شوهر جوون فروختند.
دوباره هر سه گفتند : خب...( ديگه داشتم قاطي مي كردم. اخه مهلتم ديگه نمي
دادند كه كمي مكث كنم و يه ذره هيجان بدم...مثل پارازيت هي ميگويند خب خب
...اين دفعه بگويند خب ...چميدونم. يه كاري ميكنم ديگه)
_ خلاصه..اين چند وقت كه از اسباب كشيشان مي گذشته نه بابا ديده بودشان..نه مامان...البته بجز همون روز اسباب كشي.
دوباره يكصدا و همدل گفتند: خب...
يكي نيست بهشون بگه شما كه انقدر با حالين و مثل گروه سرود يك صدايين برين
حداقل چند تا راهپيمايي شركت كنيد اين مملكت بهتون افتخار كند...چهارتا مرگ
بر امريكايي مرگ بر اسرائيلي...
ترانه با صدايي كه مي لرزيد گفت: باران نصف عمرمون كردي...خب...بگو ديگه.
_ اره..داشتم مي گفتم. ..(صدامو وحشت زده كردم و گفتم):تا ديشب..
تيام _ حالا جريان ديشب چيه؟
(فقط اين تيام خونسرد بود...نگران نباش دااااش...خونسردي تو را هم مي پرونيم..به من ميگويند بچه زرنگ تهران)
_ ديشب مامان و بابا وقتي شامشون و مي خورند مامان ظرف هارو ميچينه تو
ماشين و از اشپزخونه بيرون مياد و ...( با هر كلمه اي كه من مي گفتم اينا
هم كله هاشونو نزديك تر مي كردند ) ميره توي اتاق خوابشون و كمي پلكاشون
روي هم مي افته...كه يهو....
با رعد و برقي كه زده شد ترانه همچين جيغي كشيد كه خودمم ترسيدم و باهاش
شروع كردم به جيغ كشدن. البته تيام و برديا هم وضع بهتري از ما نداشتند و
ترسيده بودند.
(ديدي اقا تيام من بچه زرنگ تهرانم)
برديا كه خودشم رنگش پريده بود ميخواست تريپ مرد بازي در بياره كه اره
نترسيده براي همين گفت:چتونه ؟ چرا داد مي زنيد؟ رعد و برق بود! نازك
نارنجي ها!
تيام كه نميخواست بين ما بحثي بشه و از طرفي دوست داشت بقيه ماجرا رو بشنوه گفت: خب باران ...ادامه حرفتو بزن.
ترانه_ نه باران ... من نميدونم چرا ترسيدم. نگو. ولش كن...بيايد در مورد چيزاي خوب خوب حرف بزنيم.
تيام _ ا؟! ترانه! خب مي ترسي پاشو برو اونطرف بشين. اينا خواهر برادرند. مي خواهند حرف بزنند..
جناب اقاي فضول خودش ميخواهد فضولي كنه ميگه خواهر برادرند. يكي نيست بهش
بگه اصلا شايد به قول تو من خواهر بخواهم به بردياي برادر چيزي يواشكي
بگم...تو چي ميگي اين وسط..
برديا_ ترانه بيا بشين...چيزي نيست كه يك حرف عاديه. باران ادامه بده..
ترانه نشست و منم يواش يواش دوباره به حالت قبليم برگشتم و گفتم: اره...داشتم مي گفتم...ا؟! راستي چي داشتم مي گفتم؟
برديا_ زهر مار...چرا داد ميزني؟ فاصلمون يه وجبه ها
تيام_ داشتي مي گفتي كه مامانت اينا خوابيدند كه يهو...بعدشم رعد و برق زد.
_ اره...داشتم ميگفتم...( خودم از كاراي خودم خندم گرفته بود...100بار گفتم
اره داشتم مي گفتم. اما دريغ از يه اعتراض اين ها...بيچاره ها چه رفتند
توي خماري) مامان و بابا مي خوابند كه يهو صداي جيغ مي شنوند..
ترانه با وحشت گفت: جيغ؟!...جيغ كي؟
تيام_ هيس...بذار حرفشو بزنه.
من صدام و از اونا كه به ارومي حرف مي زدند هم كمتر كردم و گفتم: جيغ همان خانم جوان...
ترانه_ خداي من...
اين دفعه برديا بود كه به پارازيت هاي ترانه اعتراض مي كرد: هيس...خب؟!
_جيغ ميزده...هي التماس مي كرده...
ترانه_ به كي التماس مي كرده؟...چي مي گفته؟ ( نه بابا...اين ادم بشو نيست..تا اين دوتا زبونشو از حلقومش نكشند بيرون ادم نميشه)
_ هي اسم شوهرشو صدا ميزده ( دستام و مشت كردم و به حالت التماس و عجز و
لابه و البته كمي هم همراه با وحشت گفتم:" حامد...حامد...حامد تو رو خدا
خواهش ميكنم..حامد من دارم سكته ميكنم...حامد..بكشش..بكشش" ديگه مامان كه
بيدار شده بوده هيچ...بابا هم بيدار شده بوده.
باز مكث كردم تا تاثير حرفام و روشون ببينم...قيافه هاشون فراتر از خنده
بود.اصلا شده بود بمب خنده. رنگ ترانه ي بيچاره كه زرد زرد بود و چشم هاشم
مثل وزق زده بود بيرون. تيام هم خيره خيره من را نگاه مي كرد. اما قيافه ي
برديا از همشون خنده دار تر بود. سعي مي كرد خود دار باشه...ولي انقدر
كنجكاو بود و البته كمي هم ترسيده بود كه همه ي سعي اش بيهوده بود.
_ دوباره مي شنوند كه دختره اين بار ديگه جيغ نميزده...بلكه اربده ميكشيده...( مكثي كردم و يهو فرياد زدم): حامد....سوسك ك ك ك...
ديگه نمي تونستم خودم و نگه دارم ...كف حصير ولو شده بودم و به قيافه ي
وحشت زده و رنگ پريده ي انها نگاه مي كردم. بيچاره ترانه..اين بارهم پا به
پاي من جيغ زد. همشون كه با جيغ من از روي دوتا سنگ روبه روي همي كه رويشان
نشسته بوديم نيم خيز شده بودند دوباره سر جايشان نشستند و كمي نفس تازه
كرده بودن. اما فقط من بودم كه هنوز داشتم مي خنديدم.
برديا_خيلي شوخي بي مزه اي بود. كه چي؟ حالا مثلا ما ترسيديم؟
_ اره داداشي...بي فايده بود. اخه نيست تو نترسيدي؟( و پشت بند حرفم زدم
زير خنده) بيچاره داداشم. خيلي عصباني بود. اينو از پره هاي بينيش كه باز و
بسته مي شدند كاملا مي تونستم حس كنم. نگاهي به تيام كردم كه ديدم نگاه
اون هم به سمت منه..وقتي من را متوجه خودش ديد لبخندي زد و سري تكان داد كه
يعني از دست تو دختر...
من هم لبخندش رو بي پاسخ نگذاشتم . تيام به شانه ي برديا زد و گفت:
خبه...خبه..انقدر زير لب غر غر نكن.همچين موضوع جدي اي هم نبوده...پاشو جوجه بازي..
برديا هم باز از ان نگاه هاي ميرغضبي به من كرد و بلند شد و رفت كمك تيام.
تيام به شانه ي برديا زد و گفت:
رمان ميوه بهشتي
رمان ميوه بهشتي
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۱:۳۰:۴۴ توسط: irancellcharge موضوع:
نظرات (0)